خوب مي شد اگر گريه هامان را از رو مي بستيم. تا اشك مي افتاد به چشم هامان راحت گريه مي كرديم و حالي كه با حس گريه دست مي دهد را مجبور نبوديم با هفت رقم آكروبات پيچ واپيچ كنيم لاي هزار توهايي كه داريم داخل اين لاكردار و مي داني. مجبور نبودي پنجه بزني به احساس خودت كه راه هجوم اشك به چشم و بغض به گلو رو سد كني.
وگرنه چقدر قشنگ و يگانه اند اين لحظات، لحظاتي كه به سادگي پايين دادن يه جرعه چاي كه يادت مي آيد چند روز قبل با كسي نوشيده اي كه حالا تنها فرو مي دهي، مي آيند و همه را خط خطي مي كنيم مبادا كه سر برويم از لاي مژه هايمان و مردم ببينند. به سادگي شنيدن جمله اي مثل "دلم تو را مي خواهد" از ميان همهمه گفتگوهاي يك سريال آبگوشتي وقتي پشتت به تلويزيون است و مثنوي مي خواني، يا وقتي ناگهان به متن ترانه اي دقيق مي شوي، يا ديدن چشم هاي كودك گل فروش و مث خيلي ساده هاي ديگر كه دل را مي جوشانند كه قل قل كنان تا زير سيب آدم بالا مي آيد. كاش بشود همان لحظه را دريافت، نفس را جاي اينكه كج كرد كه "آه"ش در نرود رها كرد، دل داد به اين حس كه آمده و افسار اشك را برداشت كه بدود روي گونه ها.
بعد هم بدون اين كه نگران نگاه كساني باشي، سبيل هايت را از اشك خشك كني و برگردي سركارت.