یادمه اون موقع که "هخا" می خواست بیاد با یکی شرط بستم که اگه اومد وسط دانشگاه (سه راه برق) شرت و شلوارم رو بکشم پایین، اگر هم نیومد اون همین کار رو همونجا بکنه، ساعت هشت صبح. حیف شد که نیومد، چون نه من دیگه دلیلی واسه لخت شدن داشتم، نه اون ابله مادرزاد این کار رو کرد. علاوه بر این، امروز تو دانشکده در کیفم باز شد و تمام زار و زندگیم ولو شد کف زمین. اما هیشکی نیومد مثلا مثنوی م رو برداره و بده دستم، که منم یهو سرم رو بیارم بالا و با هم چش تو چش شیم و اون بگه یه چیز باحالی بگه و سکانس بعد با هم تو شهر شیلنگ تخته بندازیم و سکانس بعدش تو رختخواب به هم بپیچیم. چرا؟ زندگی هم فیلمای قدیم. بشاش توش. چرا هیشکی نیومد پس؟

1 comment:

سیاوش said...

دیگه گذشته اون دوره و زمونه، حالا دیگه دخترها هم زرنگ شدن
ولی پایه ام که با هم بشینیم و دو سه پرس فیلم هندی و فیلمفارسی بزنیم تو رگ، حالی به حولی