سیر شده بودم ولی باز اصرار داشتم بخورم، با خودم یه معامله ای کردم، بش گفتم تو دیگه نخور، یعنی استاپ ایتینگ کن، منم دیگه نمی گم گشنمه، گفت باشه، ناگهان با هم دست از خوردن کشیدیم و امساک ورزیدیم، اذانم هنوز نگفته بودن.
پ.ن: باز زیر بغلم نوستالژیک شده.
... گوش بده عربده را دست منه بر دهنم ...
توی ماشین، پسرک نشسته است روی صندلی عقب و دارد آرام آرام گریه می کند، بابا و مامان جلو نشسته اند، خواهر کوچکترش هم عقب پیش خودش نشسته، چند بار تا حالا سعی کرده که دستش را به دست او برساند و لمسش کند که نتوانسته است. شاید همه بدانند که دارد گریه می کند و شاید همه دلیلش را هم بدانند، اما این باعث نمی شود که موضوع بحث مامان و بابا از بنزین و خلوتی خیابان ها برگردد.
شیشه را پایین می کشد، سرش را از پنجره بیرون می برد که صدایش را نشنوند و هق هق هایی را که در شش های کوچکش گیر کرده اند آزاد می کند. سرش را که تو می آورد دیگر می تواند حرف بزند، با صدایی که اصلا نمی لرزد، خیلی عادی، بدون هیچ التماس یا شوقی می گوید:
- بابا، آقای فتحی زاده گفته می تونیم یه ارزونش رو هم گیر بیاریم، تو خیابون امام، گفت همه جورش هست، حتما لازم نیست خیلی گرونش رو بخریم. می شه چهار ماه پول تو جیبی نگیرم؟ دی وی دی رایتر هم نمی خوام فعلا.
بابا جواب نمی دهد، چون مجبور شده یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پشت در توآلت با او کش و قوس برود، به خودش بپیچد، دلیل و برهان بیاورد، ناز بکشد و وعده بدهد تا پسرک اعتصابش را بشکند و از توآلت بیرون بیاید.
صورت پسر در گریه می شکند، خواهرش هم چشم هایش پر از اشک شده و به او نگاه می کند، دست آخر جرات می کند و دستش را می گذارد روی دست پسرک که روی زانویش مشت شده است. خیلی آهسته التماس می کند: "گریه نکن!" و بغضش در گلو سکسکه می شود. مشت پسر باز می شود. محبت خواهر را تاب نمی آورد، باز شیشه را می دهد پایین و سرش را می برد بیرون که هق هق هایش را رها کند.
میکروسکپ می خواست.
پیشانی ات صاف صاف نیست، مثل سطح چوبی که باد کرده باشد وسطش برآمده و گرد شده، همان برآمدگی را می نهی روی دیوار و صبر می کنی، زن میانسالی باید باشد آنکه دارد از پشتت می گذرد. این را از صدای پاهایش می گویی "لابد" و زیاد هم درگیر نمی شوی با بودن یا نبودنش. رد که شد سرت را می کشی عقب و می کوبی: سیاهی می رود آنها که همیشه می رود. مفرد. ساکنی در سیاهی، سکوت درون به بیرون نشت می کند و فراگیر می شود، می دانی که موج رفته بر می گردد و اکثریت قریب به اتفاق فتوحاتش را دوباره واگذار می کند، لذت می بری از این خلسه. موج که بر می گردد درد روشن تر می شود، زردی از بالای پرده پشت چشم، غلیظ و سنگین ول می شود و شره می کند به پایین که سیاهی را بردارد. زیر لب بگو "یک"
نباید می گفتی، همین یک جمله که گفتی کفایت کرد، بدی کلام این است که وقتی شنیده شد پس گرفتنش لا! در کار نیست. فارسی هم گفته بودی همین بود، توی آن جمع همه هم ترکی بلد بودند، هم مالایی، هم فارسی، هم انگلیسی، حالا اسپرس حرفت به چهار زبان پراکنده می شد در این توده منتشر.
چشم باز می کنی و این یکی را حدس می زنی که باز از پشت سر می گذرد. این بار درگیر می شوی با بودن یا نبودنش، بشمار "دو" موج سیاهی می رود و می آید از هر طرف، چون محکمتر زده ای شقیقه هایت بنگ بنگ می کند هر بار که خون از رگ های تعبیه شده در آنها می گذرد، بنگ بنگ و سکوتی که از درون به بیرون نشت کرده بیشتر طول می کشد. دست می گیری به دیوار که کشکشه زانوهایت را جبران کنی. نشمار، قبلا شمرده بودی "دو"
حالا سومین نفر دارد می رسد، وقت نمی کنی به اسپرس منتشر شده له له بزنی، داغ می کشی به اشتباه "اسپرم" که طبیعتا گندش را در می آورد. درگیر می شوی با بودن و نبودنش؟ له له؟ حالا که گفته ای و رفته است، دوست نداشتی جای دیوار شاتگان داشتی؟
- بشمار "چند؟"
خراب کردی، به این زودی اعداد را به هم ریختی. بیشتر لازم نیست، برو حواست را جمع دهانت کن.
- گوشه ناخنش رو چنان می خوره که داغ داغ می شه، اما خون نمی آد، انگشتش رو محکم می کشه به شلوار جینش، گوشت لختش داغتر می شه، حس می کنه که داره گر می گیره، آکواریوم خالی ماهیا گوشه راهرو، آسانسوری که همیشه روی دورترین طبقه ایستاده، سردرد و بوی گند سیگاری که تازه بازم نتونسته نکشه توی مشامش.
- لباس زیر، یه دونه تاپ زرد که حالا خیس خیسه، و مانتویی که روش پوشیده همه به تنش چسبیدن، خفگی؛ داغی نون سنگک دستش اوضاع رو بدتر می کنه، آکواریوم خالی ماهیا گوشه راهرو، چیزایی زیر لباس زیرش وول می خورن انگار. بوی سیگار پسر و دیدن گوشت که کشیده و بلند می شه از گوشه ناخنش. آسانسور می رسه.
= طبقه آخر، در آسانسور که باز می شه نون سنگک بین بدنهای داغشون له شده و لب های هیچ کدوم ذره ای نگران بوی سیگار نیست، بی محابا می بوسن، جاهایی توی تن جفتشون گز گز می کنه.
هم "آزاد سازی فاو" هم "آزاد سازی خرمشهر" هم "الحریه محمره"
هم "اشغال خرمشهر توسط دشمن بعثی" هم "آزاد سازی فاو توسط نیروهای اسلام"
هم "هیهات من الذله" حسین، هم "مبادا قاطیشون شی، سرت به درست باشه، این کارا آخر عاقبت نداره"
هم "کلکم راع و کلکم مسئول عن الرعیه" هم "به تو چه مربوطه؟ هر کی واسه خودش زبون داره"
هم "من بیست و هفت ساله" هم "من هفده ساله"
لخت می خوابی توی یه وان سفید بدون آب، اول پاها بعد کم کم تن داغت و دست آخر کمرت که یخ می کنه روی سطح سرد وان، سردی وان پشتش به سردی بی انتهای زمین گرمه، به این راحتیا گرم بشو نیست، یه لیوان فلزی خالی نیست که با یه چمبره کوتاه دستت داغش بشه. آروم که شدی کم کم شروع می کنی به نوک انگشتات با شیر آب سرد بازی کردن، آب قطره قطره می چکه روی پاهات و کل تنت مور مور می شه، موهات سیخ می شن و پوست تنت دون دون می شه. یواش یواش آب رو بیشتر می کنی و یهو اشتباهی پات می خوره به اهرم دوش... وووففف!
شش سالم که بود، یک شیر به پدر پسر شجاع ظلم کرده و حقش را ناحق کرده بود. پنجول پدر پسر شجاع پنجول پنجه در پنجه انداختن با شیر نبود، پس شرح ماجرای اجحاف را با تیراژ بالا مکتوب کرد که همه حیوانات خواندند و پدرک پیروز شد و حقش را از دهن شیر بیرون کشید؛ این طور بود که با معجزه قلم آشنا شدم و خوشم آمد.
شاید هشت سالم که بود، پروانه ها را می گرفتم؛ قبلا شعر و آوازهایی راجع به عشق شنیده بودم. چند تا از پروانه ها را زیر دیگی که برایمان ماکارونی یا استامبولی دم می کرد رها کردم و با حظی که هنوز صدا از استخوان هایم در می آورد دیدم که با سر شیرجه می زدند به آبی های آتش و حتی خاکسترشان هم آنجا زیر دیگ باقی نمی ماند؛ عشق و مرگ را با هم دیدم و شناختم و تصمیم گرفتم که یا با مرگ کنار بیایم و یا عاشق نشوم، هیچ وقت.
بچه تر که بودم، کمتر از یک سال، یاد گرفتم بگویم "حمال" و با فحش آشنا شدم، برای شروع کلمه مناسبی بود، از انتخاب خودم راضی هستم و به آن می بالم.
سه پاراگراف... حالا وقت نتیجه گیری است.