زنی که ابرو ندارد، انگار از زمین روییده باشد، مثل موسیقی متن فیلمها در لحظه های وحشت نامریی و به شدت اثر گذار است. شناسنامه ای که شاید اصلا نداشته باشد صادره از صدوم است. او نماز نمی خواند، فاحشه نیست اما شوهر نکرده و بی شمار فرزند دارد. بیشتر از خوابیدن با مرد ها از مکیده شدن نوک سینه اش توسط نوزادش لذت می برد. اما فاحشه نیست. ابرو ندارد. پریشب ساعت ده زندگی اش را جمله کرد و داد به من که اینجا ثبتش کنم. به او لقب "زن پس زمینه" می دهم و شما ناچارید او را همین طور که من می گویم قبول کنید چون هیچ جای دیگر اثری از او نخواهید دید. این قراری است بین من و زن پس زمینه. زنی که در پس زمینه جاری است، ساری است. بیش از اینکه در زندگی رنج برده باشد لذت برده است، لذذذذت. ابرو ندارد، فاحشه نیست. اصرار دارد که هیچ شباهتی به زن اثیری صادق هدایت ندارد، هیچ شباهتی. چون بی شمار فرزند دارد و زیاد پیش می آد که با مرد ها بخوابد، فکر می کند لااقل چندین بار با مردانی که فرزند خودش بوده اند خوابیده است و از این فکر وحشت می لرزاندش. در نوشتن لحظاتی دست می دهد که باید یاد آوری کرد که اینها که می نویسم زاییده ذهن مریضم نیست. و من این کار را کردم. این زن واقعی است. زندگی می کند. اقامت ندارد اما زندگی می کند. چون "زن پس زمینه" است هیچ وقت نمی بینیدش. اما او هست، حتی بیشتر از اینکه باشد جریان دارد، چهره ی بی ابرویش در پس زمینه همه میزهای آرایش، همه شب های زفاف، همه فاحشه خانه ها، همه توالت های زنانه، همه کارخانجات تولید لباس زیر زنانه، همه نگاه های دوخته به ویترین بوتیک ها، همه بوسه هایی که روی صفحه گوشی موبایل می نشینند، همه موهای دم اسبی، همه اتاق های زایمان و همه آن فریاد ها، همه آشپزخانه هایی که بوی خون عادت در آنها پیچیده، در همه کیف های کوچک حاوی ایبوپروفن و در نوشتن لحظاتی هست که می گویند بس.

No comments: