ربیع الاول و ربیع الثانی آن سال هر دو به خریف اوفتاده بود و برگ از درختان، چونان که اشک از چشم من در هجر تو می ریخت. پیغام از آن سوی نهر رسید که رعیتی به چنین خریف چنان عظیم هنوانه ای در خاک یافته که الباقی رعایا از حیرت چشم دریده و انگشت خاییده اند. عزم کردم ببینم بلکه حالم بگردد، گردید و بتر شد. راه گل بود و سخت، استر زیر من و دلم که سنگین تر می شد جا به جا از رفتار می استاد و به خون جگر باز حرکتش می دادم.

هندوانه انگار جنینی در رحم مادر مرده کبود بود و موحش، از خاک بر آورده بودندش و به کپه خاک کوچکی یله اش داده بودند، کج بود و مریض می نمود. نگاهش که می کردی انگار به زبان می آمد که از قافله جدا افتادم و رسوا روی دست خاک ماندم. یاد پاییز کردم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد. حالم خوشتر که هیچ، بتر شد. خرده باری که داشتم زمین نگذاشته بودم، مرکب برگرداندم به سوی دیار که چندک روز مانده از این ربیع به خریف اسیر را در موطن سپر کنم. در راه یاد پاییز بودم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد، چه ربیع و چه خریف، هل زودتر بگذرد.

رویایی، داریم؟



I Have a Dream – Martin Luther King, Jr.

Full Text

August 28, 1963 – Lincoln Memorial, Washington, D.C.

(The Third Monday in January, Martin Luther King’s Day)

من این زندگی را دوست ندارم، این ماه ها و هفته هایی که چاره ای جز گذشتن ندارند، که کسی در خیابان ندود وقتی می روم و کسی قدم نزند وقتی می آیم، که صبح ببینم پیامکی که برایش فرستاده ام رسیده یا نه، و دوباره بفرستم. من این ماه ها و هفته ها را عزیز نمی دارم، که از فرط خستگی پیش محترم ها پشت هم جفنگ های پسر های دبیرستانی از دهنم بیرون می زند و ابروهایم را روی آتش بسوزانم، که نمی شود آنقدر که می خواهم سیگار دود کنم. کسی نیست مرا بخرد. شط به آن خروشانی از فحشم آرام و بی همهمه می گذرد، بگو بگذرند این هفته ها و ماه ها، یا لااقل ببوسشان که قرمز شوند، که دوستشان ندارم؛ نمی بوسی، بگو بگذرند.