خدایا می خوام یه رازی رو بت بگم. امروز تو میدون یه دختره رو دیدم که همین جوری داشت با چشای درشت سیاهش می دوید. ازش معلوم بود که بعضی آدما یه بمبایی درست می کنن که آدمای دیگه رو، که اصلا نمی شناسنشون رو تا آخر عمر زمین گیر می کنه. تا آخر عمر سرفه می کنن. تو نخاعشون پمپ مرفین نصب می کنن. اینا رو می دونستم، ولی این که امروز تو چشای درشت این دختره هم دیدمشون...

چقد همه جا بوی وحشتناک فاجعه می آد. چقد بوی گوشت می آد. چقد چشای بعضیا درشته. چقد می خوام برم گوشه انباریمون تو پاداد، پشت اون همه چمدون کز کنم رو زمین و پاهام رو جم کنم تو بغلم و بلرزم.

نوک گیره جرثقیلتون گیر کرده به روده های من. هی می کشی هی می کشی. هی نورافکن ها رو با ماه تمام اشتباه می گیرم. هی حافظ می گه از هر طرف که رفتم. هی، هی، هی.

No comments: