باید رها کرد و به جایی رفت که همیشه "مرثیه ای برای یک رویا" می نوازند. و گریه کرد آنجا، و جای کلمات را در جمله عوض کرد وقتی حرف آدم با خودش می زند آنجا. قایم شد آنجا باید و در تاریکی. گوشه ای. می شود دست خودت را هم بگیری و آرام بفشاری، داری انگار امید می دهی بی صدا به کسی انگار. به درخت های آنجا تکیه داد و سرت را هی بسایی به تنه تنومندشان و بکشم از سینه ام آن را که باید بکشم. و تاریک باشد به اندازه کافی. یادمان نرفته باشد این. می شود دست هم بکشیم به چمن ها. با هم باشیم بهتر است. "مرثیه ای برای یک رویا" صدایش می آید هی، و "چقدر یک مرد باید راه برود؟"

هستم اینجا من. جاهای دیگر ابر و باد در کارند که آه از نهادت بیاورند در. می شود به همه فحش داد؟ سوال می کنم، می شود؟ این دفه که نماز بخونم حتما یه سجده ربع ساعتی می کنم که خدا فحش رو خلق کرد.

کرد باید رها.

آدم دست هایش را گذاشته زیر سرش و دراز کشیده روی چمن ها، رو به آسمان. حوا هم خار هایی که به پایش فرو رفته بود را بیرون کشید و دراز کشید کنارش روی زمین، به پهلو، یک دستش را گذاشت زیر سرش و با دست دیگرش شروع کرد به بازی کردن با موهای بلند آدم. آدم اخم کرد، برگشت به سمت حوا و پنجه بزرگ دستش را که رد چمن ها رویش مانده بود باز کرد و گذاشت روی سینه حوا. حوا لبخند زد. آدم گفت : "اینجات درد می کرد؟" گفت : "دیگه خوب شده، سیگاری که می کشم خوب می شه" آدم دستش را از سینه حوا برداشت و گذاشت روی سینه پهن و سفید خودش، گفت : "مال من نمی شه، یکی دیگه روشن می کنی؟"

لبهایشان را چسباندند به هم و دود را سینه به سینه کردند که هدر نرود، آدم سرفه ای کرد : "بیشتر از همه دلم واسه عیسی می سوزه، فک کن ... صدا می زنه، یهودا! بیا اینجا ماچت کنم، تو رسما منو ..."

لنگ های حوا از خنده به هوا می رود.

عکس از مجله تایم

یه بسته بهمن کوچیک، با یه شیر یه لیتری پاکبان پرچرب، 450، 550؛ می شه هزار تومن. زندگی خیلی خوبه، پول خورد هم نمی خواد.

یک جفت بال قرضی دست دوم هم باشد قبول دارم، سند می گذارم که پس بیاورم.

می دانی؟ دور سر خود بانداژ گره زدن و کلمات را به جان هم انداختن این ها را هم دارد. حالا نفست بزرگ تر از حجم حنجره ات شده و خش می دهد. حالا هی باید بشنوی که بگویند "تو مملکت ما..." حالا هی باید محکمتر لب بگزی. یاد گربه نره به خیر، خود گربه نره را عرض می کنم، اسم مستعار نیست. انقدر به مطالعه علاقمند بود که آخر با سر خورد به تیر چراغ برق، از بس موقع راه رفتن کتاب خواند.

دوست دارم بنشنم و هی حکم های کلی صادر کنم، 100 سال آینده را پیش بینی کنم و بدهم منتشر کنند. مرگ پنگوئن های قطب بدجوری به جانم افتاده، این سرطان پروستات هم توزرد از آب در آمد.

بیایید ربط بی ربط ها را با هم کشف کنیم، زمان صرف کنیم برای فهمیدن صدای دزدگیر ماشین پارک شده پشت در، دقت کنیم به تکه های نان جویده شده در استفراغ، دنیا خون دماغ شده، یه دستمال بدیم دستش، نگاه کن، خون راه افتاده رو لب و لوچه و گردنش.

قول داده ام قسم نخورم، اما باور کن.

رو به رفتن می روم، با سرعت میانه.

ضمایر:

من : ایستاده ام آن طرف رود و اشک می ریزم و عربده می کشم و حنجره می خراشم و بر و رو و سر سینه نشان می دهم که بیا.

تو : ایستاده ای آن طرف رودخانه و حنجره می خراشی و عربده می کشی و اشک می ریزی که نمی شود، غرق می شوم.

او و ما و شما و ایشان : آخی! بشریت!

از پس پی بردن به قابلیت تکثیر و ادامه، و روشن شدن عواقب آنچه با حوا مرتکب شده اند، آدم ابوالبشر، گریه و مخدرات را با هم کشف کرد، به روز سوم اقامتشان در زمین.

همان شب، آدم که با قامت سه ذرع و نیمی اش روی حوا خوابیده بود، افتخار هر دو کشف را به عنوان دست خوش بار گرفتن از او، به حوا هدیه کرد.

ابوالبشر، بابای مغموم مغبون، و حوا، بی گناه ترین بدنام تاریخ، نه کودکی ای داشتند و نه مادری. پس، برای همدیگر گریه کردند و سیگاری بار زدند.

آی وود، ایف آی کود.