به سبک خورشید، اشک از چشمانم جاری خواهد شد. چمبره زده در گویی شفاف، به سبک برهنگی آغاز وجودم، میعادی خواهم داشت، به سبک صرف فعل خواستن.
من، از آغاز گریه را می شناخته ام. اما، دماغه های تیز پیش رفته در خشکی مرا به نورهای خیره کننده گهگاه معتاد کرده اند. درونم، پر از فریاد های دندان زده و پرده های چهارخانه است. باز می شناسی مرا؟ به روز میعاد؟ یا شیرینی حلوای کنجدیم را؟ مرا به یاد می آوری؟ یا او را؟ تحریر خواهم زد. با صلیب باز دستهایم میخکوب شده به دو ابر دور شونده دو برابر شونده. پرنده که باشی، قفس ها را زود پیدا می کنی، رفیق ندیده و نشنیده، آرتور!
کسی، یا چیزی هست که انگشت هایم را با این کلید های سیاه آشتی دهد؟ خانم! من که همیشه قدم بر رد پای شما گذاشته ام. من که سر به زیر داشته ام. من از آغاز به قابلیت خم شدن کمرم واقف بوده ام. علم داشته ام به امکان تعظیم. اما شهاب های ثاقب نگاهم را رها نمی کنند. منادای من تو نیستی. بوده ای. دیگر نیستی. که قومی که بیابانش حاجت روا کند را، نه خدایی لازم است و نه
مشک آبی.



فصلی دور از سالی ثبت نشده
روی جزیره ای که همه از کشف شدنش قطع امید کرده اند
کنار آتشی زیبا
مردی که پولدار بود و از درد به خودش نمی پیچید

No comments: