Paul Gilbert Playing Vivaldy's Four Season Masterpiece

وقتی چیزی نداشته باشی که براش بمیری چیزی هم نداری که براش زنده باشی.

()

خواب دیدم پوست ساعد دستم، همون جایی که به ساعت حساسیت داده و می خاره، از بس خاروندمش یه تاول خیلی گنده زده و باد کرده اومده بالا. این هوا.

()

"اما امروز چه روشن و سبک می رسد. نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد، یقینی زلال و آرام بخش می شود. چه قدرت و غنایی است در ناگاه هیچ نداشتن. اضطراب ها همه زاده انتظارهاست. "

()

"لاشه های خون آلود، روی دار می پوسند

وعده صعودی نیست، با مسیح آونگی"

()

صدای گیتار باس بیاد از باند سمت راست، بعد لید گیتار از باند چپ، بعد تو از هر دو تا باند جیغ بزن، از ته دل. یک، دو، سه. زود باش، می خوام سرم رو بکوبونی به دیوار.

()

- چیه چیه چیه چیه؟؟؟؟ رفتی تو فکر؟ رفتی تو فکر؟

- آره.

- تو فکر چی؟ تو فکر چی؟ تو فکر چی رفتی؟

- تو فکر اینکه اگه تفنگ داشتم چند تا گلوله خالی می کردم تو تنت.

پروردگار، با هوشی که از تو سراغ دارم فکر می کنم باید بدونی که وقتی یکی می گه "قربون خدا برم" روی صحبتش با خواهر و مادر شماست. جهت اطلاع و کانفیرمیشن عرض شد فقط.

و من یک رنگین کمان سیاه هستم، و من بوزینه پروردگار هستم، من صورتی دارم که برای خشونت و روسپی گری ساخته شده است، و من یک نوجوانی تخریب شده هستم، یک سقط جنین جان به در برده، یک یاغی کمر به پایین.

می خواهم از تو تشکر کنم مامان، می خواهم از تو تشکر کنم بابا، به خاطر رساندن این دنیای لعنتی به یک پایان تلخ. من هیچگاه از آن یگانه خدای واقعی متنفر نبودم، ولی از خدای "مردم" نفرت داشتم.

می گویی که تغییر می خواهی

- میمونی با یک ادای گنده

آقا! تو می گویی که انقلاب می خواهی

و من گفتم که تو پر از گه هستی

ما نوجوان های یک بار مصرف هستیم

هر چقدر بیشتر از ما بترسی بزرگتر می شویم، پس خیلی متعجب نشو اگر به آن پی می بریم.

می گویی که تغییر می خواهی

- میمونی با یک ادای گنده

آقا! تو می گویی که انقلاب می خواهی

و من گفتم که تو پر از گه هستی

آقایون خواننده، لطفا نق و ناله و شرح سوز عشق در آواز و هجرانی خوندن و قر و قمزه در صدا رو بذارید به عهده خانم های خواننده، اونا خیلی بهتر از پسش بر می آن. شما مردونه آواز بخونین. یه خورده از این مرلین منسون یاد بگیرین، یا از نیک کیو. ناله بسه برادران.

یه اتوبوسه بوده که تو جاده اندیمشک اهواز یکی از روزهای تیر یا خرداد ماه پنج شیش سال پیش خراب شده، همه مسافراش و حتی راننده اش هم همون موقع با ماشین های دیگه رفتن، یه نفر فقط مونده هنوز. کنار همون جاده، جلوی همون اتوبوسه توی جاده خاکی، که بسکه قراضه بوده دیگه اصن نیومدن ببرنش، نشسته روی سامسونیتش. سیگاراش و کشیده و تموم شدن. ماتحتش چندین و چند بار خواب رفته. با غذایی که رهگذرا بش می دن زندش. با یه تی شرت که دیگه شره شره شده به تنش. بعضی از این رهگذرا هم هی بهش گیر دادن که چرا نمی ره، ولی جواب هیچکدوم رو نداده با اینکه خیلی باهاشون خوش و بش کرده. اما من می دونم منتظر چیه، می دونی چی؟ منتظر اینه که عکاس یکی از دو تا مجله اکونومیست یا تایم بیان و ازش همون طور که لب جاده نشسته رو سامسونیتش عکس بگیرن و عکسش رو بزنن رو جلد مجله شون. عکسش رو رو جلد یکی از این دو تا که ببینه خیالش راحت می شه و می ره خونشون.

یه دفه که زل زدی به محتویات حجیم کاسه توالت و با طیب خاطر سیفون رو می کشی آب جای اینکه با فشار از بالا بزنه پایین از پایین می زنه بالا و همه رو می پاشه تو صورتت.

1- دیگه زیر بغلت زیاد بو نمی ده.

2- آب گرم زیاد هست، راحت باش اون تو.

3- قلم، و یا قلم کاغذ از لوازم مفقوده همه توالت هاست. باید یه فکری به حالش کرد.

هی می شینی فک می کنی که "اگه پیداش کنم دیگه مجبور نیستم حرفام رو تو دلم نگه دارم و خودم رو بخورم، حرفام رو به اون می زنم، اون حرفام رو می فهمه، درک می کنه، اصن اون چون حرفام رو درک می کنه اونه."

بعد بعضی وقتا هم از سر بی احتیاطی یهو تصمیم می گیری که ببینی اگه دیدیش چی می خوای بهش بگی، هی فک می کنی، هی فک می کنی. هه، نه، هیچی نیست.

هیچ حرفی نداری که بهش بزنی.

اما این رو فراموش می کنی و باز به خودت می گی "همه حرفام رو بهش می زنم."

پ.ن. ی = م

شده تا حالا انقد محکم پک بزنی که لبات رو سیگار بترکه و جای قرمزی ماتیک زنا که می مونه رو سیگار قرمزی خون و پوست لبات بمونه اون رو؟

من که گفته بودم قبلا، همه این جشن ها و بزن و بکوب ها واسه فراموشیه. جشن تولد ها، جشن ازدواج ها، همه سالگرد ها و از همه تابلوتر و تو چشم تر گودبای پارتی ها. یارو کلی خرج می کنه که ملت جم شن دور و ورش و بزنن و بکوبن و جیغ بکشن که یادش بره که عزیزش داره می ره، ترکش می کنه. همه هم جم می شن، می زنن و می کوبن و جیغ می کشن و اونم یادش می ره. بعد همه با هم می رن فرودگاه، وای می سن، باز کلی حرف می زنن و چرت و پرت می گن و می خندن و طرف یادش می ره که عزیزش داره می ره. بعد که اون طرف رفت که رفت، جاش که خالی شد، وقتی دیگه با چشم دید که عزیزش داره می ره، همه می گن خدافظ، دستتون درد نکنه، جاش خالی نباشه.

د لامسب الانه که باید وای سی، الانه که اون واقعا تنها شده. خدافظ؟ جاش خالی نباشه؟

()

رو صندلی پهلو به پهلو شد و گفت " هه سزه مواچو یدو لی" ابرواش رو انداخت بالا :" پیلیس"

نگاش کردم باز، بغضم گرفت، لبام چروک خورد، آب دهنم رو قورت دادم و آهم با صدا یهو از گلوم پرت شد بیرون. برگشت از رو شونه اش نگام کرد، نگا نگام کرد، باز گفت "پیلیس!"

()

اونایی که عینکی ان فک کنم، وقتی عینکشون رو بر می دارن قیافه شون خنده دار می شه، اونایی که عینکی ان نمی تونن با سر شیرجه بزنن تو دریاچه و چیزای زیر آب رو خوب ببینن، اونایی که عینکی ان یه کمی کورن، اونایی که عینکی ان یه شب که خوابشون می بره و صب که بیدار می شن می بینن نصف عینکشون این ور بالشه، نصف دیگه اش اونور بالش. تو مهمونی وقتی عینکشون می افته زمین و شیشه اش می شکنه دیگه فقط چیزایی که خیلی تابلوِ رو می بینن. تو گرما وقتی صورتشون عرق می کنه و چرب می شه هی عینکه لیز می خوره می آد پایین. اونایی که عینکی ان اگه قبلنا خیلی دوس داشتن که عینکی بشن و می رفتن راس راس تو خورشید نگا می کردن یا رب ساعت خیره می شدن به سیم داغ توی لامپ چراغ مطالعه، حالا حقشونه، بذار بکشن، دندشون نرم.

()

Do you believe in love at first sight?

()

عوض شده، قبلا آدما اول همدیگه رو می دیدن، بعد می شنیدن، بعد می خوندن، بعد عاشق می شدن، بعد می مردن.

حالا اول همدیگه رو می خونن، بعد می شنون، بعد می بینن. همین.

()

هی! امروز صبح بیشتر از هر دفه توی نقشای درهم برهم کاشی های کف توالت چیزای جالب پیدا کردم، بیشترشون میمون بودن، یه میمون غمگین، یه میمون خندون که بازو گرفته و داره قلمبگی بازوش رو نگاه می کنه و یه بیل مکانیکی، جیش کردم رو همشون.

1- نه!!! نه!!! بابیلون باز هم اکسپایر شد.

2- کاش بلد بودم نقاشی کنم، قشنگ نقاشی کنم.

3- انیشتین به گاج رفته، به "گاج"

*سه خط، به مثابه سه رنگ کشیلوفسکی.

بیست و پنج سال هم خیلیه ها، اکثر سگا هف هش سال بیشتر عمر نمی کنن

حالا که ساعت یازده شب اومدم اینجا و می بینم ای پیم از کلاس بی عوض شده و هیچ کاریش هم نمی تونم بکنم، حالا که این طوری شده، چیکار کنم خب؟ این جوری شده دیگه. پشه هه رو بالاخره کشتم.

من یه نقاشی می خوام، یه دلقکی که داره گریه می کنه، با گریم سنگین که اشکاش توی گریم راه باز کردن، مث اون حاجی فیروزه توی "سو و شون". خودم دیشب سعی کردم بکشم، خوب نشد. گوگل هم اون چیزی رو که می خواستم بهم نداد. می شه....؟

هیچ حرفی ندارم واسه گفتن، حتی عقربه کوچیکه هم می چرخه.

اگه اون دلقکه رو یه نفر ...

پسرم، همه این آدمایی که می بینی هم عین تو خیال می کنن که یه جور خیلی خاصی فک می کنن و هیشکی دیگه مث اونا فکر نمی کنه، همه شون وقتی رو سنگ توالت نشستن و زل زدن به تیکه های گنده مف روی در دستشویی به این فکر می کنن که "آه، من چه بی همگونه تنهایم، آه تلخ است که هیچ کس شبیه من نیست، آه چه آه هایم غریب مانده اند" فکر می کنن که کی می شه که نیمه گمشده شون رو پیدا کنن. همه شونا، همه همه شون. فقط تو نیستی پسرم، این رو باور کن پسرم، تاکید من رو بر این که تو پسر منی و شایدم دخترم بپذیر پسرم. همه آدما یه گهن، قبول کن اینو پسرم.

ضمنا در اتوپیا همه راننده تاکسی ها همیشه پول خرد دارند.

زرت و پرت های روزهای بی اینترنت، جمع شده یه جا:

*

تو دود سیگارت رو که می دی بیرون، لرزش بغض رو می شه تو مقطع شدن دودش دید. تو اشک تو چشات زیاد جمع می شه اما هیچ وقت گریه نمی کنی. تو، یه دفه فقط گریه می کنی، می شکنی، هق هقت زشته اما همه رو ... چون این تویی که داری گریه می کنی. تو، کی می دونه کی هستی و واسه چی این کارا رو می کنی. تو فقط یه چیز رو رنگی می بینی از بین اون همه چیز. رنگش قرمزه، یا نارنجی شاید. تو با زنای زیادی می خوابی، تو خیلی خوب بلدی حرف بزنی. تو قدت زیادی بلنده، شاید اگه انقد تو قدت بلند نبود اینقد ... . تو توی صف که نگاه می کنی قیافه ها رو نمی بینی. تو روی قطار ها آب می پاشی تو تابستون. تو پول زیاد داری. تو یه زمانی می رسه که می گن متشکرم آقای یره، متشکرم آقای یره.

متشکریم آقای یره. متشکریم.

*

این خوابگاه جدید خوبیش اینه که می تونی بری تو بالکن و با شیکم گشنه به این فک کنی که آدم پولدارا هم چقدر زندگیشون یه جور دیگه اس.

امروز بعد از مدت ها خط تحریری خودم رو دیدم. نوشتم، با خودکار آبی و با بی شرمی تمام وسط شعر های یکی دیگه، یه شعر از بهمنی نوشتم. بدون این که دکمه جاستیفای رو بزنم و نگران باشم که ورد چه طوری می خواد کلماتم رو بچینه. نوشتم حرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه یک صحبت طولانی ام. دندونه های شین تشنه رو هم کشیدم. وقتی هم می نوشتم به هیچ کس فکر نمی کردم.

تورنیکت می دونی چیه؟ از این بنداس که می بندن به بازوی آدم که رگت قلمبه بشه بزنه بیرون، که راحت ازت خون بگیرن. چرا هیشکی خون من رو نمی خواد.

به یه نفر دیگه هم می شه فکر کرد، به یه نفر که با این که باهوشه ولی همیشه تو حرفاش با ولع از لذت سیگار حرف می زنه، سیگاری هم نیست. فقط حرف می زنه. نمی فهمم سیگار چه ربطی می تونه به روشن فکری یا ادبیات یا فلسفه داشته باشه. حالم رو به هم می زنن این جوجه ها.

منم با اینکه چندین ساله که دارم گویینگ آندر و با لذت هرچه باداباد زندگی می کنم اما نمی میرم. ته سیگار رو هم وقتی ول می کنم از بالکن پایین تو این خوابگاه جدید، نگاش نمی کنم، به تخمم هم نیست که پایین رو سر کی ممکنه بیافته، قبلا هم گفته بودم، من کلا آدم الاغ و بیشعوری هستم که دهنم اکثر اوقات مزه ان می ده.

*

دانشجویان عزیز حمام های خوابگاه از هم اکنون به مدت دو ساعت تعطیل می باشند، لطفا از دستشویی ها استفاده نمایید.

*

در پی انکار هولوکاست هستم، با دیدن فهرست شیندلر در اولین روز بدون اینترنت، در پی انکار هولوکاست هستم. جمیعا صلوات...

*

واستاده بودم منتظر آسانسور که بیاد پایین، یهو دیدم یه صدای تلپی اومد تو حیاط، یه حیاط کوچولو هست اون وسط که یه در کوچولو داره که کنار همون آسانسورا واز می شه. فک کردم تو همین قضیه اسباب کشیا یه کارتونی چیزی از اون بالا ول شده پایین، اما صدای نفس زدن می اومد، رفتم جلوتر دیدم یه باباییه، لخت لخت، دهنم وا موند، سالم سالم هم بود، فقط انگار تعادل نداشت، نمی تونست رو پاهاش وایسه. عین این گوساله ها که تازه به دنیا اومدن داشت رو پاهاش بلند می شد. قدشم بلند بود همچی، ریش داشت، تنک، دست کشید به تنش. من مونده بودم همون طور که چرا این سالمه، بالا رو نگاه کرد. دم و دستگاش هم همین طور آویزون بود. گفتم "افتادی؟" گفتم حتما ترسیده قاطی کرده. هنوز داشت بالا رو نگاه می کرد. گفت "از... از ... از اون بالا... افتادم پایین... اینجا." گفتم سالمی؟ گفت "آره... از اون بالا... افتادم... افتادم اینجا." آسانسور اومده بود، گفتم اگه الان اینو با کون لخت اینجا ببینن حتما اخراجش می کنن، تعلیقه رو لااقل خورده. تند دستشو گرفتم و کشوندمش تو آسانسور، دکمه طبقه نه رو هم زدم که هرجا خواست وسط راه پیاده شه. خودش رو تو آینه دیده بود، یهو پرید از جا، کف دستشو کوفت رو آینه، گفت "اوهوووووی تو چقدر شبیه منی ی ی ی ی." نگاه کردم، ناخودآگاه کف دستمو کوفتم رو آینه.

*

اتی رفته خارج براش پول بفرسته، که اینجا بوتیک خودش رو راه بندازه. دلار می فرسته، یو اس دالر

اتفاقی نمی افتد، اینجا همه چیز به طرز احمقانه ای امن و امان است، هیچ کس نمی آد دهن مرا پاره کند. شاید هم هیچ چیز امن و امان نیست، شاید آستانه درد من بالا رفته؟ ها؟ آره؟ آستانه دردم بالا رفته؟ آره انگار. دیگه دردم نمی آد. دلم زخم می خواد، یه زخم گنده بدجا، زیر بغل مثلا، این دمل های درکون دیگه عادی شدن. مث همه چیزای دیگه. می فهمم دلیل این بیماری مازوخیسم رو، آدم که تخماش زیادی بزرگ بشه دیگه هیچی بهش کارگر نیست جز خودش. فقط خودش می تونه به خودش زخم بزنه. دوست دارم یه تیر بخورم و سه چهار کیلومتر رو زمین خودم رو بکشم. خون می خوام. خیلی وقته از دماغم خون نیومده. دوست دارم یه بچه رو از جلوی کالسکه هل بدم کنار و همه سمهای چهار تا اسب کالسکه و هر چهار تا چرخش از روم رد شن. یا اصن یه تانک از روم رد شه، که بعدش با ناخن از لای آسفالت درم بیارن. نه، بزرگ نه، آدم که تخماش زیادی کوچیک بشه - یعنی اصن نیست که بشه – دیگه هیچی بهش کارگر نیست. آدم دو تیکه اس، یه تیکه گنده خواب با صورت چرب و چیلی و بوی گند سیگار تو رختخواب، یه تیکه کوچکتر هم کار با همون صورت و دهنی که انگار سگ توش ریده. آدم بزرگ ترین کابوسش می تونه این باشه که یه روز توی یه زیر سیگاری خیلی گنده گیر بیافته، که نتونه ازش بره بیرون. آدم، آدم، آدم ..... آدم آدمه، آدم می خواد.

نشسته ام و فکر می کنم، یعنی اجازه می دهم که فکر ها بیایند و بروند. از بالای سرم، زیر سقف یک لوله آب سرد رد می شود که روکش پلاستیکی دارد، عرق می کند، عرقهایش را توی روکشش جمع می کند و یهو ول می کند صاف روی سرم، یخخخخخخخخخخ می کنم یهو، هرچند وقت یک بار.

به تمام اتفاقهایی که نمی افتند، به حادثه هایی که رخ نمی دهند، نمی دهند.

به سربی که در تن زمان ریخته شده.

به اینکه من بیست و پنج سال است که بی وقفه نفس می کشم.

بیست و پنج سال است که حتی یک لحظه هم این کار را قطع نکرده ام.

به آنچه که نمی گذرد.

به راجر واترز

fi \vni f’cvhk , fck shc k,

به تایپ کردن بدون نگاه کردن به کیبورد

به بک اسپیس

به لایه چربی و خاک نشسته رو زندگی

به آب داغ و پودر

به کرت کوبن

یخ می کنم یهو

تنها شده ام.

تن

ها

شده ام.

تن

ها

شده

ام.

ان

شده

ام

گه

شده

ام.

نقطه شده ام.

نقطهشدهام.

شب ساعت دو آخرین سیگارت رو بکشی و بدون مسواک زدن بری تو رختخواب و تا دو ظهر فرداش بخوابی، دوباره بلند شی و بدون شستن دست و صورت و حتی پاک کردن گه گوشه چشمت باز سیگار بکشی، دهنت چه مزه ای می گیره... معده ات چه حرفای محبت آمیزی بهت می زنه...

به اسم صدات کردم. گفتی :"ها؟" گفتم :"نخواب" برگشتی و سیخ در چشم هایم نگاه کردی گفتی :"چرا؟" یه خورده فکر کردم و گفتم :"خب نخواب دیگه ، ببین چه شب قشنگیه، چه طور دلت می آد ..." یه ذره خندیدی و فوری گفتی:"چرت و پرت نگو، چته؟" گفتم :" امشب از اون شباس، از اون شبا که از یه طرف از بس سیاهه می ترسی بخوابی نکنه رو سرت خراب شه و از اون طرف این قد سیاهیش قشنگه که دلت نمی آد بخوابی" پا شدی نشستی. گفتم :" سیگار می کشی؟" گفتی:" روشن کن با هم می کشیم" روشن کردم و همین جوری که دود اول رو می دادم بیرون گفتم:" نمی خوابی؟" گفتی:" ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟" خندیدم و گفتم:" درست بگو، نمی خوابی؟" گفتی:" کره خر، نصفه شبی تازه رفتم کپه مرگم رو بذارم صدام کردی می گی از اون شباس که نمی دونم چی چی، سیگارم که روشن کردی،اون وقت می گی بخوابم؟ ولی راس می گی از اون شباس" گفتم :" از کدوم شبا؟" گفتی :" از همون شبا که نمی ذاری بخوابم" گفتم :" آخه خدا وکیلی تو دلت می آد ..." گفتی :"یه دقه حرف نزن" گفتم :" ها؟" گفتی:" گوش کن می شنوی؟" گفتم :"نه؟" با حالت مسخره ای گفتی:" من صدای تنفس ستارگان را می شنوم و صدای ناله مرغان اساطیری حق را، و صدای باد را که در نیستان می پیچد، بو بکش، بوی عشق می آد خواجه!" لبخند زدم و گفتم:" خیلی قشنگ بود" وا رفتی، سیگار را از دست من قاپیدی و گفتی:" عین حقیقت رو گفتم، همش راست بود" گفتم :" باور می کنم، می شناسمت" گفتی:" چرا فقط بعضی شبا این طوریه؟" گفتم:" اگه می دونستیم که این شبا هم مث بقیه بود" گفتی :" آره" گفتم:" من این شبا یاد عشق می افتم که هر روز حالش داره بد تر می شه" گفتی:" این کلمه حالم رو بد می کنه" آه کشیدم و دود آخرین پک سیگار را با آن بیرون دادم. گفتم:" خیلی بده، خیلی بده، همش به خودم می گم درسته که این همه بدی هست ولی خوبی ها بیشترن. حتما بیشترن. ولی هر روز که می گذره هی بدیها بیشتر می شن و خوبی ها هیچ" گفتی:" نمی دونم ما یا چشمهامون مشکل داره یا احساسمون وگرنه منم مطمئنم که خوبی ها خیلی بیشترن، همین طوری هم دنبالشون می گردم. ولی پیداشون نمی کنم. ولی مطمئنم، مطمئن مطمئن" گفتم :" اگه مطمئن نباشی چی کار می تونی بکنی غیر از خودکشی؟" گفتی :" هیچی، جدا هیچی" گفتم:"شاید واسه همینه که مطمئنی؟" گفتی:" من مطمئنم و به دلیل اطمینانم فکر نمی کنم" گفتم :" احسنت" گفتی :" چقدر خوبه که ما می تونیم یه شب واسه خودمون تصمیم بگیریم که نخوابیم و بلند شیم و سیگار بکشیم و جفنگیات روشن فکر مآبانه سر هم کنیم نه؟" گفتم:" آره خیلی خوبه که توی این یه مورد می تونیم واسه خودمون تصمیم بگیریم" گفتی:" اَاَََاَاَاَاَاَاَاَاَاَه، دو دقیقه نمی تونی حرف خوب بزنی؟" ریسه رفتم. تو هم خندیدی. گفتم :" خب مثلا راجع به چی صحبت کنیم؟" گفتی :" اِاِ...م مثلا راجع به این که دنیا چقدر قشنگ می شد اگه همه از دل هم خبر داشتن" گفتم:" جدا این طوری فکر می کنی؟" گفتی:" آره مگه چیه؟" گفتم:" می دونی اون وقت دیگه هیچ کس هیچ رمز و رازی تو دلش نداشت؟ دیگه خبری از اون "سرمایه ماورایی" نبود، همه چیز پیدا بود. می دونی اون وقت دیگه هیچ وزارت اطلاعاتی هم نبود. آزادی خواه ها و اونایی که کلشون بوی قرمه سبزی می داد از همون بدو تولد تو زندان بودن، هیچ تحقیقی هم لازم نبود" دهنت باز موند، گفتی :" اِ اِ اِ ...ه، ولی خب هیشکی دیگه غریب نبود. دیگه هیشکی تنهایی گریه نمی کرد" گفتم :" خیال می کنی این که آدما از دل هم با خبر باشن قلباشون رو رقیق می کنه؟ مشکل توی سنگدلی آدماس، ما خودمون از چند تا دل شکسته خبر داریم و ککمون نمی گزه؟ بعدشم، مگه تنهایی گریه کردن بده؟ با همین تنهایی گریه کردنه که ما قدرت تحمل سنگدلی آدما رو پیدا می کنیم" گفتی:" قبول نیست، همه حرف قشنگا رو تو زدی، من مث احمقا شدم" گفتم :" تقصیر من چیه؟ این یارو داره این جوری می نویسه" گفتی:" بی خود می کنه، از این به بعد حرف قشنگا رو من می زنم. گفتم:" خب بزن چه فرقی می کنه؟" ساکت شدی و چشم دوختی به دهان من. گفتم:" چقد خوب می شد اگه ما می تونستیم تاریخ رو از اول بنویسیم هر جوری که دلمون خواست، یعنی یه تاریخ خوب، یه تاریخی که ..." یک خمیازه گنده کشیدی و گفتی:" خیلی خوابم می آد، می خوام بخوابم" گفتم:" اِ چی شد پس؟ مگه نمی خواستی حرفای قشنگ بزنی که احمق نباشی؟" گفتی ول کن بابا، اصلا من احمقم، هیچ صدایی هم از شب در نمی آد، اصلا هم شب جالبی نیست، حوصله بحث راجع به تاریخ رو باهات ندارم، بی خیال، بخوابیم" و پتو را کشیدی روی سرت و از زیر پتو گفتی :" چراغو خاموش کن" گفتم:" باشه این جوری صدای ناله مرغان اساطیری حق رو بهتر می شنوم، تو بگیر بخواب" بعد از یک دقیقه خوابم برد.

مطمئنم که یه بار که انگشت ها رو مثل تفنگ می گیرم و شلیک می کنم یه گلوله واقعی ازش در می آد. چه لحظه ای باشه اون لحظه... دارم دندون هام رو می کشم روی هم در انتظارش.

حتی به من هم که با آن همه فرشته کور در کارون شنا کرده ام ربطی ندارد، فرشته هایی که فقط نیم رخ داشتند، از روبرو هم که به صورتشان نگاه می کردی نیم رخ می دیدی. تا قبل از آن همیشه از خودم و بعضی های دیگر می پرسیدم که آیا فرشته ها کور هم که بشوند باز می توانند شنا کنند یا نه؟ به همان قشنگی؟ و دیدم که نمی توانند. گرچه باز هم به من ربطی ندارد ولی از آن کورها بودند که چشم هایشان زیباست ولی پیداست که کورند، جور بدی بود، بهشان گفتم که حالا که اینقدر اصرار دارند شنا کنند، عینک دودی بزنند که آن چشم های بی حالتشان کسی را نترساند. سراسر کارون را پوشانده بودند فرشته ها، آن روز ظهر، و هیچ چیز به هیچ کس ربطی نداشت.

هی بالا می رویم، بالاتر؛

هی پایین می آییم، پایین تر؛

هی بالا، هی پایین، هی بالا، هی پایین، هی هی هی هی

لعنت بر من، لعنت بر نیوتن و هرچه درخت سیب است

لعنت، هی لعنت، هی هی

اینجا اصفهانه، من الان خونه ام، نزدیک دو ساله که دیگه به هیچ جا نمی تونم بگم خونه، اینجا که نمی تونه خونه من باشه، چون تنها چیزی که من رو به اینجا وصل می کنه ننه بابامن، که اونا هم خودشون اصلن به اینجا وصل نیستن. خوابگاه هم که اسمش روشه، با اینکه نزدیک هفت ساله که دارم توی خوابگاه ها زندگی می کنم اما خب هیشکی به خوابگاه نمی تونه بگه خونه. یا اون پلاک صد و بیست و هفت خیابون هیفده پادادشهر اهواز؟ که الان نمی دونم هنوز هست یا نه؟ حتی اگه هست و الان آپارتمان شده هنوز پلاکش صد و بیست و هفته یا نه؟ دیگه ممکن نیست که دیواراشم شمشاد باشه، طوری که اگه با تفنگ بادی از تو خونه شلیک کنی یکی تو خیابون بگه آخ. اونجا معنیش واسه من هنوز از هر جای دیگه به خونه نزدیکتره، اما اگه کسی بهم بگه خونه ات کجاست نمی تونم بهش بگم پادادشهر خیابون هیفده پلاک صد و بیست و هفت.

اسباب کشیه، همین الان، نه پنج سال پیش تو اهواز، همین الان تو اصفهان، و من اومدم که کمک باشم. الان که تاریک تاریکه و جز صدای لنگر انداختن بی رگ و پی کولر و نور ضعیف ال سی دی من هیچ نور و صدایی نیست. یه بویی هم می آد، مث بوی روغن بادوم تلخ، یا یه بوی تلخ دیگه، مزه خمیر دندون هم می آد با آب دهنی که مث چسب چوبه، حس لامسه هم یه فرش رو درک می کنه و یه کیبورد. تاریکه اما می دونم که جابجای خونه کارتون روییده، آخری ها و نزدیکترین هاش هم کارتونهای کتابن که بدون در موندن، گوژپشت نتردام و دین چیست و برای کیست هم اگه چراغ رو روشن کنی اولین چیزایین که تو چشم می آن. کتاب هایی که همیشه از همون کتابخونه تو دیواری صد و بیست و هفت انقد تو چشم بودن و اینقد حضورشون مستحکم و زوال ناپذیر به نظر می اومد که هیچ وقت نخوندمشون. تنها چیزهای اویلبل الان اینجا همین کتابهان به علاوه سه تا قاشق و دو تا چنگال، دیگه حتی تو دستشویی هم حوله نیست.

یه قشر دو سانتی چربی و گرد و خاک نشسته روی زندگی، از همونا که روی قطعات بدون حرکت توی گیربکس ماشین ها می شینه. زندگی شده خمیازه، شده کیبورد، شده دمل نشیمنگاه، شده ترس از بواسیر، شده انگشت هایی که دایم بوی گند سیگار می دن؛

مگه هرکی چهار هفته ریش هاشو نتراشه و زیر چشم هاش گود افتاده باشه و اخم هاش همیشه تو هم باشه و حوصله هیچی رو نداشته باشه یا معتاده یه عاشق؟ حالت سومی وجود نداره؟

من یه جزیره بزرگ و بی مصرف دور افتاده ام در بد آب و هوا ترین نقطه جهان، نه نفت دارم نه طلا، تنها حسنم این است که هنوز ناشناخته ام. خواهشمندم قبل از غرق شدن کاملم در اثر آب شدن یخ های قطبی مرا کشف کنید، درست که به هیچ دردی نمی خورم اما لااقل افتخار کشف آخرین خشکی ناشناخته جهان به اسم شما ثبت می شود. در ضمن کروکی کاملم ضمیمه است.

رونوشت: ملکه فرانسه و ملکه اسپانیا

اینها را وقتی نوشتم که فردا بود و همه خواب بودند.