فاطی خانم را در دفتر فروش بلیت، پشت باجه آن دوشیزه خوشپوش رها کرده ام. دلم را سرگردان کرده ام میان چند، چندین چند. که هی چشمهایم پر و خالی بشود و هی سر نرود که نکند سربرود. مفعول زوری های اجبار، که دست و پا می زند زیر بار "این نیز بگذرد" های مکرر در و دیوار، که هی پتو را از این سرش می کشد به آن سرش و کوشیده و می کوشد تازه نگه دارد زخمایش را، که خواب مدفوع های عظیم جثه تکه تکه شونده می بیند و هر نیم ساعت یکبار چشم باز می کند میان تاریکی سرما، منم.

من که نباشم چرخی از چرخ های روزگار می لنگد اگر هم بچرخد.

این تیغی که به تنم انداخته ای را روزانه به چهار و نیم صبح تیز کن، نهل کند شود و نبرد، مگذار به سردی تیغه اش خو کنم، کمکم کن درد بکشم، شایسته ام مدار به عادت کردن و خفتن