من که به حمدلله فیلم را از "آن چیز" ندیدم، ولی دلیل نمی شود لذت فحاشی مکرر درونی به "همان چیز" و متعلقاتش را از خودم بگیرم. این را هم خواندم، کیف هم کردم در حین فحاشی، این یکی هم بود، کیفش بیشتر شد.
نقل من و خودم نقل کشاورزی است که هر روز - حتی جمعه ها - سر زمینش می رود؛ می ایستد نگاهش می کند و به تک تک ذرات خاک زمینش فحش می دهد، لبش را می جود و چیزهایی می گوید، مثلا : "می خوای بذر بپاشم برات؟ می خوای شخمت بزنم؟ می خوای آبت بدم؟ بهت برسم؟ هه، گه خوردی تو، اینم نمی دم بخوری" تا شب همانجا زیر آفتاب می ایستد و نگاه می کند و فحش می دهد، دست آخری تفی به زمین می اندازد و برمی گردد خانه. دیوانه است، کشاورز دیوانه است. القارعه بخوانید و در باز کنید محض عافیت التماس دعا داران.
دسته غمگین سربازان
دسته غمگین سربازان که برای مرگ می روند، اسلحه بر دوش، همه سبز پوش، سبز نمادین پیراهن عیان و سرخ و سیاه درون پنهان.
و گام هايی که سعی می کنند استوار باشند.
مارش جنگ که بی وقفه می کوبد شاد و خشن و وحشی: بوم، بوم
مثل صدای انفجار های پی در پی: بوم، بوم
- زیر پای چپ همیشه طبل بزرگ نخواهد بود – سرباز ها همه این را می دانند – زیر هر دو پا شاید مین باشد.
- روی شانه همیشه اسلحه نخواهد بود – سرباز ها همه این را می دانند – روی هر دو شانه شاید نعش رفیق باشد.
- کسی که جلو راه می رود همیشه فرمانده خودی نخواهد بود – سرباز ها همه این را می دانند – کسی که جلو راه می رود شاید فرمانده دشمن باشد و یا رئیس اردوگاه، یا فرمانده جوخه اعدام.
- شکم ها همیشه سیر نخواهد بود.
- همیشه نخواهی توانست دستت را این طور به جلو و عقب پرتاب کنی شاید اصلا دستی نباشد یا پایی یا سری برای کلاهی.
- یا چشم هايي که ببینی.
- یا اصلا بدنی که حس کنی.
- همیشه این طور منظم نخواهید بود – همه می دانید – شاید هراسان و خونین به دنبال مهمات یا شاید به دنبال جعبه کمک های اولیه یا شاید به دنبال آمبولانس این طرف و آن طرف بدوید.
- شاید بعضی از درد فریاد بکشند.
- شاید بعضی دیگر نتوانند فریاد بکشند.
- شاید وقت برگشتن این همه نباشید. شاید هیچ کدامتان بر نگردید یا شاید سال ها بعد با تریلی برگردید. شاید ...
- اما همیشه گلوله هست، گلوله هست.
همیشه گلوله می درد، می کَنَد، می بَرَد، می کُشَد. گلوله که ایستاده را می اندازد. گلوله همیشه هست.
مارش نظامی کماکان می کوبد، شاد و خشن: بوم، بوم، دسته غمگین سربازان که برای مرگ می روند و چندین برابر تعداد سربازان چشم های نگران، چشم های مادران، پدران، خواهران و چشم های عاشق، چشم هایی که هر یک آینده خود را در گام های جوانی می بیند که اینک سرباز است و غمگین برای مرگ می رود. چشم هایی که تر می شوند، از حالا تا وقتی که دوباره سربازان غمگین برگردند، برگردند.
مارش جنگ بی وقفه می کوبد، وحشی و گوشخراش و کوبنده و گام هایی که سعی می کنند استوار باشند زمین را می لرزانند.
دسته غمگین سربازان که برای جنگ به سوی دشمن می روند.
مارش جنگ بی وقفه می کوبد.
آره، شب ها بر عکس ما به نام ها ماخوذ نیستند. ما به نام خرداد ماخوذیم، دلیلش هم همین که مجبورم کوتاه ترین شب سال رو، شب واصل بهار و تابستون رو، صرف زل زدن به فرمول هایی بکنم که ... که پر از "کاف" هستن. بقیه اعضای این "ما" هم هر یک به طریقی معلوم.
آخرین خرداد امتحان مالی شده من خواهد بود. دل دل پر زدن هیجده سالگی وجودم رو گرفته، اسم همه کتاب های تو قفسه رو ندید برات می گم وقتی مجبورم درس بخونم، کاری سخت تر از درس خوندن هم هست؟ گاهی اوقات چیزی که کم داری یه لگده که بزنی زیر دیگ زندگی، خلاص. هم خرداد مال خودت می شه هم خودت. خلاص.
ما تمام خیابون های شهر رو با هم قدم می زنیم، بالا می ریم، از پله ها، دوباره و سه باره، یه جاهایی می ریم که انگار واسه پیاده روی یه زوج جوان خوشبخت ساخته شدن، کاریش نمی شه کرد، بعد ما رو با هم می بینن، انگار که دو تا روح رو در حال تولید مثل دیده باشن بهمون نگاه می کنن و ما هیچ کدوم نه به روی خودمون می آریم و نه به روی اون یکی، آخه ما
گربه های
فضایی هستیم.
امضا: چندتا از داخل شدگان