غول قرمز، به نرمی یک کفش دوزک روبرویم فرود آمد و از حالم پرسید. فضاهای خالی پر شده ام را نشانش دادم و گفتم که با این اوصاف دیگر به او احتیاجی ندارم. گیتار برقی اش را از جیبش در آورد و شروع کردن به نواختن. همراهی و دست آخر تشویقش کردم. بعد به همان نرمی که فرود آمده بود پر کشید و رفت.
بی خودی، مستی، لا ابالی گری، سر به سراپرده های زیرین ملکوت کشیدن، تمایل به تمام ذرات هستی، پلک زدن هایی که سه ثانیه طول می کشند.
حال، من و اخوانیم که معنی وجود را می فهمیم، ای همه هستی ز تو، مرا می بینی؟ راضی هستی از داشتن چنین بنده ای؟ یقین های یافته، همه بر باد رفته اند. به چشم های من نگاه کن، نور شب و زندگی روز در آنهاست، ناسزا نگو شیرین دهان، ناسزا بگو، به ناسزا های تو لایق ترم. از آسمان های بالاتر از چهار اگر خبری خواستی، با من تماس بگیر، با تو یکی، اگرچه ناسزا می گویی، مضایقه نیست.
من که هوشیاریم مایه دشنام است، مستی ام هیهات، شب ها به نام ها معتبر نیستند که به نام ها ماخوذ شویم، شب ها به ماه معتبرند و نوری که در آن ها ساری است. شیرین، سیاه چشم، تلخی که بکنی، چیزی از ارتفاعم کاسته نمی شود. سرم را به این سو، یا به آن سو، تاب می دهم و سلام می کنم به مولایی که ادعای چاکریش را دارند، جماعت سیاه پوش، از مستی اش چیزی بگو، تا ترک هشیاری کند.
متولی نیستی، متولی نباش، حذر کن از امواج در هم کوبنده نفرتم.
"داستانی درباره تابلوئی که در یکی از خیابان های شلوغ جلوی یک گالری که من هر روز از جلویش می گذرم نصب شده است"
این داستان قرار است از همه پیچیدگی های روایی، کلامی و معنایی بری باشد، طوری که حتی بتوانید آنرا برای کودکتان تعریف کنید که خوابش ببرد. من، هیبور هستم و نام پدرم نیشکر بود، زندگی ام را در شهر خودمان آغاز کردم و بعد چون جنگجو شدم پایم به خیلی از جنگ ها باز شد و آخر هم آنقدر عمر کردم که به هف هف افتادم و یک روز وقتی مشغول اجابت مزاج بودم دیگر طاقت نیاوردم و مردم. یک بار ازدواج کردم اما خب چون جنگجو بودم سهم کوچکی از مردانگی ام به زنم می رسید. تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که در زندگی واقعا آدم بدی بودم، از این جور آدم ها که هر کسی دم دستشان می رسد اگر زورشان از او بیشتر باشد بنده اش می شوند و اگر کمتر باشد به بندگی می کشندش، با زنها هم که خب، معامله دیگری می کنند، از آن جور آدمهای بد بودم.
اولین نفری که در این تابلو توجه شما را جلب می کند من هستم، البته اگر آدم حسابی باشید و مثل بعضی نکبت ها اول پس زمینه یا غمی که در چهره یکی از سربازان انتهای صف است را نبینید. شاید به همین خاطر هم بوده که قرار شده من اول حرف بزنم.
این آقایی که نیزه اش را به کمر من فرو کرده را نمی شناسم، قرار هم نیست اسمی از او بیاید، برای من همین کافی است که با اسبش آن طور قدرتمند و محکم حمله آورده و لابد من نتوانسته ام از جلویش فرار کنم، به زمین خورده ام و او هم نیزه اش را تا آنجا که می توانسته فرو کرده است. این طور که پیداست به زمین دوخته شده ام. ولی از او خوشم می آید، پادشاهی چیزی باید باشد، با ریش های سرخ و فریادی که تصویرش هم هول انگیز است.
آن طوری که ما جنگجو ها عمر می گذرانیم، بویی از هنر و این جور چیز ها نمی شنویم، با این حال نمی دانم چرا از این تابلو خوشم می آید. هرچه باشد جنگجو بوده ام و خوش ندارم کسی مرا بکشد. البته غیر از این چیز های دیگری هم هست که نمی دانم. حوصله توضیح بقیه اش را ندارم، اصل قصه و به قول معروف مخلص کلام همین است که من در این جنگی که شما در این تابلو می بینید کشته نشده ام، اصلا نمی دانم چه جنگی هست، من روی سنگ مستراح مرده ام.
اینجا در استوا، لب ها برای حرف زدن باز می شوند، اینجا، مردم وقتی شادند دست می زنند و می رقصند و مهربانی آنقدر هست که یک نخودش اشک به چشم نیاورد. از حالا به بعد، اولین هواپیمایی که بیافتد مال من بوده است. خوب شد آن شب که سرما خورده بودم نمردم. حالا می توانم بیشتر زنده باشم. آدم، آهه و دم؛ اینجا در استوا، درست که پشه ها می خورند، اما خوبیش این است که می شود گاهی چیزی...
بسمه
طی تحقیقات و تفحصات به عمل آمده در محاسن این جانب، در ناحیه تحتانی راست صورت، یک جوش ناحق کشف شد که بلافاصله به طرز فجیعی معدوم و با یک زخم بزرگ مرغوب جایگزین شد که خوشبختانه تا حد زیادی توسط محاسن مزبور مختفی می گردد. لذا نگران هیچی نباشید دیگه.
باقی بقایتان
انجمن جوش چلانان خط امام
پ.ن. یه جایی خونده بودم که یه قبیله ای بودن (یا هستن هنوز) که برای ابراز محبت به هم می نشستن جوشای صورت هم رو می ترکوندن. باحال بودنا! ارگاسمشون رو تصور کن، خون و خونریزی ای می شده!
امروز هشتمین روز از روزهایی بود که قرار گذاشته بودم آمار احتمال بخونم، دو روز دیگه اش مونده. گرچه درس نخوندم ولی عوضش نزدیک چهارده هزار کاراکتر چت کردم. خیلی خوب بود، کلی لذت بردم. کارت بانک سامانم رو هم خودپرداز قورت داد. اونم خوب بود، کلی با اون خانومه دم خودپرداز خندیدیم سه تایی. شبش هم با مرتضی کلی چت کردیم و اینا. آخ که چه زندگی خوب بود اگه امتحان نداشتم، آدم امتحان که داره عاشق زندگی می شه. ساعت یک هم که داشتیم تخم مرغ می خوردیم کلی با حوری های بهشتی و زنای جهنمی و غیره شوخی های نامربوط کردیم و ریسه رفتیم. روده هام هم دراز شده انگار، احساس بامزگی هم می کنم. بشمار چند بار از "کلی" استفاده کردم تو این پاراگراف.
...
از کنار توتستان راه می افتند
دوتا دوتا، سه تا سه تا، و گاهی تنها
و پشت سرشان زنها و پیرمرد ها و بچه ها به فاصله می آیند
تمشک دندان ها و انگشت های پسر ها را رنگ کرده
اتوبوس ها سر کوچه در میان گرد و خاک پر می شود
و گرچه از زیر قرآن رد شده اند، قلب هایشان می تپد
آخرین بوسه مادر زیر چادر نرم
مادر – چونان مرغی که باشد نیم بسمل –
بعدها در طول راه، خاطره اش از قلب بالا می جوشد و لبالب با چشم می ایستد
چشم های جوان اشک ها را قورت می دهند
و ناگهان کلمات، بوسه ها، تنور و تاپاله و کاهگل و اسب،
و کامیون هایی که فقط صداشان از جاده دور می آمد،
معنی پیدا می کنند
و اتوبوس، بوی نا، عرق، بوسه و بوی " آه جوان نمی دانی به کجا می روی" می دهد
و این تفنگها! پس این ها تفنگ هستند؟
انگار قلم هایی هستند برای رقم زدن نامه های عاشقانه
ناشیانه به دست هاشان نگاه می کنند
واقعا هم قرار است تیر اندازی کنند؟ باورشان نمی شود
" کی جنگ را شروع کرد؟" بوی خیس صورت مادر از حافظه می جوشد، لبالب با چشم می ایستد
"مهم این نیست. مهم این است که جنگ هست!" و این قدم اول است
در شناسایی زمین، تاریخ، محبت مادر، عشق آن چشمهای دخترانه به "من" روستایی ای که پشت سر مانده است
و مفهوم جوان معادل مرگ می شود
و از قطار که پیاده می شوند، و به ستون یک، و بعد به صف که می ایستند
تازه یادشان می آید که در شهر های پشت سر پاییز بود
و سوز اول، برگ ها را پریده رنگ کرده بود
در این جا آسمان آفتابی است که در نیم وجبی کلاهخود می ایستد
" به چپ، چپ! به راست ..." و از پشت تپه ها صدای غرومب غرومب می آید
پس به این زودی؟
و قلبها می تپد
شاید در دره ها و تپه ها، فیلمی جنگی را با ابعاد آسمانی نشان می دهند
و عواطف انسان بوی خیار تازه پوست کنده ای را می دهد که از تردی قیامت می کند
و از تپه سرازیر می شوند
و بعد صدایی شوم نزدیک می شود، می درد، می رود
چیزی به این درشتی و تیزی چگونه از پرده گوشی به این ظرافت فرو می رود!
و آن وقت مغز جهنم می شود
و صف، بیست متری از تپه بالا می پرد، در گرد و غبار لحظه ای معلق می ماند
و بعد به سرعت به سوی زمین کشیده می شود
جوانان ده ما با هم چال شده اند
صف بعدی، از کنار توتستان شما با وقار جوان حرکت می کند
مدافعان تو اینانند، خوزستان
...
قسمتی از شعر بلند "اسماعیل"
رضا براهنی
باور کن همه این کافه ها بهانه ای بوده اند برای نوشتن متنی عاشقانه، پیش آمده بوده که بدانم پیدا کردن تو بین آن همه دود کار من نیست، و از آن بدتر نوشتن متنی عاشقانه. این هم روی بیهودگی های به شمار نیای دیگرم. ولی باور کن همه آن کافه ها بهانه ای بوده برای ... برای...، بهانه ای بوده
به چه کار مان می آید این "ما" یی که علم کرده ایم غیر از ... غیر از...
بگذریم، بهانه ای بوده اند آن کافه ها، نه دلم نسکافه می خواست، نه سیگار، نه لوندی های دختر میز بغلی، نه خوش خدمتی هایشان به دلم می نشست، نه حتی صندلی هاشان راحت بود؛ غرض این بود که لب های تو را بردارم از جایش و لبهای خودم را بنشانم به جایشان. حسن ختام، والسلام.
دیوانه ای که من نقشش را بازی می کنم در بیمارستان یا تیمارستانی بستری است و هر روز به سرم قندی – نمکی خودش پرمنگنات یا آب لبو تزریق می کند تا خوش رنگتر بشود. دیوانه ای که نقشش را من بازی می کنم گاهی انقدر برای استفراغ زور می زند که از چشم هایش خون می آید. او یک مریض روانی است، گاهی به دکمه روی سینه روپوش خانم پرستار دخیل می بندد و مراد هم می گیرد. قول داده رگ هایش را چنان پر کند که به وقتش بتواند کل بیمارستان یا تیمارستان را رنگ کند. من نقشش را خوب بازی می کنم، همه، در این قضیه، اتفاق نظر دارند.
از روی شانه چپش به او نگاه کرد که مصرانه انگشتش را در دماغش می چرخاند. یکی از آنها گفت: "سیگارامم که تموم شد، دیگه بهونه ای برای قدم زدن نداریم." یکی از آنها خیلی خوب است و یکی از آنها خیلی بد. آن یکی جواب می دهد: "حالا دیگر بعد از اثاث کشی بهانه ای برای غر زدن هم نداریم." آن یکی می گوید: "تازگی ها هر چقدر پا به زمین می کوبم کسی توجه نمی کند." "شاید به خاطر این است که...." "برخی کلمات از عظمت سهمگینی رنج می برند، به برخی دیگر هم تجاوز جنسی شده است." "همیشه عادت داری زرهای ولتاژ بالایت را وسط لامپ های نیم سوز من راه اندازی کنی، این جوری دماغت قشنگتر می شود نه؟" "تمومش کنیم." "تمومش کنیم." "به علت ذیق وقت به ارگاسم نرسیده تمومش کنیم." "کنیم."
گیرم که صدام صد میلیارد سال در قعر جهنم بمونه و هی عمود گداخته آهنین به ماتحتش فرو کنن، چی عوض می شه؟ چه فرقی به حال پمپ های مرفینی که تو نخاع کار گذاشته شدن می کنه؟
از چی باید خوشحال بشیم؟ یا از چی ناراحت؟ ما کلی حرف داشتیم که بزنیم، اما اولین نفری (حداقل یکی از اولین نفرهایی) که از اعدام صدام ابراز خرسندی کرد رئیس جمهور ما بود. مین های صدام هنوز تو خوزستان و ایلام و ... . حالا اعدام شده، که چی؟ خطری بوده واسه ما که از نابودیش خوشحال بشیم؟ یا با نابودیش حقی از ما احقاق شده؟
صدام رو که کشتن، خمینی – که به طرز خارق العاده ای مرگ صدام رو پیش بینی کرده بود – هم که خیلی وقته که مرده، حالا تکلیف اون همه روزهایی که من سه ساله، پنج ساله، یا هفت ساله کز کرده کنج دیوار از وحشت بمب لرزیدم چی می شه؟ حالا کی رو مقصر بدونم؟ امید مجازات؟
هنوز توی بهتم: واقعا همه چی انقدر ...



