ای آفتاب خوبان، می جوشد اندرونم...
چیه؟ چته؟ اندرونم منم می جوشه خب، جوشیدن اندرون شاخ و دم می خواد؟ ها؟!
زنی که ابرو ندارد، انگار از زمین روییده باشد، مثل موسیقی متن فیلمها در لحظه های وحشت نامریی و به شدت اثر گذار است. شناسنامه ای که شاید اصلا نداشته باشد صادره از صدوم است. او نماز نمی خواند، فاحشه نیست اما شوهر نکرده و بی شمار فرزند دارد. بیشتر از خوابیدن با مرد ها از مکیده شدن نوک سینه اش توسط نوزادش لذت می برد. اما فاحشه نیست. ابرو ندارد. پریشب ساعت ده زندگی اش را جمله کرد و داد به من که اینجا ثبتش کنم. به او لقب "زن پس زمینه" می دهم و شما ناچارید او را همین طور که من می گویم قبول کنید چون هیچ جای دیگر اثری از او نخواهید دید. این قراری است بین من و زن پس زمینه. زنی که در پس زمینه جاری است، ساری است. بیش از اینکه در زندگی رنج برده باشد لذت برده است، لذذذذت. ابرو ندارد، فاحشه نیست. اصرار دارد که هیچ شباهتی به زن اثیری صادق هدایت ندارد، هیچ شباهتی. چون بی شمار فرزند دارد و زیاد پیش می آد که با مرد ها بخوابد، فکر می کند لااقل چندین بار با مردانی که فرزند خودش بوده اند خوابیده است و از این فکر وحشت می لرزاندش. در نوشتن لحظاتی دست می دهد که باید یاد آوری کرد که اینها که می نویسم زاییده ذهن مریضم نیست. و من این کار را کردم. این زن واقعی است. زندگی می کند. اقامت ندارد اما زندگی می کند. چون "زن پس زمینه" است هیچ وقت نمی بینیدش. اما او هست، حتی بیشتر از اینکه باشد جریان دارد، چهره ی بی ابرویش در پس زمینه همه میزهای آرایش، همه شب های زفاف، همه فاحشه خانه ها، همه توالت های زنانه، همه کارخانجات تولید لباس زیر زنانه، همه نگاه های دوخته به ویترین بوتیک ها، همه بوسه هایی که روی صفحه گوشی موبایل می نشینند، همه موهای دم اسبی، همه اتاق های زایمان و همه آن فریاد ها، همه آشپزخانه هایی که بوی خون عادت در آنها پیچیده، در همه کیف های کوچک حاوی ایبوپروفن و در نوشتن لحظاتی هست که می گویند بس.
اخراج هم اگه بشم مهم نیس زیاد. عوضش یاد گرفتم جوری ادای اونایی که کاملا حواسشون به درسه رو در بیارم که استاد هیچ وقت هوس نکنه ازم بخواد جمله بعد رو تکرار کنم.
عوضش می تونم جوری چشم هام رو باهوش جلوه بدم که حتی استاد حال کنه از این که انقد من به درسش علاقه دارد. هیچ وقت هم نفهمه که حتی نمی دونم راجع به چی داره حرف می زنه، که چه فستیوالی تو کله ام در حال برگزاریه. سلطان ریا شدم عوضش
یادمه اون موقع که "هخا" می خواست بیاد با یکی شرط بستم که اگه اومد وسط دانشگاه (سه راه برق) شرت و شلوارم رو بکشم پایین، اگر هم نیومد اون همین کار رو همونجا بکنه، ساعت هشت صبح. حیف شد که نیومد، چون نه من دیگه دلیلی واسه لخت شدن داشتم، نه اون ابله مادرزاد این کار رو کرد. علاوه بر این، امروز تو دانشکده در کیفم باز شد و تمام زار و زندگیم ولو شد کف زمین. اما هیشکی نیومد مثلا مثنوی م رو برداره و بده دستم، که منم یهو سرم رو بیارم بالا و با هم چش تو چش شیم و اون بگه یه چیز باحالی بگه و سکانس بعد با هم تو شهر شیلنگ تخته بندازیم و سکانس بعدش تو رختخواب به هم بپیچیم. چرا؟ زندگی هم فیلمای قدیم. بشاش توش. چرا هیشکی نیومد پس؟
ابوالعلا نامی، در رویا صخره ای عظیم دیده بود و بر آن منافذی چند که آب از آنها – برخی به شدت و برخی به قلت – بیرون می تراویده و هر منفذ منصوب به کسی.
چون از چشمه خود پرسیده ندا آمده که آن کوچک ترین و تنگ ترین توراست.
ابولعلا مردی نمدمال بوده است. بامداد فردای آن روز او را در حجره کوچکش یافتند که به ساعدین پینه بسته اش نمد می مالیده و در آن حال این مصراع را به آهنگ حرکت ساعد، فاش می خوانده است که: "ابوالعلا هرچه کنی همان است که دیدی"
Sinead O’Connor – The Healing Room
I have a universe inside me
Where I can go and spirit guides me
There I can ask oh any question
I get the answers if I listen
I have a healing room inside me
The loving healers there they feed me
They make me happy with their laughter
They kiss and tell me I'm their daughter
I'm their daughter
They say
You have a little voice inside you
It doesn't matter who you think you may be
You're not free if you don't know me
If you don't know me
See I'm not the lie that lives outside you
And it doesn't matter what
You think you believe
You're not free if you don't know me
If you don't know me
See I am the universe inside you
You come to me and I will guide you
And make you happy with laughter
I joy in seeing you're my daughter
You're my daughter
So believe you're not free if
you don't know me
If you don't know me
If you don't know me
If you don't know me
If you don't know me If you don't know me
- این سوراخ یهودی من است مومو.
- آها، که این طور.
- فهمیدی؟
- نه، اما عیبی ندارد، من به نفهمیدن عادت دارم.
- وقتی می ترسم، خودم را این جا قایم می کنم.
- رزا خانم ترس از چی؟
- مومو، ترسیدن دلیل نمی خواهد.
این حرف را هرگز فراموش نمی کنم، چون درست ترین چیزی بود که به عمرم شنیده بودم.
"زندگی در پیش رو"
رومن گاری
لیلی گلستان
چهار خط آخر پنجاه و دو، پنج خط اول پنجاه و سه
خدایا می خوام یه رازی رو بت بگم. امروز تو میدون یه دختره رو دیدم که همین جوری داشت با چشای درشت سیاهش می دوید. ازش معلوم بود که بعضی آدما یه بمبایی درست می کنن که آدمای دیگه رو، که اصلا نمی شناسنشون رو تا آخر عمر زمین گیر می کنه. تا آخر عمر سرفه می کنن. تو نخاعشون پمپ مرفین نصب می کنن. اینا رو می دونستم، ولی این که امروز تو چشای درشت این دختره هم دیدمشون...
چقد همه جا بوی وحشتناک فاجعه می آد. چقد بوی گوشت می آد. چقد چشای بعضیا درشته. چقد می خوام برم گوشه انباریمون تو پاداد، پشت اون همه چمدون کز کنم رو زمین و پاهام رو جم کنم تو بغلم و بلرزم.
نوک گیره جرثقیلتون گیر کرده به روده های من. هی می کشی هی می کشی. هی نورافکن ها رو با ماه تمام اشتباه می گیرم. هی حافظ می گه از هر طرف که رفتم. هی، هی، هی.
پیاده گام بزن مرد پیاده؛ پیاده، پیاده.
نگهبان خوابگاه داره بی دل بازی می کنه. یا شاید فری سل. من، در آسانسور رو با پام باز می کنم. یه طبقه رو از پله ها می آم پایین. آدما نه می رن، نه می آن. منم. از در اتاق که می آم تو انگشتم مستقیم روی دکمه پاور این لعنتی عزیز فرود می آد. جای دیگه رو واسه فرود نمی شناسه. خدایار سگ لود شده. وقت دیوانه بازی است. نمی خوابم.
وزارت "کلید و راه های کشف نشده" تصمیم گرفته است که شب ها از این به بعد تاریک نباشد. یا لااقل چراغ های خیلی بیشتری در حفره ها روشن بمانند. وزارت "مرداب ها، پرده و سخت گیری" مخالفت شدید خود را در همان لحظات اول ابراز نموده و حملات وحشیانه ای را به وزارت پیشنهاد دهنده آغاز نموده است. مردم در سرتاسر پهنه با مردمک هایی که از فرط تنگی مسدود شده اند، در اعتراض به این همه نور، جلوی اداره دخانیات تجمع کرده و دائم از خودشان صدای گر گرفتن نوک کبریت در می آورند. وزارت علیه "مراتب و مدارج عالی" هم مثل همیشه لگد پرانی می کند.
نامه ای به یاران دهلیز
روح الله و صدام عزیز. سلام. این نامه را از زمین برایتان می نویسم. از این سوی خط. از عالم اول خدا. از تهران، شهری که هردویتان خیلی دوستش داشتید. نمی دانم از وضع کنونی ما تا چه حد با خبرید. ما همیشه و همه جا از صدام به بدی یاد می کنیم. اما من خوب می دانم که شما دو نفر با هم دوستید و آنجا در دوزخ با هم هم عذاب و هم سفره و حتی هم حفره اید. من می دانم که آنجا در آن در آن بگیر و ببند دوزخ، شما دو نفر، تنها کسانی هستید که برای هم مانده اید. نمی خواهم با ابراز احساسات و عقاید درونی ام به شما، اوقاتتان را از این که هست تلخ تر کنم. اما فقط این را بدانید و دل خوش دارید که من هیچ گاه از یکی از شما به تنهایی یاد نمی کنم، در یاد من هم شما همیشه با همید. کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم پستی در کادر پرسنل جهنم داشته باشم و شخصا به حضورتان می رسیدم. قصد داشتم تلاش های برای دلداریتان بکنم، اما همان احساسات و عقاید درونی که گفتم مانع می شوند. این را شما بهتر می فهمید. شما به پتانسیل پستی آدمی اشراف کامل دارید. زیاده عرضی نیست.
باقی بقایتان!
پی نوشت: نامه را سرگشاده رها می کنم، مولایتان ابلیس قطعا به گوشتان خواهد رساند. هوایتان را داشته و دارد.
خدایار دوستار
به سبک خورشید، اشک از چشمانم جاری خواهد شد. چمبره زده در گویی شفاف، به سبک برهنگی آغاز وجودم، میعادی خواهم داشت، به سبک صرف فعل خواستن.
من، از آغاز گریه را می شناخته ام. اما، دماغه های تیز پیش رفته در خشکی مرا به نورهای خیره کننده گهگاه معتاد کرده اند. درونم، پر از فریاد های دندان زده و پرده های چهارخانه است. باز می شناسی مرا؟ به روز میعاد؟ یا شیرینی حلوای کنجدیم را؟ مرا به یاد می آوری؟ یا او را؟ تحریر خواهم زد. با صلیب باز دستهایم میخکوب شده به دو ابر دور شونده دو برابر شونده. پرنده که باشی، قفس ها را زود پیدا می کنی، رفیق ندیده و نشنیده، آرتور!
کسی، یا چیزی هست که انگشت هایم را با این کلید های سیاه آشتی دهد؟ خانم! من که همیشه قدم بر رد پای شما گذاشته ام. من که سر به زیر داشته ام. من از آغاز به قابلیت خم شدن کمرم واقف بوده ام. علم داشته ام به امکان تعظیم. اما شهاب های ثاقب نگاهم را رها نمی کنند. منادای من تو نیستی. بوده ای. دیگر نیستی. که قومی که بیابانش حاجت روا کند را، نه خدایی لازم است و نه
مشک آبی.
فصلی دور از سالی ثبت نشده
روی جزیره ای که همه از کشف شدنش قطع امید کرده اند
کنار آتشی زیبا
مردی که پولدار بود و از درد به خودش نمی پیچید
