از چهار سالگی عاشق دختر داییم بودم که چهار سال از من کوچکتر بود؛ بزرگ که شدم به خاطر هیچ زندانی شدم و دختر دایی هر روز می آمد به ملاقاتم و می گفت "منتظرت می مونم." با چشم هایی که هی پر و خالی می شدند از اشک. یک روز دختر دایی تنهایی رفت دریا که به مرجان ها دخیل ببندد که آزاد شوم و برنگشت. دریا دختر دایی را برد. من از زندان آزاد شدم، بعد کلی سال، رفتم کنار ساحل بس نشستم که یالا دختر دایی رو پس بده، و اون آهنگ رو ... آره.

بعد از چهار ماه تازه امروز فهمیده بود که این دارو هایی که مصرف می کند برای حساسیتش نیست. اشک می ریخت از این که این همه دوستش دارند که نگذاشته اند بفهمد.

- عزیزم حالت بهتر شده؟

- نه اصلا

- مطمئنی که حالت خوب خوبه؟

- ...، آره، خوبم.

- پس می شه سریعتر مسواک کنی بیای تو رختخواب؟ فردا آخه قبل از اداره باید منو هم برسونی سالن بدنسازی. دیر می شه نمی رسیم.

مثل احمق های توی فیلم؛ هنوز نامه هایی که می نویسد را ول می کند در باد که ببرد برساند به دست صاحبش. می گویم بی وجدان، عینک آفتابی تیره فوقش برق چشم ها را پنهان کند، این لبخند سرخ روی لب ها را چه می کنی؟ هی قسم حضرت عباس می خورد. به رعشه می افتد و کف بالا می آورد که تنهایش بگذارم و بروم. ظریفی می گفت گور پدرش

از امروز صبح ناچار

Special koon care

را شروع کردم، و تو که دملی نداشته ای به قدمت یک سال چه می دانی چه مکافاتی است این و آن.

در این دنیای دیوانه دیوانه، بعضی ها هستند که از من بیشتر می دانند.

به هرمز، دیوانه ای بود هنگام گذرم از آن شهر "ماه چشم" نام . زبان آویزانش تا روی سینه می رسید و مردم شهر بعض به بعض دوستش می داشتند. روز در کوچه پس کوچه ها می گشت و قرآن می خواند و عصر که می شد روی بام خانه ای می رفت و نوحه می کرد برای خورشید، که فرو می رود. وداع می کرد چنان که گویا روز دیگری در کار نخواهد بود و خورشید دیگری نخواهد رست، سکنه خانه آن شب را در صحرا می گذراندند از بیم بدیمنی ماه چشم. ماه چشم هر شب تا سپیده صبح روی بام خانه ای ضجه می زد و التماس می کرد به خورشید که برآید. با اولین و کمرنگ ترین شعشعه های فلق ضجه اش به لابه بدل می شد و خورشید که سر بر می آورد از افق خاموش می شد و با لبخند خرسندی به خواب می رفت. هرشب، که یک شبش را من نیز با او بودم به روی بام. این که خستگی نمی پذیرفت برایم مساله شد.

رب ودود، پس از طوفان نوح تا دوماه با نوح و اهل و عیالش سرسنگین بود، وحی ای به غیر از آیات قهریه نیامد. ملائکه خودسر در گوش نوح گفتند عزادار خلایقی است که کشته، گریه می کند گاهی، عزرائیل را تا دو هفته گفته در بارگاهش حاضر نشود.

نوح که مانده بود تنها، در زمین سیر می کرد.

و آن دو سالهای سال در کنار هم زندگی کردند.

Be born alone, sleep alone, shit alone, cry alone, bear pain alone, and die alone.

Do what-the-fuck-ever you want between.

The God

اینها را دارند تعریف می کنند. ما تصادف کردیم. وقتی برگشتیم هیچ کس زنده نبود، همه مرده بودند، حتی خودمان هم همه مرده بودیم. در اثر ضربه و یا کنده شدن اعضایی از بدنمان کشته شده بودیم. تصمیم گرفتیم دیگر پی کسی نگردیم. همه مرده بودند. به نیره گفتم می توانی برانی؟ نیره گفت که از وقتی ما من آشنا شده این کار همیشه اش است. دیگر بحث نکردیم. به باغ که رسیدیم گفتند باید منتظر شویم. دم در سنگ های دیوار را شمردیم تا آنجا که می شد. دیگر نمی شد صبر کرد. من طاقتم طاق شد، گفتم آقا! ما که بیکار نیستیم، ما باید برویم. نیره گفت من باز هم می توانم برانم. نیره نیره نیره، نیره نیره نیره. نیره نیره نیره، نیره نیره نیره. اشک در چشم های من حلقه زد و با مشت صورت دربان را تکه تکه کردم. حالا هم نیره می راند، اما دائم کسانی دنبالمان هستند. من مرتب می گویم خدا کند دستشان بهمان نرسد نیره، نیست؟

روزهایی که کمونیسم و قاره آفریقا و حلبی نشینان توجه رسانه ها را جلب کرده بودند کسی از نویسندگان ایرانی داستان کوتاهی نوشته بود که نام شخصیت اولش "ندارد" بود. فکر کن، پرسیده بودند اسمش را چی بگذاریم، پدرش گفته بود :"ندارد!" - چی را ندارد؟ اسم را که دارد، اسمش "ندارد" است. - کارد به خایه هایم بخورد، اسمش همین باشد.

ندارد زنگ انشا را دوست داشت.

حالا هم که همه مسروریم از کشف های تازه و آبدار، کور شده ایم از دیدن قاره خوش موسیقی آفریقا، و هی موبایل هایمان را خاموش می کنیم در اعتراض به نرخ بالای مکالمات، هنوز اسم آن "ندارد" در گوشم زنگ می زند. حتی در اوج خوشبختی و عزت دولتم هنوز هم به فکر گذشته سیاهم هستم.

نخ آبی نفتی دور انگشت سبابه راست: از پدرم بپرسم وقتی تلویزیون نداشتند خبر های خوش حکومتی چطور به گوششان می رسیده.

محرومتان کرده ام از خواب شبانه ام و سهم زباله امروز خانه از آن یکی از سطل آشغال های آن قبرستان بود. حکمت نهفته را کشف کنید. عصر یخبندان فرا می رسد، باید لباس های زمستانه رو دوباره از انباری بیرون کشید.

محرومتان کرده ام از ورد سحرگاهم، از دعای مستجابم، دور که می شوم دورتان می کنم، دوره می شوید.

سرکاری برادر، سرکار ...

Haale – You Are

(یار مرا غار مرا...)

خدا پاشو، من یه آشغالم، باهات حرف دارم

هیچ کس - اختلاف

مار دوباره اومد سراغش و گفت: "خر نشو؛ جون مادرت بیا این یه دونه رو بخور، خوش مزه است ها!" حوا حتی رویش را هم برنگرداند، نگاهی به سینه های پر از شیرش انداخت و با دست گره موهایش را باز کرد. همین طور که سعی می کرد دود حشیش موقع حرف زدن از ریه هایش بیرون نپرد گفت: "گورت رو گم کن تا مخت رو پهن نکردم رو سنگا! گم شو!"