آنگاه سکوت کرد، و مردم قیام کردند، همه برانگیخته تا مرز فریاد، گفت :"می خندیدید زمانی که گریه می کردم" گریه کردند. در مردم نگریست جوینده، که گریه می کردند. صدا بلند کرد: "می گریید زمانی که شکوه می کنم" چنان که شنوا بشنود گفت :"پس تدارک ببینید برای عذابی که در راه است، زین پس دعا نخواهم کرد" که چشم های زنی از میان همان مردم به تختش دوخت.
سپس عصا برداشت، به دشواری. باریکه راه از میان مردم باز کرد و راه چاه خاموش در پیش گرفت که وسواس زن از سر و تن برون کند. خلق از پروای نفرینش شیون کرد.
پس مثله شدم، به پنج قطعه پنج وجهی.
ول کن بابا، مث اون یارو که فامیلش مادرشاهی بود، به تو هم می آد تو فامیلت "مادر" داشته باشی زیاد.
اینجا که دورم از بیشتر کتابهام، هوس حسین منزوی از پر رفت و آمد ترین هوس های صبح های علی الطلوعمه که دهنم گس می شه از سیگار. گشنه هم که بشی، نور معرفت علی القاعده باید از چشم بیرون بزنه، می زنه:
"می کنم الفبا را، روی لوحه سنگی - واو مثل ویرانی دال مثل دلتنگی"
یا
"جز همین در به در دشت و صحاری بودن - ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن"
یا
"زنی که صاعقه وار اینک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد"
چند سال باید فکر کنم تا بفهمم "این تقدس است یا تهوع"؟
حالا باید برویم خاک را با بولدوزر برداریم ببینیم چند درصد استخوان دارد. وقتی برگردم قبیله مرا خواهد بخشید؟ غمم همه از همین است. قبیله ای اگر باشد. این است که زانو زده ایم و آواره ایم در خشکی زمین، دست به دعا.
قبیله، خواهدم بخشید؟