پا برهنه...

پا برهنه در بهشت را دیدم. دو ساعت جلوی سینما منتظر شروع فیلم ماندم و تنها کاری که کردم دقت به سرتاپای مردم بود و موسیقی گوش کردن و سیگار کشیدن، نه زیاد. اولین بلیت را خریدم، اولین اخم را آقای بلیت پاره کن به من کرد و آخرین نفری هم که خودش را از سالن بیرون برد من بودم. دو سال پیش در جشنواره دیده بودمش، اما این بار تنها بودم و فیلم که تمام شد حس می کردم استخوانی در بدنم نیست که نشکسته باشد. "حرف ها، نگاه ها،" ... نگاه فیلم کاملا ضد مذهبی است و جالب اینکه جایزه ویژه سال پیامبر اکرم را هم برده است. از سینما که بیرون آمدم سرم مثل سر خرسی که ده کندوی عسل را با هم خورده باشد ونگ ونگ می کرد، گوشم درد می کرد و مفم آویزان بود چون جرات نکرده بودم توی سالن هورتش بکشم پایین یا بالا، و همه چیز را بدتر و شفاف تر می دیدم.

.

- چی بش بگم؟

- یه چیزی که خوشحالش کنه.

- تو زندگی من چی هست که خوشحالش کنه؟ دروغ بگم؟

.

پریشب خواب دیدم برف آمده تا سر زانو، و دانستم که گرمی هوا همه گرمی قبل از بارش برف بوده، و دیگر اینکه "دیگه هیچی از خدا نمی خوام، کاش فقط یه برف حسابی بیاد"

و زمین فریاد کشان جان سپرد، وقتی لم داده بودم و به خیال بافته تو می پیچیدم...

Tom Waits – The Earth Died Screaming

همیشه دوست داشتم یکبار هم که شده با مریخی به سفر بروم، حتی همین گشت های شبانه شان روی همین کره خودمان، زمین. تمام کار ترجمه پیام ها، نظافت سفینه و قرارگاه و همه این گنده کاری هاشان با من بود و هربار می گفتم که مرا هم ببرید رم می کردند و چنان صداهای دیستورت شده از خودشان خارج می کردند که به غلط کردن می افتادم. رامین رییسشان است و اسم زمینی اش را هم بر خلاف بقیه خیلی دوست دارد. یکبار دلایلشان را کامل برایم توضیح داد. از بس که حرف زد مجبور شدم تظاهر کنم که قانع شده ام و طبق معمول فهمید. فقط گفت کار احمقانه ای نکنی. چون هیجان زده شده بود فرکانس زر زدنش خیلی بالا رفته بود، گوشم چنان آزرده شد که دو هفته زنگ می زد، انگار توی کلانتری سیلی خورده باشم.

در هر صورت، امشب آن کار احمقانه را خواهم کرد.

آدم که آدم بود و به قول آرش خودمان، آدم می خواست، دلش از حوا زده شده بود، چند هفته ای بود وقتی به قول خودشان "هن و هن" می کردند، وسط کار حواسش به درخت های جنگل و شکل سایه شان روی زمین پرت می شد و ... جسمش درون حوا یخ می زد. خیلی اوقات بلند می شد و دنبال خرگوش ها می دوید که بدجوری حوا را عصبانی می کرد. یا تق و تق انگشت های دست و پایش را در می آورد، با کتاب و عینک به رختخواب می آمد و ...

وقتی هایی هم که می شد، یعنی کار به صورت کامل پایان می گرفت، چنان پشیمانی و شرمی گریبانش را می گرفت که تمام نه ماه حمل را، پنهان و پیدا به نطفه اش لعنت می کرد. سرسختی و لجوج بودنشان را شاید این طور توجیه کنیم. هرچه باشد همه می دانیم که این روایات، به نیش کشیدن مدفوع مرده است، بوده و شده، همین شده که الان هست و حالا هم هرچقد کتاب بخوانیم و زر بزنیم که چنان نبوده و شاید چنین بوده، این "شاید"های مطال، نه چیزی از تاریخ را عوض می کنند و نه چیزی به واقعیت اضافه. تنها شاید این میل به نوشتن که گلویم را فشار می دهد آرام شود، بلکه هم عاصی شود و خفه ام کند.

گفتم، آدم هرچه که بوده و هرکاری که کرده، پدرمان بوده و از کمرش چکیده ایم، همه. درست نبود که وقت پیری در زنبیلش کنیم و آن طور در کوچه ها بغلتانیم.

با مویه های حافظ

حسین منزوی

-----------

کدام قله؟ که از یاد رفته پروازم

کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟

که نوحه خوان غم غربت است آوازم

"نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم"

-

کسی که رسم سفر می نهاد اول بار

چگونه ریشه برید از دیار و رشته ز یار

بر آن سرم که گر اشکم مدد کند ناچار

"به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم"

-

شبی به چهره و چنگال خونچکان و مهیب

به قصد جان من از راه می رسد به نهیب

دلیل راه تویی همچنان به رغم رقیب

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم"

-

چه شد که دور شدیم این من و تو زان تو و من؟

حریف شعر! حریف شراب کهن!

خوشا دوباره خوشا با تو با تو جام زدن

"خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم بر افرازم"

-

خیال دوست که از حال من خبر گیرد

دلم که بال زنان تا ستاره پر گیرد

چگونه ام نفس سرد مرگ در گیرد؟

"خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می بازم"

-

نه بی قرار تو ام تا حدود زمزمه رس؟

که باز با تو کنم ماجرا نفس به نفس

نه بی تو می شکنم سر به میله های قفس

"به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس

عزیز من که به جز باد نیست دمسازم"

-

گریختم ز حریفان شهر کویاکوی

سواد راز تو شستم به آب جویاجوی

دریغ کانهمه بیهوده بود سویاسوی

"سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی

شکایت از که کنم خانگی است غمازم"

-

اگر شهر من اینجا و یار من اینجاست

به نام "خواجه" که شعرش صدای سبز خداست

به یاد شاخ نباتی که همچنان زیباست

"هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم"

-

همین نه از طرف "منزوی" قلم می گفت

نه هر تپیدن دیوانه دلم می گفت

که چون ترانه خود را به زیر و بم می گفت

"ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت

غلام "حافظ" خوش لهجه خوش آوازم"

ای که بر جاده لهیده ای، سبزه باش، سبزه سیزده، نه گربه، نه روباه، نه سگ، سبزه باش، سبزه سیزده!