خبر:

اول این که یاسمین دیگه شلوارش رو هم در می آره، ولی دیگه زیادی در می آره و به این راحتی ها هم دوباره نمی پوشه.

دوم این که نازنین شعر گفته، روی تاب نشسته و شعر گفته:

ماه تو آسمونه

خورشید پنهونه

شب باز بیداره

خورشید تو خوابه

ماه پشت ابرا

بازم پنهونه

بارون می باره

مث همیشه

توی ناودون و تو حوض خونه


دو تا گفته ولی از دومیش اصلا خوشش نمی آد، چون وزنش خوب نشده!



ههههههههههههه عروسی زنمه، هههههههههههههههههه

توی تاریکی، اگه خیلی تاریک باشه، طوری که دیگه هیچ رنگی در کار نباشه، اگه بخوای یه نقطه رو نگاه کنی نباید دقیقا به خودش نگاه کنی، چون نمی بینیش. واقعا نمی بینیش، تا مستقیم به خودش نگاه کنی محو می شه. باید به یه جای دیگه نگاه کنی تا بتونی اون نقطه رو ببینی.

از خیلی وقت پیش (شاید یه ماه) توی چهارراه ولی عصر یه تابلوی قرمز بزرگ زده بودند که تئاتر "از خاک تا افلاک" از سه خرداد در تالار اصلی تئاتر شهر، از اولین بار که این تراکت رو دیدم گفتم که باید این تئاتر رو ببینم. امروز رفتم و دیدم. الان فکر می کنم اگه جای این تئاتر یکی از روضه خونی های حاج منصور ارضی رو رفته بودم خیلی بهتر بود. لااقل معلوم بود واسه چی رفتم و دقیقا همون رو می گرفتم. امروز واسه تئاتر رفتم ولی یه روضه خونی تحویل گرفتم. حیف وقت، الان که فکرش رو می کنم می بینم اگه کسی بخواد دوباره این همه شعار رو با هم یه جا جمع کنه کارش واقعا سخت خواهد بود. کم مونده بود که راجع به انرژی هسته ای و حضور ددمنشانه آمریکا در عراق هم سخن آموزنده سر بدن. جدا بعضی جاها من کاملا آماده بودم که همچین کلماتی رو بشنوم. واقعا حال به هم زن بود. یه چیز دیگه هم که خیلی بد تو ذوق می زد کفشای اسپورت نوی پای رزمندگان اسلام بود، به قول دکتر عباس پور گوشت توی شله زرد. کلا از حالا تا یه هفته بعد که هی یاد این تئاتر بیافتم هی می گم اه اه اه، اق

یعنی چی؟ تا می آی بخوابی فوری اذان گفتن و زرتی آفتاب می زنه، خب یه خورده هماهنگ باشید، داریم کار گروهی می کنیم مثلا

کی قراره این همه کثافتی رو که ما زدیم درست کنه؟ کسی می تونه اصن؟ می شه این همه گه رو ماله کشید؟ می شه واقعا؟ چه جوری؟

محبت خدا نسبت به اسرائیل

عهد عتیق، هوشع، 11

زمانی که اسرائیل طفل بود او را مثل پسر خود دوست می داشتم و او را از مصر فراخواندم. ولی هر چه بیشتر او را به سوی خود خواندم، بیشتر از من دور شد و برای بعل قربانی کرد و برای بت ها بخور سوزانید. از بچگی او را تربیت کردم، او را در آغوش گرفته و راه رفتن را به او یاد دادم، ولی او نخواست بفهمد که این من بودم که او را پروراندم. با کمند محبت، اسرائیل را به سوی خود کشیدم، بار از دوشش برداشتم و خم شده، او را خوراک دادم.

ولی او به سوی من بازگشت نمی کند، پس دوباره به مصر خواهد رفت و آشور بر او سلطنت خواهد کرد. آتش جنگ در شهرهایش شعله ور خواهد شد. دشمنانش به دروازه های او حمله خواهند کرد و او در میان سنگرهای خود به دام دشمن خواهد افتاد. قوم من تصمیم گرفته اند مرا ترک کنند، پس من هم آنها را به اسارت می فرستم و هیچ کس نخواهد توانست آزادشان کند.

ای اسرائیل، چگونه تو را از دست بدهم؟ چگونه بگذارم بروی؟ چگونه می توانم تو را مثل ادمه و صبوئیم رها کنم؟ آه از دلم بر می خیزد! چقدر آرزو دارم به تو کمک کنم! در شدت خشم خود تو را مجازات نخواهم کرد و دیگر تو را از بین نخواهم برد؛ زیرا من خدا هستم نه انسان. من خدایی مقدس هستم و در میان شما ساکنم. من دیگر با خشم به سراغ شما نخواهم آمد.

"قوم من از من پیروی خواهند کرد و من مثل شیر بر دشمنانشان خواهم غرید. ایشان شتابان از غرب باز خواهند گشت؛ مثل دسته بزرگی از پرندگان مصر و مانند کبوتران از آشور پرواز خواهند کرد. من دوباره ایشان را به خانه شان باز می گردانم." این است وعده ای از جانب خداوند.

یثبلفقعتاغاعفلبیلذر داثییبرل ذدنتهنتعاغلفاذرلذلفبربلفقلفب

(هنرنمایی کله بنده روی کیبورد، با ذکر ماخذ از مرتضی متخلص به سایکو)

سریع بذار جیبت و یواش برو بیرون

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Seattle
Let me go
Find Kurt Cobain
Take away his gun
Take away his bullets
Talk to him
Make him wanna live
Tell him how we love him
Help him see his glory

God said no

علی سعیدی هم وبلاگ راه انداخته، با فقط یه روز فاصله با من. جالب بود. خوشحال شدم.

می خوام به کل وبلاگ هایی که می خونم و می شناسم یا نمی خونم و می شناسم یا می خونم و نمی شناسم یا نمی خونم و نمی شناسم لینک بدم. فکر هم نمی کنم از کسی اجازه لازم داشته باشه. هر کی نخواست می گه من ورش می دارم.

بعدشم می خوام یه صفحه بذارم این وسط، یعنی بین صفحه اول و این صفحه. اون لینک ها رو هم می خوام همون جا بدم. چون انگار توی این صفحه نمی شه خیلی دستکاری کرد. یعنی می شه، اما یا پست جدید رو اصلا قبول نمی کنه یا این که مث گاو وقتی پست می کنه همه اون تغییراتی رو که دادی ریست می کنه.

در خبرهست که یاسمین کلی پیشرفت کرده، حالا دیگه می ره می شینه روی لگن، حتی اون رو که می شینه حاضره که جیش هم بکنه، اما هیچ رقمه حاضر نیست که شلوارش رو در بیاره.

- جعفر کجا بودی خوش گذشت؟

- ]جعفر از دور[ آره خوش گذشت، جاتون خالی، مراسم بود.

- مراسم چی؟

- ]جعفر از دورتر[ مراسم سالگرد مادر بزرگم بود

- اِ... خدا رحمتش کنه...

- ]جعفر، باز هم از دورتر[ کرد

هوا خنکه، ولی پشه داره، پشه ها هم آدم رو می خورن. نه اینکه بگزن، می خورن. دتز آل

شهر دوباره مال ماست، اما کدام شهر؟ کو شهر؟ اگر بتوانم خیابان ها را پیدا کنم شاید بشود حدس زد که خانه مان کجا بوده است. چند نفری از این ها که الان با من وارد شهر شده اند اهل همین جا هستند؟ چند نفر برای شهر خودشان جنگیده اند؟ از آنها که با ما بودند و حالا نیستند چه؟ روی این خاک باز هم می شود زنده بود؟ خاکی که به خون خو گرفته؟

چه گوهرهایی که برای این خاک زیر خاک شدند، چه رفقایی، چه جان هایی،

حالا که به چیزی که در این همه ماه آرزویش می کردیم رسیده ایم. به پشت سر که نگاه می کنم این همه نعش را نمی توانم باور کنم. شهر را با دهانی پر از فریاد فتح کردیم و حالا باید با دلی پر از آه در آن زندگی کنیم. ساعت های اول فتح ساعت های خوب و شادی بود. اما حالا که به خودمان آمده ایم و چشممان به پشت سر باز شده...

در چشم های تک تک این مردان می شود همین را دید. کسی هست که رفیقی از دست نداده باشد؟ کسی هست که تنها یک رفیق از دست داده باشد؟

شهر من، دوستت داشتم و فکر این که در دست بیگانه باشی دیوانه ام می کرد، اما حالا که دوباره روی خاک تو ایستاده ام زانوانم می لرزد. دوست دارم خاکت را ببوسم، اما بوی خون مشامم را پر کرده. بیش از همه دوست دارم روی این خاک غلت بزنم و به یاد دوستان از دست رفته ام ضجه بزنم، اشک بریزم و فریاد بکشم، آنقدر که صورتم از اشک و این خاک گل شود. بغض گلو، بوی خاکی که دوستش داشته ام و سعی برای شادی کردن و هلهله با دلی خون. اشک می ریزم و هق هق می زنم و وانمود می کنم که اشک شوق است.

حساب کن هر متر خاک برابر می شود با چند نفر آدم؟

سوم خرداد هشتاد و پنج

بالاخره موفق شدم این سه خط احمقانه رو از این بالا حذف کنم. الان که نیستن، فقط من می دونم که چی رو حذف کردم! پس گفتنش بی معنیه، حیف شد کلی می خواستم قصه اش رو تعریف کنم.

این یکی رو هم راستش دارم واسه این می ذارم که ببینم دوباره می آن اون سه تایی ها یا نه.

همه چیز رو باید تجربه کرد.

بعضی روزا شنبه اس، بعضی ها یک شنبه، بعضی ها تو خرداده، بعضی ها نیست، یه روز بیست و دومه، یه روز هیجدهم، بعضی ها تو 1385 اَن، بعضی ها تو همون سال اول بودن، توسال یک، بعضی ها هم هنوز نیومدن. اما این خیلی مهمه که اینا همه یهو با هم جمع بشن، هم دوشنبه، هم یکم، هم خرداد، هم 1385، یه دفه تو یه روز اتفاق بیافته و اون روز بشه دوشنبه یک خرداد 1385. فقط یه روز تو تاریخ می تونه همچین خاصیتی داشته باشه. پس امروز یه روز تاریخیه. اگرچه هیچ گهی توش نخورده باشی.

بعضی روزا شنبه، بعضی روزا یه شنبه