کافه و کتاب فروشی ثالث رو تعطیل کردن، به خودم این اجازه و حق رو می دم که یه حس انی همراه با کمی نوستالژی بهم دست بده و اصلا فکر خاصی نکنم.

-

"ما نمی دانیم اسم اعظم سگ

ما نمی فهمیم هیچ از غم سگ"

از لحظات زیبای فاجعه ها وقتی است که ندانسته و نشناخته، دست خون آلودت را حمایل گردن کسی می کنی که شاید پست ترین موجود حرکت کننده روی خاک باشد؛ و بر شانه اش چنان ساز گریه کوک می کنی که بر شانه مادرت. آسایش در حضور دیگران.

مهرو رسید پای دیوار بلند. چشم انداخت از بیخ دیوار با نگاهش آجرا رو گرفت و رفت بالا، رسید به نوکش: آسمون خورده بود به دیوار و ریش ریش شده بود،انقد سرش رو می بره بالا که کلاه از سرش افتاد. چشم از آسمون نوک دیوار و دیوار گرفت، کلاهش رو از زمین برداشت.

- مهرو سلام

- سلام سلام

- بابات چطوره؟

- خوبه خب، داره می نویسه تو اتاقش.

باباش که داره می نویسه مهرو قهرمان بازیش می گیره، با نگاهش از دیوار بالا می ره، سعی می کنه حال زنبورایی که شهد و گرد گل می خورن رو بفهمه و هرچی بیشتر لگد بکوبه بیشتر له می کنه.