قدم زدن در میدان جنگ. بیدار شدن با وحشت ناشناس از خواب. کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان. دستمو بگیر پاشو. وزنتو بنداز رو دست من. اشکم داره تلپ تلپ می افته پایین. نشسته بر مزار من زنی که مثل گندم است، زنی که با تمام خوبیش نشان جرم مردم است. خوش اومدم به ماشین؟ دیگه خوابم نمی بره. تا کی؟ کی؟ گندما رو خوردی بابایی؟ مامان گولت زد؟ از طبقه هشتم تا نمازخونه چقد طول می کشه؟ تو راه وقت می کنم اسلام بیارم؟ دایره ها اختراع می شن. اوزبورن بالاخره دیوونه شد. بردنش دیوونه خونه. بیا با هم سکس کنیم. تو اتاق مطالعه بابا. دستم که بچسبه به اینتر بیچاره ات می کنم. بیچارگی است چاره، ناچار توبه کردم. ناچار توبه کردم. بشمار، پنج و چهار دقیقه بامداد اول اکتبر شمسی قمری. سه تا آه مونده تو مقعدم. زمین هنوز سرجاشه. بیل می زنم به ریشه ام. کی گفته شاعر نیستی گله؟ برو کافه. لقمان حکیم. اگه کسی از رو دستم نگاه کنه باز هم دیگه نمی تونم. دستمو گرفتی که پاشی. خدا برکتت بده. قسم هات رو نگه دار تو ریه هات. خدا، خدا، خدا چی؟ ما حالمون خوب می شه. با هم می ریم امامزاده داوود. زیاد هم حرف نزدم
قدم زدن در میدان جنگ. بیدار شدن با وحشت ناشناس از خواب. کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان. دستمو بگیر پاشو. وزنتو بنداز رو دست من. اشکم داره تلپ تلپ می افته پایین. نشسته بر مزار من زنی که مثل گندم است، زنی که با تمام خوبیش نشان جرم مردم است. خوش اومدم به ماشین؟ دیگه خوابم نمی بره. تا کی؟ کی؟ گندما رو خوردی بابایی؟ مامان گولت زد؟ از طبقه هشتم تا نمازخونه چقد طول می کشه؟ تو راه وقت می کنم اسلام بیارم؟ دایره ها اختراع می شن. اوزبورن بالاخره دیوونه شد. بردنش دیوونه خونه. بیا با هم سکس کنیم. تو اتاق مطالعه بابا. دستم که بچسبه به اینتر بیچاره ات می کنم. بیچارگی است چاره، ناچار توبه کردم. ناچار توبه کردم. بشمار، پنج و چهار دقیقه بامداد اول اکتبر شمسی قمری. سه تا آه مونده تو مقعدم. زمین هنوز سرجاشه. بیل می زنم به ریشه ام. کی گفته شاعر نیستی گله؟ برو کافه. لقمان حکیم. اگه کسی از رو دستم نگاه کنه باز هم دیگه نمی تونم. دستمو گرفتی که پاشی. خدا برکتت بده. قسم هات رو نگه دار تو ریه هات. خدا، خدا، خدا چی؟ ما حالمون خوب می شه. با هم می ریم امامزاده داوود. زیاد هم حرف نزدم
گلوله از تنم گذر نکرده هنوز که مانده ام سرپا
خو کرده ام به خویش چنان عذبی که خو کرده به استمنا
الهی عجل له اجل
فرا رسیدن آستانه و ماه رمضان بر کلیه شلاق به دستان و گربه سیاه های ته سیگار، نجس.
نهاد معظم نمایندگی مبارزه با موش در دانشگاه ها
+ بعد از اضافه کردن عبارت "ناتوانان جنسی" در خط آخر، به تمام دانشگاه ها ابلاغ شود.
تا بالاخره لحظه ای رسید که حس کردم زمین شده ام. کارون بر پیکر من جاری است، گنگ و یانگ تسه و نیل هم، آمازون هم، تمام رودها بر من جاری اند. دریای سرخ بر سینه من گسترده شده است دریای سیاه هم، تمام دریاها بر سینه من گسترده شده اند. جنگل ها، همه جنگل ها ریشه در گوشت و پوست من دارند. منم که می گردم بدور خورشید، منم که می گردم، منم که می چرخم، منم که شبم، منم که روزم. منم که گردم. منم که دو سرم یخ زده و درونم آتشین است. باران بر من می بارد، ابرها بر فراز من در حرکتند.
روی سینه ام قابیل هابیل را کشت و حالا تو هم روی سینه من تفنگت را برداشتی و به صفهای انبوه هابیلیان آتش گشودی. تفنگ را از روی سینه من برداشتی و بر مردم که روی سینه من ایستاده بودند و روی سینه من فریاد می زدند آتش گشودی. تو که روی سینه من زانو زده بودی. مرا حفر می کنند، مردم را قبر می کنند. در جوهایم خون به راه می افتد.
منم که می گردم. منم که می چرخم. منم که بوده ام. از وقتی شما نبوده اید و خواهم بود تا وقتی که شما دیگر نباشید. منم که می دانم همه چیز را از شما، حقه هاتان را، دروغ هاتان را، فریب هاتان را، خنده هاتان را، گریه هاتان را، لذت هاتان را، قهقهه هاتان را، نفس هاتان را، شهوت هاتان را. منم که می دانم، منم که شنیده ام، که می شنوم، فریاد هاتان را، سلام و وداع هاتان را. منم، منم، منم که زمین شده ام.
وقتی که می غرم، وقتی که فریاد می زنم، وقتی مذاب بالا می آورم، وقتی که می لرزم، منم که ویران می کنم، ویران می کنم، ویران می کنم ساخته هاتان را.
تو روزگار بعضی وقتا هست که صدای سگ جستجوگر ویندوز می آد از گوشه کنار. دنبال یه چیزی گشته و حالا پیدا کرده یا نکرده، ولی یه جا وایساده و زل زده به تو. هی منتظره که تو نیگاش کنی و بگی باریکلا پسر. و هی پاشو می کشه رو زمین و یه صدایی در می آره که تو نمی شنوی. خش خش، کش کش. ترسناکه با اون چشای درشت و قلاده قرمزش.
که بر آن قوم درراه مانده و وامانده و در دشت خشک کویر مرده نه آسمان گریسته و نه زمین. که بهر آن قوم همگی با تن های باد کرده و کرکس های پران و حشرات آوازه خوان نه کاروانسرایی بوده و نه واحه ای. که از آن قوم روبرگردانده بوده اند. که در آن قوم نه پیمبری برگزیده و نه مژده دهنده ای و نه ترساننده ای. که برنگزیده. که آن قوم همگی حتی با همان تن های باد کرده و حشرات آوازه خوان همگی درس پیامبری را از بر بوده اند. که باز برنگزیده. که قومی که بیابانش حاجت روا کند را نه خدایی لازم است و نه مشک آبی. که قوم را چشم در چشم خورشید تابان یافته اند با مردمک های خیره. که مرکب قوم پای افزارهای تاریکشان بوده در شن خشک و سنگ بی بر کویر. که دست نوشته هایشان را همه آهنگین و نغز و عریان برمی بافته اند وقتی برمی بافته اند. که کس ندانسته نام اولین کاشف این دشت و قوم بس ساکت را. که صوت همهمه شان را آبادی های نزدیک می شنیده اند چنان که از جوارشان می گذشته اند. که کس چهره شان را هنگام که گوشت و پوست به صورت داشته اند به یاد نمی آورد. که هیچ یک دست به دست دیگری نداشته در شب و روز سرد و گرم گرد و خاک. که ذکور و اناثشان به خیزش باد باه در دشت زیر کمر به هم می چسبانده اند و در لحظات ملتهب شهوت یک سر و یک صدا تاریخ می گفته اند به لحن حزین و گویشی غریبه. که عددشان همان بوده که هنوز هست و تنی گم نشده از تن های شکننده شان میان شن. که بس؛ که نه کفایت، که عهد نموده گزاردم و حرج از خویش و خویش خویش برداشتم دیگر.