من آدم لا ابالی ای هستم، حتی گاهی پیر شدن پدر و مادرم هم به فکرم فرو نمی برد. رو اگر به من بدهید در یک ساعت اول آشنایی فحش های زیر کمر به شما می دهم. و شکلات قهوه دوست دارم، و شصت و هفت کیلو بیشتر نیستم. وقتی خوشحال می شوم جیغ می زنم یا جیق می زنم. وقتی تنها هستم به تنهایی هایم فکر می کنم. وقتی هم مستم دوست دارم بنویسم. این من هستم.
من دلم نگرفته است، و سرم را که هی با آهنگ "شقایق نرماندی" تکان تکان می دهم دنیا با من تکان
تکان می خورد. من اینتر می زنم. دنیا خوب است و کمی توی ذوق می زند. ما هستیم. من می خواستم که کسانی کنارم باشند حالا. اما... پیدا کردن دکمه های کیبورد کار هر کسی نیست. به سقف هم نباید نگاه کرد. به قول عزیزی تونل کندوان که می روی نفست را حبس کن. محسن نامجو، عاشق تو ام و این تکان های کله ام.
ده دقیقه از صدای تهران دیشب، چارشنبه سوری، رو ضبط کردم. با کیفیت عالی. حالا می خوام با صدای لرزون شبیه به صدای حیاتی روش شعار بدم که تهران فتح شده. به هر سرویس خبری ای که بخواد با قیمت ارزون می فروشمش.
از دو سه روز پیش اطلاعیه زده بودن که مراسم چارشنبه سوری رو تو خوابگاه برگزار می کنیم امسال، مثل هرسال در کنار شما هستیم. فکر کردم خب حتما بته روشن می کنن و از روش می پریم و شاید رقصی هم باشه، گرچه تک جنسی و همجنس گرایانه. امشب که رفتم پایین دیدم فوق لیسانس و دکترا دارن واسه هم ترقه و فشفشه در می کنن با عکس گوگوش، منم گوزیدم اون وسط از شما چه پنهون. خوب بود، لاقل یه ده دقیقه ای هم هیجان به خودم تلقین کردم و جیغ زدم.
تو هوای شهر بوی باروت می اومد. یاد کودکی ها کردم و صدام، خمینی هم بود. سال خوبی خواهد بود؟ من و آتش که سرخی و زردی مان رو پیش خودمان نگه داشتیم تا هفته بعد، روز مبادله.
بیا دیگه مزخرف ننویسیم، بیا یه چیزی بنویسیم که همه بفهمن، نه اینکه هی ازش ببریم و تیکه تیکه اش کنیم. سالاد الویه رو دلم براش تنگ شده، یه روز یه بالش گذاشته بودم کنار دیوار و هی دور خیز می کردم و با صورت می رفتم توش، یه دفه که رفتم عقب بالشه افتاد و با صورت خوردم به دیوار، خون دماغ شدم طبق معمول، سه ربع ساعتی طول کشید. اون شب 14 خرداد شصت و هشت بود. می روم سراغ زندگی نامه اش، با آن ابروهای در هم کشیده، بی وجدان کارد می زند به تن آدم. می روم سراغ زندگی نامه اش و سر می خورم به صفحه آخر. اسم من را ننوشته اند. ننوشته اند که آن شب خون دماغ شده ام. ننوشته اند که دلم تنگ بوده و تا خرخره پر بوده ام، خونم زیادی می کرد، می دانم، برای همین خون دماغ می شدم. پقی راه می افتاد روی لب و لوچه و گردنم. نبایست آه بکشی مرد، خیلی کودکانه است. پنچر، این کلمه پنچر از کجا آمده؟
- تاکسی می رسد به میدان، زن تسبیحش را از زیر مقنعه می کشد بیرون و می بوسد، نیایش می کند. شکر می کند که سالم رسیده است. من مثل یتیم هایی که ببینند پدری بچه اش را قلم دوش کرده نگاهش می کنم. صدای خدا می آید: "چی گفت این خانومه؟" بدون اینکه هول و دست پاچه شوم از پیغمبر شدنم می گویم : "هیچی، نیایش کرد، شکر کرد که سالم رسیده" خدا می گوید: "آها، ببخشید مزاحم شدم" می گویم: "انی تایم" آشتی می کنم باهات، شکایتم رو پس می گیرم از زندان بیای بیرون. یاد آخر 1984 می افتم وقتی می فهمم عاشقتم.
حالا من یک چیزی نوشته ام و می توانم راحت تر بخوابم.