صداش می کنم که بیاد ببینه، بعد یه رب می آد، یه کم بالا پایینش می کنه، رو میز تابش می ده، پففف می کنه از زیر سیبیلاش و می گه: "ریدی!" خون خونم رو می خوره که دماغ و سیبیلش رو با هم یکی کنم، بعدم با لگد انقد بزنم تو خایه هاش که برگردن تو شیکمش. ولی هیچی نمی گم. می شینم دوباره به ساختن یه دونه، جدید. از اول.

کلاغه باز اومده نشسته رو هرّه، بقیه کلاغایی که دیدم اصن معلوم نمی کنه که دارن آیا به جایی نگاه می کنن یا نه، اما این با دقت همه وسایل تو اتاق منو می پاد. چند بار امتحانش کردم، جای یه چیزی که عوض می شه دنبالش می گرده، همه چیز رو نگاه می کنه، پیدا می کنه، انگار فک می کنه تا یادش بمونه، بعد می رسه به کار خودش تا دوباره زرتی پر بزنه بره. دوس دارم کارم رو به کلاغه نشون بدم. با صندلی می آم عقب تا کلاغه بتونه کارم رو ببینه، می خوام نظرش رو بدونم. انقد خر نیستم که منتظر باشم حرف بزنه، پس منتظر عکس العملش می شینم. مث بقیه چیزای جدید نظرش رو جلب می کنه، با دقت بهش خیره می شه. می آد جلوتر که نوکش می خوره به شیشه، اما بر خلاف بقیه اوقات رم نمی کنه و پر نمی کشه بره. وای می سته و زل می زنه مث خر. حالا دیگه دلم نمی خواد نظرش رو بدونم، دلم می خواد خفش کنم، نه اینکه از دستش حرصم گرفته باشه یا اعصابم رو خورد کرده باشه، فقط دلم می خواد بعد عمری یه چیز جوندار رو بی جون کنم. یواش پا می شم و پنجره رو باز می کنم، خوبه که به داخل باز می شه، کلاغه تخمشم نیست، زل زده و نگاه می کنه. آروم می رم تو آشپزخونه، چوب جارو رو جدا می کنم و می آرم. برکه می گردم کلاغه داره کارم رو روی میز تاب می ده. لبم باز می شه که : "ریدم، نیست؟"

تو چه میخی کوفتی تو این مخ کوفتی من که هرچقد چکش کاریش می کنم جاش تو هیپوفیز و هیپوتالاموسم سفت تر می شه؟! چرا نمی کشیش بیرون؟ تا کی باید این آهنگ ها و ترانه ها بوی لاکردارتو واسم زنده کنه؟ کاش می دونستم اسم اون عطری که می زدی چیه تا بنیان کارخونه اش رو از رو زمین بردارم. هربار که ذهنم رو بی نقطه می کنم فردا صبحش تو ایستگاه قطار می بینمت با اون کاپشن نارنجی. دوباره می آی، دوباره می ری، ای تو روحت