مانوح مرده بود و مادرم که هیچ گاه اسمی نداشت هم؛ دست دلیله را کشیدم که به موهایم بند بود. نیامد، آنقدر نوشیده بودم از آن، از آن، که نه دستم به فرمان من بود و دست او به فرمان دست من، داشت می تراشید، می دانستم چه می کند و چرا می کند اما فرمان از آن من نبود. گاز زدم به انار های شکفته روی سینه اش در عوض. فردا چشم هایم را بیرون می کشید، می دانم، امشب اما منم که دندان می زنم به انار های شکفته روی سینه دختری که خلوت یک یکتان را به جنب و جوشی دردناک وامی دارد.