باید رها کرد و به جایی رفت که همیشه "مرثیه ای برای یک رویا" می نوازند. و گریه کرد آنجا، و جای کلمات را در جمله عوض کرد وقتی حرف آدم با خودش می زند آنجا. قایم شد آنجا باید و در تاریکی. گوشه ای. می شود دست خودت را هم بگیری و آرام بفشاری، داری انگار امید می دهی بی صدا به کسی انگار. به درخت های آنجا تکیه داد و سرت را هی بسایی به تنه تنومندشان و بکشم از سینه ام آن را که باید بکشم. و تاریک باشد به اندازه کافی. یادمان نرفته باشد این. می شود دست هم بکشیم به چمن ها. با هم باشیم بهتر است. "مرثیه ای برای یک رویا" صدایش می آید هی، و "چقدر یک مرد باید راه برود؟"
هستم اینجا من. جاهای دیگر ابر و باد در کارند که آه از نهادت بیاورند در. می شود به همه فحش داد؟ سوال می کنم، می شود؟ این دفه که نماز بخونم حتما یه سجده ربع ساعتی می کنم که خدا فحش رو خلق کرد.
کرد باید رها.