به الف پ

شیارها و برجستگی های کف دست های مرد، برآمدگی مچ، ساختار انگشت ها، انحنای مختصر-بیش-از-حد آرنج و نشانه خفیف حلقه ازدواج در انگشت چهارم دست چپ، همه و همه از کتف به پایین بدن زن از پشت نقش بسته، نیمه زیرین صورت مرد سمت چپ گردن زن حفره کرده و زیر ترقوه راست مرد حتی جای گیسو به گیسوی زن مشخص است.
هردو روی این همه نقش و نگار لباس می پوشند و بیرون می زنند، یکی با تاکسی و یکی با اتوبوس، هرکدام جدا کرایه حساب می کنند و می رسند به میدان کوچک یک باغ بزرگ که هرروز در ساعات اداری - از هشت تا شانزده و چهل و پنج دقیقه - یک هیبت سنگی ایستاده که یک نفر و به سختی دو نفر است، «به سان مغز بادامی» که توأمش را در آغوش کشیده باشد.

هرگز در نیمه های شب (که خیلی نیمه های شب، که شامِ خورده از راست روده هم گذشته و) گرسنگی لذت دود را منقص می کند، هویج نخورید! مگر آنکه معده تان آسیاب باشد و برای دستگاه گوارشتان چیزی شبیه دودکش (یا همان لوله هایی که خشکشویی ها در جوی رها می کنند) تعبیه کرده باشید.
نان هست، سق بزنید.

گفتم نگفته نخوابم.

خوب مي شد اگر گريه هامان را از رو مي بستيم. تا اشك مي افتاد به چشم هامان راحت گريه مي كرديم و حالي كه با حس گريه دست مي دهد را مجبور نبوديم با هفت رقم آكروبات پيچ واپيچ كنيم لاي هزار توهايي كه داريم داخل اين لاكردار و مي داني. مجبور نبودي پنجه بزني به احساس خودت كه راه هجوم اشك به چشم و بغض به گلو رو سد كني.
وگرنه چقدر قشنگ و يگانه اند اين لحظات، لحظاتي كه به سادگي پايين دادن يه جرعه چاي كه يادت مي آيد چند روز قبل با كسي نوشيده اي كه حالا تنها فرو مي دهي، مي آيند و همه را خط خطي مي كنيم مبادا كه سر برويم از لاي مژه هايمان و مردم ببينند. به سادگي شنيدن جمله اي مثل "دلم تو را مي خواهد" از ميان همهمه گفتگوهاي يك سريال آبگوشتي وقتي پشتت به تلويزيون است و مثنوي مي خواني، يا وقتي ناگهان به متن ترانه اي دقيق مي شوي، يا ديدن چشم هاي كودك گل فروش و مث خيلي ساده هاي ديگر كه دل را مي جوشانند كه قل قل كنان تا زير سيب آدم بالا مي آيد. كاش بشود همان لحظه را دريافت، نفس را جاي اينكه كج كرد كه "آه"ش در نرود رها كرد، دل داد به اين حس كه آمده و افسار اشك را برداشت كه بدود روي گونه ها.
بعد هم بدون اين كه نگران نگاه كساني باشي، سبيل هايت را از اشك خشك كني و برگردي سركارت.

En merchent, en dorment, en parlant, quand je me lève, en dormant, quand je rêve ...

Chris Deburg - Quand Je Pense à toi

مانوح مرده بود و مادرم که هیچ گاه اسمی نداشت هم؛ دست دلیله را کشیدم که به موهایم بند بود. نیامد، آنقدر نوشیده بودم از آن، از آن، که نه دستم به فرمان من بود و دست او به فرمان دست من، داشت می تراشید، می دانستم چه می کند و چرا می کند اما فرمان از آن من نبود. گاز زدم به انار های شکفته روی سینه اش در عوض. فردا چشم هایم را بیرون می کشید، می دانم، امشب اما منم که دندان می زنم به انار های شکفته روی سینه دختری که خلوت یک یکتان را به جنب و جوشی دردناک وامی دارد.

بعد از فعل هایی که خیلی هم فعل نیستند، در بازدم منگنه هایی که حفر می دهند و فشار می کنند، با خط هایی عمیقی که روی تن مسی ام افتاده، در خلسه های بعد از عطسه، خیره به صفحه هایی که روشن شوند شاید، رها می شوم و آنقدر به چیزهایی که می توانم آنقدر پیچیده سرهم کنم که فقط خودم بفهمم و خودش فکر می کنم و خودش، که خودم دود می شوم از انتهای دست راستم و می چرخم دور سرم از سمت چپ که پیچیده. و فکر می کنم.

تو با آن نمای گرانیتی و آن بینی پر از زاویه، با مشت هایی که هر ضربه اش میز کافه ای را خرد می کند چطور می توانی؟ چطور می توانی بفهمی و بدتر از آن به تصویر، نه، بدتر از آن به بند خطوط حامل موسیقی بکشی حالی را که کشیده ای؟ مجبور می کنی که زل بزند به گوشه ای و از خودش خارج شود، بی منت تصویر راهش می بری و می کشی روی ماسه های گرم و نوازشگر جایی که تاریک است.




زبیگنیف پرایزنر

"عشق" از آلبوم "مرثیه ای برای دوستم" برای کریستف کیشلوفسکی

الویس اعتقاد داره که همه چی درست می شه و شاید اصلا همه چی همین الان هم درست هست و ما داریم بی خودی گنده اش می کنیم، الویس می گه "بیا اینجا بشین با من شیر نارگیل بخور با نی، و سیگار بکش فرت و فرت" من حرف الویس رو گوش می کنم و بقیه آدمایی که تا همین الان اینجا بودن ناگهان همه با هم غیب می شن و من الویس می مونیم و یه تیکه از ساحل که انگار توی شب یه دشت خشک که بادش وز وز می وزه از آسمون افتاده پایین. به الویس می گم "فکر می کنی یه موقعی منم بتونم مث تو فک کنم؟" الویس دراز می کشه و مهمیزهای کفشش صدا می دن. غر می زنه که این مهمیزا که مال من نیستند، ننویسشون الکی. حالا من موندم تنها وسط یه دشت خشک که بادش هی وز وز می وزه و صدای دندون خوردن خلال دندون می آره وسط چندین جفت دندون سفید. برمی گردم به سمت تو، غلت می خورم به طرفت، دراز کشیدی و آسمون رو نگاه می کنی با اون چشا. خلال دندون پیدا می کنم، بهت می گم فک نمی کنی نیره یه اسمیه که خیلی باید تکرار بشه تا بشه فهمیدش؟ تو خوابیدی و قبل از اینکه خوابت ببره رو شونه ات چرخیدی به طرف من، حالا طرف چپ تنت رو به آسمونه به جای صورتت. باد وز وز می زنه تو موهات و تکونشون می ده یه کمی. من پشه ها رو می کشم با تفنگ، صداش بیدارت نمی کنه. نوک لوله اسلحه کمری کالیبر 38 ام رو می گیرم زیر دماغت که بوش رو حس کنی. حس می کنی و دستات رو حلقه می کنی دور بالا تنه ام. حالا حس می کنم یه چیز بزرگی هست که من نمی فهمم. حس می کنم باید سرم رو بخارونم، ولی دستام گیر افتاده بین دستای تو. با نوک لوله تفنگ عینکم رو می دم بالا به سختی. و یه موزیک خوشگل راک از اون گوشه دشت شنیده می شه. انگشتم ناغافل کشیده می شه و عینکم دو نصف می شه. دو تیکه عینکم از دو طرف صورتم آویزون شده. خون می ریزه رو بازوت. خنده ام می گیره از آویزون شدن عینک از صورتم. تو تو خواب می گی "هممم" و لبخند می زنی. سرم رو می گیرم کنار که گرمی و خیسی خون بیدارت نکنه. الویس رو می بینم که اومده نزدیک و خم شده رو صورتم. بهش می گم "از کسی اجازه گرفتی اومدی تو اتاق خواب ما؟" الویس رو پاهاش می ایسته و کفشاش رو نشونم می ده که مهمیز نداره دیگه. می گه " از اون پشت یه قطار رد می شه سه دیقه دیگه، من تا اون موقع تو کل دشت برات راک می زنم. ولی باور کن همه چی درسته، فکرشو نکن، تیک ایت ایزی کن یه کم" بعد یه چرخی به خودش می ده و محکم کف می زنه، یه رقص پای ظریف می کنه که ماسه می پاشه به زخم بزرگ صورتم. و می ره. یه جوری که بیدار نشی و یه ذره هم امیدوار باشم که اونم بشنوه می گم کدوم پشت آخه بد آمریکایی قرتی؟ اینجا که همش دشته و صاف عین کف دست. الویس همین طور که می رقصه داره می ره. خون پیشونیم بند اومده، سرم رو می مالم تو ماسه بادی های دشت و بر می گردم طرفت. زل زدی داری نگا می کنی تو چشام. می گم فهمیدی؟

گفتم؛ "شی" رفته است، از "بر"م که نه، ولی رفته است. و چنان در دل من رفته...
فقط زن ها نیستند که موقع تنهایی خیالشان آنقدر تند می تازد که به نیمه های شب نکشیده می رسد به سرحدهای شک و خوره، مرد ها هم همین طورند اگر نیمه های شب بی پروا و بی رویه زل زده باشند به چشم هایت و وصبح بازویت را بوسیده باشند، این را نگفته بودم خانم، مثل نه "خیلی چیزهای دیگر" که مثل "همه چیز". اگر بی رویه از ذخیره ارزی وصال مدام به جیب زده باشند و صدایش را هم در نیاورده باشند. و خیلی اگر های دیگر که تو می دانی و من. من. من. من.
تنم – بی مناقشه در مثل - مثل تن جفت عاشق انتهای "صد سال تنهایی" که عسل مال می کردند می چسبد به همه جا، بو و طعم متعفن سیگار با طعم سیر حال تمام دستگاه گوارش و تنفسی ام را گرفته و من مدام به خودم می گویم "عوضش حالم خوب است، حالم خوب است" تنم، سایه اش دو برابر شده و دیگر تنها راه نمی رود. این سایه به گوش آن سایه می خواند که "حالش خوب است، نگران نباش" و زیر پوزخند من که در تاریکی اسیر بین نور و سایه محو شده، آن یکی سایه با چشم های متعجب نگاهش می کند و جمله را مثل وقتی کسی بخواهد بگوید " کسی راز مرا داند..." تکرار می کند: "حالش خوب است، نگران نباشم"
- بندو به آب دادی آخر آره؟
- خیلی وقته، تازه اومدی می پرسی؟
- وقتش بود آخه، دیدمش داشت می رفت. قشنگ می رفت، می رقصید تو کف و موج وحشی آب.
- [ دو لبش از هم شکاف می خورد به لبخنده ای که سخت سفت گرفته رها نشود] آره، می دیدمش منم.
- می دونی الان چی باید می گفتم جوابت رو؟
- "حالم خوبه، نگران نباش"



من سیاهی می شوم با موهای وزوزی و ریش های از ته تراشیده و دماغ پهن و یک گیتار چوبی که خودم ساختمش. شب های کارخانه، بین شیفت ها که وقت می کنیم قهوه ولرم بنوشیم در لیوان های استیل بزرگ دسته دار با گیتارم آن جماعت کاسه توآلت ساز را میخکوب می کنم و زخمه هایم، اما وقتی می برندم به استودیو با آن ریش های از ته تراشیده و یقه اسکی، حتی جرات نمی کنم سر بلند کنم موقع اجرا و گند می زنم. سیاهی هستم با موهای وزوزی که "شی" از برم رفته و این بار نمی دانم به کجا. مگر دلیل همه شکوه های عالم چیزی غیر از این است؟ بی بی سی این را فهمیده، اما نمی تواند حالیم کند که او هم فهمیده. "شی" رفته و روشنایی ای در کار نیست. جرات نمی کنم خطوط خالی ترانه ام را کامل کنم و تیلیک تیلیک عرق می ریزم روی گیتار چوبی که باد کند.


Bill Withers - A'int No Sunshine

Youtube

دوره زمونه بدجوری دلگیر شده، دل زخم کن شده، یه زمونی فحش حرمتی داشت، دل آدم رو وا می کرد، دیگه بعد سربازی فحش هم حرمتش رو از دست داده، مث بقیه حرفا شده که از دهن در می آد. مثلا وقتی می گی شاشیدم توش انگار که گفته باشی وای چه بده. فرقی نداره. قالب کلمه جلوی معنا کم می آره، انقد متنفری که گاهی فقط می تونی تف کنی و بغض. وقتی ام که دلت می گیره که فحشا می رن قایم می شن تو پستو. بدم نیست زیاد. دلم یه کوه بلند می خواد که وایسم رو تیزی نوک قله اش و انقد جیغ بزنم که حنجره ام از تو دماغم بزنه بیرون. دلی که می خواستم بزنم لت و پارش کنم بندازمش کنج سینه آخر زد لت و پارم کرد، دیدی؟

وقتی شاهزاده مونونوکه میازاکی را تماشا می کردم، تمام مدت همسایه هایم خون هم را می نوشیدند، طوری که می ترسیدم از کوبیدن تنهایشان دیوار خراب شود و ناگهان بیافتند وسط خانه ام. شب های جمعه، به جای اینکه قوه باهشان بجنبد و خون در آلتشان، خون در حنجره و مشت بازویشان می جنبد و انگار نه انگار که از خون همند بلکه دشمن خونی، عربده، جیغ، گریه، صدای کشیده ها و مشت و کوبش تنهایشان به دیوار و سقف و زمین. سعی می کنم فراموششان کنم. مثل بقیه فیلم های میازاکی، که خیلی وقت بود هوسش را کرده بودم، عالی بود.

These days, there are angry ghosts all around us. Dead from wars, sickness, starvation, and nobody cares. So - you say you're under a curse. So what, so's the whole damn world.

امروز که پرونده ها و نامه ها دور گردنم پیچیده بودند و آقای نخبه از پاچه ام آویزان بود، گوشکی هم به صدای از ته چاه "قافله سالار" لطفی داشتم که خودم تازه برده بودم. دیدم آهنگ آشناست، واقعا همان ملودی بود، "باز آمد باز آمد" اندی و کوروس که حدود هفده سال پیش می شنیدم و دوست داشتم. به شرکت که رسیدم جستجو کردم و همان ترانه هفده سال پیشی را پیدا کردم که کاشف شد با یکی از بامزه ترین کاور های موسیقی فارسی روبرو شده ام. نتیجه را هم این پایین می گذارم بلکه شما هم محظوظ شوید. نمی دانم کدام اول بوده و کدام وسط و کدام آخر، نکته جالب این است که سه نفر (یا گروه) در سه موقعیت موسیقیایی و فرهنگی کاملا متفاوت این ترانه را کاور (یا اجرا) کرده اند. شرط می بندم لطفی کار اندی و کوروس را نشنیده بوده است.



این داستان برای کارگاه داستان با این موضوع
نمی دانم خوبم یا بد، حالم را می گویم، نمی دانم. حس می کنم شب هایم باید سک*ی تر شوند، یک اتفاقی حتما می افتد اگر بشوند. دوست دارم این روز ها بیشتر سعدی بخوانم و با کسانی که دوست دارم گپ بزنم و قدم هم بزنم با ایشان. با بعضی ها هم دوست دارم بخوابم، ولی مشخصا برنامه روز هایم را بر اساس این فهرست نمی نویسند، شکر خدا خوب است، خدا را شکر می کنم.
من آدمی هستم که پیچیده شده ام در ماکارونی، شبیه کرمی که به دیگ ماکارونی افتاد و ذوق زده شد، من هنوز نمی دانم این ها که به سرم می آید و از سر می گذرانم چطور است، عسر است یا یسر؟ ولی خدا را شکر.
امروز ذوق زده شدم و نزدیک بود عطری که همکاران خریدند در همان فاصله کوتاهی که بیرون زدم شیرینی دانمارکی بخرم و برگردم، همان ذره محبتی که بویش را می فهمیدم اشک به چشمم بیاورد که زودی آن طرف تر دعوا شد و بحث در گرفت و اشک من هم به مژه نرسیده پیچید و برگشت در گلو که در یکی از همین شب های نگهبانی (یا نجهبانی با همین جیمی که ما فارس ها می گوییم!) ولش کنم برود و در سبیل هایم لانه کند. هنوز از چاردهم بهمن انتظار دارم که روز بخصوصی باشد، که می شود هم بیشتر.
وارد شدم به بیست و نه سالگی، و واعظ شیب دارد گلو جر می دهد بر بناگوشم، آنقدر که شرم می کنم و خانواده سابقم را اهل و عیال پدر خطاب می کنم. زر هم زیاد می زنم. هر چه باشد. دلم هم چندی است زرت و پرتش بلند شده، وقتش نزدیک می شود که بزنم دوباره ناکارش کنم بیافته یه چند سالی کنج سینه خونین و مالین، زپرتی مفنگی. بهع

ربیع الاول و ربیع الثانی آن سال هر دو به خریف اوفتاده بود و برگ از درختان، چونان که اشک از چشم من در هجر تو می ریخت. پیغام از آن سوی نهر رسید که رعیتی به چنین خریف چنان عظیم هنوانه ای در خاک یافته که الباقی رعایا از حیرت چشم دریده و انگشت خاییده اند. عزم کردم ببینم بلکه حالم بگردد، گردید و بتر شد. راه گل بود و سخت، استر زیر من و دلم که سنگین تر می شد جا به جا از رفتار می استاد و به خون جگر باز حرکتش می دادم.

هندوانه انگار جنینی در رحم مادر مرده کبود بود و موحش، از خاک بر آورده بودندش و به کپه خاک کوچکی یله اش داده بودند، کج بود و مریض می نمود. نگاهش که می کردی انگار به زبان می آمد که از قافله جدا افتادم و رسوا روی دست خاک ماندم. یاد پاییز کردم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد. حالم خوشتر که هیچ، بتر شد. خرده باری که داشتم زمین نگذاشته بودم، مرکب برگرداندم به سوی دیار که چندک روز مانده از این ربیع به خریف اسیر را در موطن سپر کنم. در راه یاد پاییز بودم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد، چه ربیع و چه خریف، هل زودتر بگذرد.

رویایی، داریم؟



I Have a Dream – Martin Luther King, Jr.

Full Text

August 28, 1963 – Lincoln Memorial, Washington, D.C.

(The Third Monday in January, Martin Luther King’s Day)