- می خوام سیگار رو ترک کنم برم زن بگیرم

- گه نخور

- باشه خدافظ

- خدافظ

منو هم ول کردن دارم می افتم، کو؟ کجا رفت؟ من اشتباه کردم یا تو؟ می دونم یه اشتباهی این وسط هست. هیچ وقت نمی شه بهت اعتماد کرد، کی گفته اصن ما رو ول کنی؟ حس همون خره رو دارم کنار جاده، که بهش زدن و دل روده اش رو ریختن بیرون و رفتن، هیشکی هم فکر نکرده که سوارش کنه برسونتش بیمارستانی جایی، حالا این اشتباه من بوده که اومدم وسط جاده یا تو که با سرعت هزار تا داشتی از تو خونه من رد می شدی؟ من که این گوشه می میرم واسه خودم، امیدوارم ماشینت له شده باشه.

چرخیدنش که آره، می چرخه، اما یه چیزیایی رو له می کنه و می چرخه. خره کنار جاده، به چی فکر می کنه؟ به چیزی فکر می کنه اصن؟ گریه هم می کنه؟ تنش درد می کنه، سرش داره گیج می ره، می بینه دل و روده اش رو که ریخته بیرون. داره خون می ره ازش، خونش نجسه.

به درک.

هر چیزی رو ول کنی می افته

"ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بینه دل کنه یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد"

زنم بر -هرچه دیده بینه- تا دل گردد آزاد

بابات مرده بدبخت، نه رفته سفر نه یه جای دور نه پیش خدا نه بهشت نه هیچ جای دیگه، اونو بردنش زیر خاک، اینم قبرشه، همین زیره استخوناش، الان ازش گهم نمونده، اینا بهت نگفته بودن تا بزرگ شی، اما بابات مرده، دیگه هم نمی بینیش، هیچ وقت، پس اینقد پیله نکن و زر نزن که بابام کو بابام کو، اونیم که اون موقع هی ماچ می کردی و بقیه گریه می کردن که خوابیده، مرده بود. حالا می خوای عر بزنی هم عر بزن

For some days in the shape of an L:

Open this page -> Click on “0 comments" (A pop-up window will open) -> Leave your comment in the comment box -> Next step in choosing your identity, you can check the “Others” box and put your Name and Webpage, or check the “Anonymous” box and leave your comment without any name. -> Click on that blue button: “Publish your comment” and have your comment published -> you are done.

Thanks.

دوسم نداری؟! پس پولم رو پس بده!

یه نفر که چهل و سه سالگی سکته می کنه می ره تو کما، بعد تو چهل و هشت سالگی تموم می کنه چند سال عمر کرده؟ چند سالگی مرده؟

Young girl came to her mother and said: “I want to know him, I may want to marry him” Mama said: “OK we will arrange a few meetings for you both” Young girl said: “We want to be alone in the meeting” Mama didn’t say “Shut the fuck up” she said: “We will make it up too” On some not crowded alley of the town young girl and that fucking stupid young boy are walking and having some light and warm feeling – going to be love – between and the old woman and old man are following them about 50 meters backward having an old and lasting feeling between, something like “fuck you forever my man, fuck you forever my woman” going to be murder, but slowly and creeping. Hmm, they broke up.

یه لاشه خر مرده کنار جاده، که سه روز پیش ماشین زده بهش و دل و روده اش رو ریخته بیرون، سه روز پیش، کالبد شکافیش کن بدون ماسک، بدون ماسک و کرم منتول زیر دماغ، دل و روده اش رو بررسی کن و گزارش بده که دقیقا کی مرده و ایضا یه گزارش دقیق بده از غذاهایی که توی یه هفته آخر عمرش خورده.

بعد فک کن که شب رفتی تو یه قبر خالی تو قبرستون خوابیدی، نیمه گم شده ات که اونور دنیاست یهو بهش وحی می شه که اون یکی نیمه اش رفته تو قبر خوابیده، خودش رو پاره می کنه تا می رسه به قبرستون و پریشون می آد بالای قبرت. سرش رو اول توی کادر قبر می بینی و می فهمی که خودشه، نزدیک تر می آد و می بینی که نفس نفس می زنه. خوب که نزدیک شد، اولین نگاهی که معنی عشق واقعی رو می ده رو می بینین، جفتتون، حالا وقتشه که اسلحه ای رو که گوشه قبر قایم کردی بکشی بیرون و یکی از چشم هاش رو هدف بگیری، از این فاصله نزدیک دیگه اگه تیرت خطا بره ریدی واقعا. مغزش می پاشه رو قبرای دیگه. تو می آی بیرون و خودت رو می تکونی. صبح شده، امروز چون شبش تا صبح بیدار بودی نمی ری سر کار. زنگ می زنی مرخصی می گیری. حالا برو بخواب توله سگ.

1.

Has no one told you she’s not breathing?
Hello, I'm your mind giving you someone to talk to
Hello

2.

Some children died the other day

We fed machines and then we prayed

Puked up and down in morbid faith

You should have seen the ratings that day

3.

I wanna live, I wanna love

But it’s a long hard road, out of hell

4.

رفتم حموم و هیچ کار بدی نکردم.

واقعا لذت بخشه، من دارم با هدست مرلین منسون گوش می دم، کامپیوتر بغلی هم داره نهایت تلاشش رو می کنه که امید پخش کنه، یکی هم اون وسط نشسته داره سه تار می زنه، دو تای دیگه هم دارن درس می خونن! هر کی هم به کار خودش می رسه، قشنگیش اینه که هرکی به کار خودش می رسه.

و هر کس دیه اش بر من واجب باشد ، من دیه اویم .

Press “Fire” To Continue!

او کظلمات البحر لجی یغشه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکد یریها و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور

یا مانند تارکیهایی است که در دریایی ژرف است که موجی آن را می پوشاند روی آن موجی دیگر است، بالای آن ابری است تاریکیهایی است که بعضی بر روی بعضی قرار گرفته است هرگاه دستش را بیرون بیاورد به زحمت آن را می بیند و خدا به هر کس نوری نداده باشد او را هیچ نوری نخواهد بود

اصلا خوب نیست که آدم گروه خونیش "او منفی" باشه اما از بس که ریقو باشه هیشکی ازش خون نگیره.

زندگی تلاش برای سر کردن روزهاست با خرج کمتر.

نفرت انگیزترین آدم های دنیا احمق هایی هستند که مخلصانه ایمان دارن که خیلی بارشونه. ریدن بهشون از هر نظر حلال که هیچ ریکامندد هم هست.

می خوام یه عکس از خودم بگیرم در حال تفکر شدید، حالا یا فقط از صورتم می گیرم در حالی که دستم رو زدم زیر چونه ام و دارم فکر می کنم، نگاهم هم به یه جایی زیر زمینه، یا اینکه کون لختی می شینم روی یه صندلی و یه جوری پاهام رو از رو هم رد می کنم که چیز زیادی پیدا نشه، نگاه هم باز به جایی زیر زمین، مچ: زیر چونه، یه پا هم رو پنجه. بعد یکی از این دو تا عکس ها رو بزنم این جا تو وبلاگ. ها! راس می گم. صب کن

Simply ignore me; Think that you have not seen me at all. Suppose I was a spam which was routed automatically to your bulk mail, and you have not seen me at all.

I never shone, even when I was young, even though I never had any black hole in my eyes, I never shone like the sun.

I am being simply ignored, seems you have never created me, you have never sent me anywhere, I am stuck in your bulk mail, won’t you look at me? Won’t you even move me to your inbox and let me be there? Never think about a reply, but this is irritating, I am going back and forth and still in your bulk mail.

Back and forth, back and forth, simple moves, simple moves, without an orgasm.

Wish I was here

But as a matter of fact, I will fuck you someday, to whom I am talking? I don’t know but I will fuck you someday.

بوی زیر بغلم رو وقتی بو می گیره خیلی دوست دارم. یه حس آشنایی و آرامش بهم می ده، کلا بوی عرق خودم رو دوست دارم. اما زیر بغلم رو بیشتر. بهم آرامش می ده، گفتم که

آه بهمن سویسی، دوست قدیمی، سلام

نصف سیگار اینه که تق و تق بکوبی رو پاکتش تا سیگارا بیان بیرون، و مارلبرو چیزی از این لذت نمی دونه.


در ضمن، وقتی یه نفر بی ساز می رقصه، نباید براش ساز زد، چون خطرناک می شه، می زنه یا یه گلدونی تلویزیونی چیزی رو خورد می کنه یا خودش رو زخم و زیلی می کنه، پس اینقد اون ساز بی صاحابت رو ننواز. هوشششششش با تو ام یابو! ننواز سگ مسبو!

بهرام باقری از قصه خرگوشه خوشش اومده و این طوری ادامه اش داده، حالا باز علی سعیدی می آد و نکته رو دریافت می کنه، این دفه قراره کی باشه من نمی دونم دیگه.
این هم قصه آقا باقری:

ولی داستان به همین جا ختم نمیشه. بعد از مسابقه لاک پشته تک و تنها توی رختکن نشسته و سرش تو لاکشه که مدیر برنامه­هاش میاد دنبالش. مدیر برنامه­هاش یه گربه کت و شلوار پوشه که کراوات قرمز می بنده و هیچ احساسی تو چهره­ش پیدا نیست. گربهه به لاک پشته میگه میتونه خونه و زندگی و حتی حیثیتش رو به­ش برگردونه، فقط این کار یه مقدار ناقابل براش خرج بر می داره، مثلاً حدود سی درصد از کل اموال. لاک پشته در جا قبول می کنه، حوله­ش رو میندازه روی لاکش و میره که دوش بگیره.

از اون طرف خرگوشه انگار عروسیشه . از اون به بعد توی باشگاه و در و همسایه یه جور دیگه تحویلش می گیرن. توی خونه هم زنش مدام قربون صدقه­ش می ره و به­ش یاد­آوری می کنه که چقدر دوستش داره و چقدر زندگی بدون اون براش سخته. شب ها تو خونه، زنش و بچه­هاش دورش جمع می شن و آقا خرگوشه اتفاقاتی رو که تو روز براش افتاده تعریف می کنه. وقتی صحبت عشوه های خانم تمساح می شه همه از خنده روده ­بر می شن، ولی بحث که به لبخند شیرین خانم سنجاب می رسه، خانم خرگوشه از روی نارضایتی سکوت می کنه ( چقدر آقا خرگوشه دوست داشت که زنش همیشه از روی نارضایتی فقط سکوت می کرد! ).

حدود یک هفته بعد تو ستون شایعات یکی از روزنامه های ورزشی محلی خبری چاپ می شه به این مضمون:

" مدارک معتبری یافت شده است دال بر این که آقای خ. ( که در مسابقات اخیر پیروزی­هایی داشته است ) از مواد نیروزا استفاده کرده است. "

دو روز بعد روزنامه معتبر فارست مورنینگ خبری چاپ می کنه که توش مفصلاً توضیح داده که طبق اعلام کمیته مبارزه با مواد نیروزا آقای خرگوش ( و نه آقای خ. ) از هویجی استفاده کرده که مقدار ویتامین Aش بالاتر از حد مجاز بوده. درست بعد از اولین جلسه توضیحات آقا خرگوشه به کمیته در مورد استفاده از دارو های نیروزا، خبر شکایت شرکت اپل (apple ) از آقا خرگوشه روی تلکس خبرگزاری ها میره. گویا باشگاه آقا خرگوشه با این شرکت قرارداد داشته اما آقا خرگوشه تو مسابقه ( که پخش زنده جهانی داشته ) به جای آی­پاد این شرکت از ام پی تری پلیر شرکت سونی استفاده کرده. بعد از اون هم دو تا شکایت پشت سر هم؛ اولی مال یه عکاس که مدعی شده آقا خرگوشه کتکش زده و فیلم دوربینش رو به زور ازش گرفته ودومی هم یه شخص ناشناس که شکایت کرده آقا خرگوشه چرا گوشاش درازه، سر آخر هم دادخواست زنش که تقاضای جدایی کرده. خلاصه این که در عرض یک ماه شرایط طوری عوض میشه که دنیای آقا خرگوشه میشه مثل آخرت یزید؛ هر روز از این دادگاه به اون دادسرا، از اون دادسرا به اون یکی اتحادیه و از اونجا به هزار جهنم دیگه. مدیر باشگاهش اخراجش می کنه و دیگه خانم سنجاب که هیچی خانم تمساح هم نگاهش نمی کنه. بر حسب اتفاق تو همه دادرسی ها هم بازنده میشه و در کل به دو سال حبس، چهل میلیون یورو جریمه و محرومیت مادام العمر از کلیه فعالیت های ورزشی محکوم میشه. دادگاه خانواده هم رای به طلاق می ده و حضانت بچه ها هم به خانم خرگوشه می رسه.

یکی از روزها که آقا خرگوش تو سلولش نشسته بوده به­ش می گن که ملاقاتی داره. ملاقاتیش یه روباه خیلی مودب و خوش پوشه که به آقا خرگوشه می گه از طرف بعضی از دوستاش که خواسته­ند اسم­شون محفوظ بمونه، استخدام شده تا به­ش کمک کنه. اون میگه "البته این دوستا در عوض کمک هایی که می کنن انتظاراتی هم دارن که بعد از این که حسن نیت شون رو نشون دادن، انتظاراتشون رو هم مطرح می کنن" و بعد اضافه می کنه که "خب، این رسم دوستیه". آقا خرگوشه که عقیده داره هیچ وضعی از وضعیت فعلی­ش بدتر نیست قبول می کنه. تقریباً یک هفته بعد آقا خرگوشه آزاد می شه، بخش عمده ای از جریمه های نقدی­ش بخشیده می شه و محرومیت ورزشی­ش به یک سال تقلیل پیدا می کنه.

خب حالا دوستای آقا خرگوشه حسن نیتشون رو نشون دادن و وقت مطرح کردن انتظاراته. سر میز شام تو یکی از رستورانای مجلل آقای روباه به آقا خرگوشه میگه که در واقع اون نماینده انجمن قصه برای کودکان نویس هاست و حالا در عوض این همه لطفی که برادرانش تو این انجمن به آقا خرگوشه کردن یه انتظار کوچولو ازش دارن: اینکه بعد از پایان محرومیتش یه مسابقه دیگه با آقا لاک پشته بده. ولی این دفعه باید اول کار سریع بدوه، بعد تو اواسط راه، وقتی خیلی جلو افتاد باید مغرورانه این ور و اون ور بره و یه جایی همون جاها بگیره بخوابه. آقای روباه آقا خرگوشه رو تفهیم می کنه که این کار به نفع همه­ست؛ هم آقا لاک پشته، هم فدراسیون دو و میدانی جنگل، هم اهالی جنگل، هم انجمن برادرانش و هم ( مهم تر از همه ) بچه­های نسل های آینده و در صورتی که آقا خرگوشه این پیشنهاد منطقی رو قبول نکنه اون وقت ممکنه پرونده ­های دیگه­ای به جریان بیفته؛ مثلاً رابطه پنهانی آقا خرگوشه با خانم طاووس رقاص معروف یا خانم کلاغ خواننده بدنام آهنگ "من یه کلاغ اون جوری­ام/ تو خودت خوب می دونی کی­ام". یا حتی بدتر ممکنه یکی از کرکس­های ولگردی که سر و کله شون همه جا پیدا میشه تو یه روز آفتابی و خیلی قشنگ بیاد و یکی از بچه­های آقا خرگوشه رو بلند کنه و ببره. جلوی بعضی از این کرکس­ها رو هیچ جوری نمیشه گرفت.

به هر حال آقا خرگوشه یه سال وقت داره که فکر کنه.


- حالا مهدوی کیا، شوت، توی دروازه ....

- حالا کعبی پاس می ده، یه بغل پا از هاشمیان، گگگلللل

- حالا باز هم از سمت چپ، معدنچی، به تنهایی دروازه بان رو هم جا می ذاره، و گگگگلللل

- و سوت پایان بازی با نتیجه چهار بر سه به نفع ایران

P.S اینا چهار جمله ای بود که از بازی دیشب ایران – مکزیک سانسور شده بود.

Che Guivara













بلوار شهید ...

- وقتی پسر ارشدش مین بازوانش جان داد، اگر دقیق بخواهی ... بله درست همان وقت بود که آواره سرد خانه ها شد.



تمام شهر یک سردخانه کوچک بود با دو کشوی بزرگ فلزی، کاپشن خاکی رنگش را پوشید و کشوی اول را بیرون کشید، جسد دخترش را شناسایی کرد و رفت. خورشید آرام آرام فرو رفت و افق غرق خون شد.
کشوی دوم را که بیرون کشید : هر روز همان راه را می رفت و برمی گشت و هر روز عکس پسرش میان بلوار که در کنار عنوان سرخ "شهید" با آن ریش های نرم تازه در آمده و آن چشم هایی که به طور غیر معمولی سیاه می نمود به او نگاه می کرد.
خمپاره ای افتاد و بمبی افتاد و بعد خمپاره ای شلیک شد و بمبی رها شد. تیری نشست و تیری رها شد، سپس خانه ای ویران شد و خانه ای ویران شد و همزمان قلبی نتپید و قلبی نتپید، قلبی نتپید و قلبی نتپید.
کسانی مردند و او در دو شهر متفاوت بود بدون رفت و آمد. کشوی دوم را هل داد و بست و برگشت. پایش را که از سردخانه بیرون گذاشت هنوز کسانی می مردند و او هنوز آواره سردخانه ها بود. خورشید فرو رفته بود و افق غرق قیر بود.

This is what you should fear,

You are what you should fear.

از قدیم گفتن "مستی و راستی" اما واسه من "مستی و مهربونی" ه. تا کله ام گرم می شه چنان قلبم رقیق و لطیف می شه که انگار همه اون چیزی که خوردم صاف رفته تو قلب و احساساتم، دلم واسه همه تنگ می شه، هوس عاشقی می زنه به کلم و انگار یه نیرویی هست که مجبورم می کنه که مستیم رو به یه نفر که ازم دوره اطلاع بدم. نیروش هم خیلی تکنولوژیکه، چون غیر اس ام اس هیچی رو قبول نمی کنه. دوست دارم فحش بدم. نه به کسی یا چیزی؛ فقط فحش بدم: فحش، ناسزا. دوست ندارم تایپ کنم دوست دارم فحش بدم

همه شما اشتباهات بزرگی هستید که پدرانتان مرتکب شده اند جز من، شاید هم برعکس

یه روز لاک پشته باز گنده گوزیش گل می کنه و می ره پیش خرگوشه می گه بیا مسابقه دو بدیم، خرگوشه می گه سر چی؟ لاک پشته هم خیلی مطمئن می گه سر همه چیزایی که داریم، خونه، زندگی، زن، بچه، هرکی هم باخت باید تا آخر عمرش خدمت اون یکی رو بکنه، خودش هم که مُرد بچه هاش هم باید خدمت بچه های اون یکی رو بکنن. می خواسته سعادت ابدی رو واسه خودش و تخم و ترکه اش بخره دیگه. خرگوشه هم فوری می گه باشه.

لاک پشته میره و از شب تا صبح فقط تمرین دوی استقامت می کنه، خرگوشه هم فقط هویج سق می زنه و حموم آفتاب می گیره، آخه از بس تلویزیون و اینا روی این مسابقه سمبلیک تبلیغ کرده بودن دیگه گرگه و روباهه و اینا هم کاری به کار این دو تا نداشتن. زن و بچه خرگوشه هم هی حرص می خورن و به جونش نق می زنن.

روز مسابقه همه حیوونای جنگل با کلی خبرنگار و قصه برای کودکان نویس جم می شن تا بازم کلی به خرگوشه بخندن و داستان های پند آمیز بنویسن. میمونه تفنگ شروع بازی رو می زنه و لاک پشته همونجوری آروم و مصمم راه می افته. اما خرگوشه که اصلا با عینک دودی اومده بوده همون جا روی خط شروع لخت می شه و شروع می کنه به هویج سق زدن و حموم آفتاب گرفتن، ام پی تری پلیرش رو هم می ذاره تو گوشش که صدای تماشاچی ها رو نشنوه. زن و بچه اش هم همین جوری هی حرص می خورن.

یه نیم ساعتی می گذره، حالا لاک پشته هن و هن کنون و عرق ریزون داره یواش یواش به خط پایان نزدیک می شه. خرگوشه از پشت عینک دودیش یه نگاهی به ساعتش می اندازه و پا می شه. سر حوصله روزنامه و ام پی تری پلیرش رو جم می کنه، یه آب طالبی می خوره، لباس ورزشی هاش رو می پوشه، یه خورده نرمش و حرکات کششی می کنه و نرم نرم شروع می کنه به دویدن.

همه می گن خوووووووب حالا حتما باز وسط راه یه جا دراز می کشه و استراحت می کنه.

از لاک پشته بشنوین که حالا دیگه فینیش خط پایان رو هم می بینه، خیلی حال داره می کنه و با دم نصفه نیمه اش گردو می شکنه که خرگوشه می زنه رو شونه اش و می گه خسته نباشی رفیق، و همون طوری که نرم نرم داره می دوه ازش رد می شه.

خرگوشه جلوی چشمای دریده همه حیوونا و خبرنگارا و قصه برای کودکان نویس ها از خط پایان رد می شه و می ره باز روی سکوی مقام اولیش دراز می کشه و هویج سق می زنه.

زن و بچه اش رو بگو که چه حالی می کنن، لاک پشته رو بگو که چه جری خورده تا پس یخه، تک و تبار لاک پشته رو بگو که چه صابونی به اون شیکم مث سنگشون زده بودن. تماشاچی ها رو بگو که چه ضایعی شدن، اُه اُه قصه برای کودکان نویس ها رو بگو، اُه اُه ...