آتیش بود، نه همه جا، ولی وحشتناک بود؛ مردم – اونایی که نجات پیدا کرده بودن – بیرون آتیش همدیگه رو بغل می کردن. من اما دوباره بهش گفتم "گو بک تو ماسدونیا سیلوستر، گو بک پلیز!" گوش نمی کنه که. بعد دیگه طاقت نیاوردم زدم به آتیش، سیلوستر داد زد اما نیومد دنبالم. یه کم سوختم، نه زیاد، ولی انفجار پوست تمام تنم رو کند. بعد گفتن گاز بوده که ترکیده. راستش اون شب اشکم تو آتیش سوزی درنیومد، ولی وقتی تو بیمارستان چشم باز کردم و دیدم این همه آدم نگران منن گریه ام گرفت. دیدین که گریه هم کردم که همه فک کردم بابت زخمام ترسیدم.
اومدم بیرون جلوی گونی های پر از خاک، صدای اوکارینا می اومد، نفهمیدم جلوی سیبل شما وایسادم، مرسی که شلیک نکردین. می دونین، سیلوستر چند سالی می شه که مقدونیه است، هنوز همه لباس زیرام بوی تنش رو می ده. سوختگی های تن یاسی خیلی بهتر شده، دیگه جاشون هم داره محو می شه کم کم. همم، منم خوبم.
بیاین تو، شکلات می خورین؟