من فکر می کنم، ولی هیچ وقت نمی دانم.

من حدس می زنم، ولی هیچ وقت پی نمی برم.

با پرده ها بازی می کنم، ولی هیچ وقت نمی نوازم.

راه می روم، ولی هیچ وقت طی نمی کنم.

با کلمات بازی می کنم، ولی هیچ وقت نمی نویسم.

همیشه گناهکاریم و هیچ وقت کسی نیست که ببخشایدمان.

وقتی همه نیروت رو جمع کردی که با حمله ای که از یه طرف بهت می شه مقابله کنی، کلی برنامه چیدی، همه جوانب رو – به زعم خودت – سنجیدی و مطمئنی که از پسش بر می آی، وقتی پاهات داره می لرزه و چهار چشمی مراقب اون طرفی؛ یهو از یه طرف دیگه که فکرش رو هم نمی کردی یه لشکر بهت حمله می کنه. دیر بجنبی با خاک یکسانت کرده و رفته پی کارش.

شش سالم که بود، می خواستم تنهایی بروم کنسرت شجریان، اما اطفال زیر هشت سال را راه نمی دادند. به همین خاطر از موسیقی متنفر شدم.

گل میخ ها را که بکوبم پا به فرار می گذارم. چه کسی دنبالم بدود و چه ندود. صدای اسلحه خودکار نگهبان که موقع دویدن به دکمه های اورکتش - تلق تلق - می خورد را از پشت سرم می شنوم. من سبک بارتر از او می دوم، چون او اسلحه و کلاه و اورکت و غیره دارد و من هیچ لباسی حتی تنم نیست. حالا اگر پایم به چاله ای برود و با سینه و صورت به زمین بخورم می زنم زیر گریه و زاری می کنم. نگهبان هم حتما می ایستد و نوک دماغش را می چسباند به شیشه و مرا نگاه می کند. مردم ایستاده اند پشت در های شیشه ای، نوک دماغ هایشان را چسبانده اند به شیشه و بیرون را نگاه می کنند، نه فقط مرا، همه رهگذر ها را که گاهی می دوند، لخت. برای اینکه خیلی هم سر در گریبان و باری به هر جهت نباشیم می شود به فحش هایی فکر کرد که با سین شروع می شوند، بدون نفرت.

آدمیزاد (منظورم خودمه) جهت یک زندگی سالم و شکوفا، به حداقل چهار ساعت وقت در روز احتیاج داره که تلفش کنه؛ دقیقا تلفش کنه، بدون هدف بگذرونتش.

امام خمینی (رق)

ساعت اینجا هنوز یک بامداد دیروز بعد از ظهر است. من به شدت با کلمات بازی می کنم.

آمین

ششششششیشه باید شیکست، ششیشه!

این ره که تو می روی به ترکستان است، البته از قرار معلوم مقصد اصلی شما هم همان ترکستان است.

جنایت بر دو قسم است: جنایت منجر به مرگ و جنایت منجر به زندگی.

ماده اول قانون منتشر نشده لواط رسمی

پانزده صفحه خزعبل؛ آسمان قبل تر ها فید تو بلک هایش را محافظه کارانه تر اجرا می کرد، حالا رک و زننده شده اند، هر ننه قمری می بیند شان. من، از آغاز گریه را می شناخته ام. اما، دماغه های تیز پیش رفته در خشکی مرا به نورهای خیره کننده گهگاه معتاد کرده اند. سرم روی تنم لنگر می اندازد، بیش از حد سنگین است. حال من خوب است، اما این کله ام روی تنم زیادی می کند، این را به وضوح حس می کنم.

این لحظات مچاله را به گریستن مگمار، به عربده لایق ترند.

اعصاب خوردت رو، هیشکی بر نمی تابه، حوصله اش رو نداره. اما واسه خالی کردن کثافتاشون توی تو، واسه استفاده از مستراح فرنگی ای که به دریا وصله، همه آماده ان و حاضر به یراق، دست به زیپ، که بکشن پایین و بشینن. در ضمن، قیمت لوازم آرایشی خارجی در ایران پایین می آید.

این آهنگ رو هم با تمام لیرکش تقدیم می کنم به علی خامنه ای به پاس خدمتی که به رشد عاطفی و احساسی جوونا می کنه؛ از طرف ملوس، پشمک، خایه، پهلوون، پدی پاگانینی، گراز، تخمک افتاده زیر بته، رستم رضازاده، عاقبت نقد فروشی و همه بر و بچ باحال و خفن محله استفراغ. علی جون مادرتو:


Trash fire is warm
No one's safe from the strom...

بختت که بقرچه، ساعت سه نصفه شب هم همه توالت ها پرند و باید یه رب پشت در بسته رقص پا بری.

.

.

قول الحکیم الاول: پس چون از هر دری عزم خروج نمودی دفعتی در ماترک خود نظاره کن، شاید که به قلیل حرکتی زدودن شوخ عظیم از کاسه میسر گردد.

قول الحکیم الثانی: هیچ وقت دنبال "مار" نگرد، چون بالاخره ممکنه پیداش کنی.

مجید کمالی کو؟ کجاست؟

شب که می خواست بخوابه، پیامک های روی تلفن همراهش رو می شمرد: اگه تعداد پیامک هایی که گرفته بود بیشتر از اونایی بود که فرستاده بود، خوشحال می شد و راحت می خوابید. ولی اگه اونایی که فرستاده بود بیشتر بود، غمگین می شد و ناراحت می خوابید.

حتی لاله ها هم ،با آن داغ های درشت که کل اندامشان را گرفته است، گاهی واژگون می شوند. چیزی هست که به تساوی قسمت نشده، نوبت کاردها، فرا می رسد.

این بلاگر بتا ایز ان ابسولوت شیت. اند می بی بولشیت.

دلم می خواد تک تک اجزای هستی را احضار کنم، بعد یکی در میون بیارمشون و بکشمشون به فحش و کتک. بعد از هرکدومشون هم یه دست خودم رو برم. اینجوری شاید آروم شم. شاید.