کبوتر نعوظ کرد، جادو کارگر افتاد. بق بقوووو....ووو....ووووو.....خخخخخ
ما بیش از حد تلاش می کنیم، زحمت می کشیم. با این وجود ساعت هایی هست که در خانه نشسته ایم و دریافت می کنیم که هیچ کدام از همسایه ها در خانه نیستند، تمام اسم هایی که یک عمر طول کشیده بود از بر کنیم از یادمان رفته است و بدتر از همه دلمان هم گرفته است. بعد می رویم یقه پدر و مادر را می چسبیم که وقتی به تنبانمان می ریده ایم چرا پس گردنی زدید. نمی دانیم که شاید دوای دل شکسته مان که هی شب های جمعه گشنه و شکسته اول آنقدر می چلانیمش و بعد می بریمش روی کار و صدای تخت را در می آوریم شاید این باشد که یک بار، فقط یک بار پشت هر تریبونی که گیر آوردیم داد بزنیم "آقایان، خانم ها، مادرتان را، خشک خشک!" و اشکهایمان را پاک کنیم.
غزه، کودکان که داشتند ادای پروآز در می آوردند به بازی، ناگهان پر گرفتند و به آسمان صعود کردند. اهواز، پیرمرد فزرتی با آن عصای لرزآن با چنان شدتی همه جا را می دید که نور از روز رفت، همه جا سیاه شد. سنگ فرش های خیابان های سان سالوادور، منتظر خون من نباشید، جاهای زیادی هست که باید بمیرم.

آنگاه سکوت کرد، و مردم قیام کردند، همه برانگیخته تا مرز فریاد، گفت :"می خندیدید زمانی که گریه می کردم" گریه کردند. در مردم نگریست جوینده، که گریه می کردند. صدا بلند کرد: "می گریید زمانی که شکوه می کنم" چنان که شنوا بشنود گفت :"پس تدارک ببینید برای عذابی که در راه است، زین پس دعا نخواهم کرد" که چشم های زنی از میان همان مردم به تختش دوخت.

سپس عصا برداشت، به دشواری. باریکه راه از میان مردم باز کرد و راه چاه خاموش در پیش گرفت که وسواس زن از سر و تن برون کند. خلق از پروای نفرینش شیون کرد.

بابا! یا چش به این خوشگلی نداشته باش، یا با ننت نیا بیرون به هاتداگ خوردن! اِ!

پس مثله شدم، به پنج قطعه پنج وجهی.

ول کن بابا، مث اون یارو که فامیلش مادرشاهی بود، به تو هم می آد تو فامیلت "مادر" داشته باشی زیاد.

اینجا که دورم از بیشتر کتابهام، هوس حسین منزوی از پر رفت و آمد ترین هوس های صبح های علی الطلوعمه که دهنم گس می شه از سیگار. گشنه هم که بشی، نور معرفت علی القاعده باید از چشم بیرون بزنه، می زنه:

"می کنم الفبا را، روی لوحه سنگی - واو مثل ویرانی دال مثل دلتنگی"

یا

"جز همین در به در دشت و صحاری بودن - ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن"

یا

"زنی که صاعقه وار اینک ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد"

همه گوگولی هایی که تو دبستان باهام همکلاس بودن الان ریش در آوردن، غیر از کوسه هاشون البته. نمی دونم چرا انقد این که بچه ها بزرگ می شن و پسرا ریش در می آرن برام جالبه.

در حاشیه و تا حدودی بی ربط:

You are the church
I am the steeple,
When we fuck
We're all God's people
مرد قبیله که تا دیروز زمین شخم می زد و خسته و خیس عرق با زنش می خوابید، حالا آر پی جی بر دوش گرفته و با دیوث ها می جنگد، دست و دلش دیگر نه به گیس زنش می رود، نه به پتوی پس افتاده بچه اش.
چند سال باید فکر کنم تا بفهمم "این تقدس است یا تهوع"؟
حالا باید برویم خاک را با بولدوزر برداریم ببینیم چند درصد استخوان دارد. وقتی برگردم قبیله مرا خواهد بخشید؟ غمم همه از همین است. قبیله ای اگر باشد. این است که زانو زده ایم و آواره ایم در خشکی زمین، دست به دعا.
قبیله، خواهدم بخشید؟






حالا که همه چیز ناتموم می مونه، کسی دیگه به رفتن ناگهانی کسی خیره نمی شه، و آنتن ندادن گوشی ها دیگه اونقدا هم حرص آدم رو در نمی آره. همه می آن، می رن، می چرن، بعضیا یهو می میرن، همه هم یهویی به دنیا می آن. خوبیش اینه که همه چی ناتموم می مونه. غیر خود زندگی.
بعدشم،