به اسم صدات کردم. گفتی :"ها؟" گفتم :"نخواب" برگشتی و سیخ در چشم هایم نگاه کردی گفتی :"چرا؟" یه خورده فکر کردم و گفتم :"خب نخواب دیگه ، ببین چه شب قشنگیه، چه طور دلت می آد ..." یه ذره خندیدی و فوری گفتی:"چرت و پرت نگو، چته؟" گفتم :" امشب از اون شباس، از اون شبا که از یه طرف از بس سیاهه می ترسی بخوابی نکنه رو سرت خراب شه و از اون طرف این قد سیاهیش قشنگه که دلت نمی آد بخوابی" پا شدی نشستی. گفتم :" سیگار می کشی؟" گفتی:" روشن کن با هم می کشیم" روشن کردم و همین جوری که دود اول رو می دادم بیرون گفتم:" نمی خوابی؟" گفتی:" ای عاشق دیرینه من خوابت هست؟" خندیدم و گفتم:" درست بگو، نمی خوابی؟" گفتی:" کره خر، نصفه شبی تازه رفتم کپه مرگم رو بذارم صدام کردی می گی از اون شباس که نمی دونم چی چی، سیگارم که روشن کردی،اون وقت می گی بخوابم؟ ولی راس می گی از اون شباس" گفتم :" از کدوم شبا؟" گفتی :" از همون شبا که نمی ذاری بخوابم" گفتم :" آخه خدا وکیلی تو دلت می آد ..." گفتی :"یه دقه حرف نزن" گفتم :" ها؟" گفتی:" گوش کن می شنوی؟" گفتم :"نه؟" با حالت مسخره ای گفتی:" من صدای تنفس ستارگان را می شنوم و صدای ناله مرغان اساطیری حق را، و صدای باد را که در نیستان می پیچد، بو بکش، بوی عشق می آد خواجه!" لبخند زدم و گفتم:" خیلی قشنگ بود" وا رفتی، سیگار را از دست من قاپیدی و گفتی:" عین حقیقت رو گفتم، همش راست بود" گفتم :" باور می کنم، می شناسمت" گفتی:" چرا فقط بعضی شبا این طوریه؟" گفتم:" اگه می دونستیم که این شبا هم مث بقیه بود" گفتی :" آره" گفتم:" من این شبا یاد عشق می افتم که هر روز حالش داره بد تر می شه" گفتی:" این کلمه حالم رو بد می کنه" آه کشیدم و دود آخرین پک سیگار را با آن بیرون دادم. گفتم:" خیلی بده، خیلی بده، همش به خودم می گم درسته که این همه بدی هست ولی خوبی ها بیشترن. حتما بیشترن. ولی هر روز که می گذره هی بدیها بیشتر می شن و خوبی ها هیچ" گفتی:" نمی دونم ما یا چشمهامون مشکل داره یا احساسمون وگرنه منم مطمئنم که خوبی ها خیلی بیشترن، همین طوری هم دنبالشون می گردم. ولی پیداشون نمی کنم. ولی مطمئنم، مطمئن مطمئن" گفتم :" اگه مطمئن نباشی چی کار می تونی بکنی غیر از خودکشی؟" گفتی :" هیچی، جدا هیچی" گفتم:"شاید واسه همینه که مطمئنی؟" گفتی:" من مطمئنم و به دلیل اطمینانم فکر نمی کنم" گفتم :" احسنت" گفتی :" چقدر خوبه که ما می تونیم یه شب واسه خودمون تصمیم بگیریم که نخوابیم و بلند شیم و سیگار بکشیم و جفنگیات روشن فکر مآبانه سر هم کنیم نه؟" گفتم:" آره خیلی خوبه که توی این یه مورد می تونیم واسه خودمون تصمیم بگیریم" گفتی:" اَاَََاَاَاَاَاَاَاَاَاَه، دو دقیقه نمی تونی حرف خوب بزنی؟" ریسه رفتم. تو هم خندیدی. گفتم :" خب مثلا راجع به چی صحبت کنیم؟" گفتی :" اِاِ...م مثلا راجع به این که دنیا چقدر قشنگ می شد اگه همه از دل هم خبر داشتن" گفتم:" جدا این طوری فکر می کنی؟" گفتی:" آره مگه چیه؟" گفتم:" می دونی اون وقت دیگه هیچ کس هیچ رمز و رازی تو دلش نداشت؟ دیگه خبری از اون "سرمایه ماورایی" نبود، همه چیز پیدا بود. می دونی اون وقت دیگه هیچ وزارت اطلاعاتی هم نبود. آزادی خواه ها و اونایی که کلشون بوی قرمه سبزی می داد از همون بدو تولد تو زندان بودن، هیچ تحقیقی هم لازم نبود" دهنت باز موند، گفتی :" اِ اِ اِ ...ه، ولی خب هیشکی دیگه غریب نبود. دیگه هیشکی تنهایی گریه نمی کرد" گفتم :" خیال می کنی این که آدما از دل هم با خبر باشن قلباشون رو رقیق می کنه؟ مشکل توی سنگدلی آدماس، ما خودمون از چند تا دل شکسته خبر داریم و ککمون نمی گزه؟ بعدشم، مگه تنهایی گریه کردن بده؟ با همین تنهایی گریه کردنه که ما قدرت تحمل سنگدلی آدما رو پیدا می کنیم" گفتی:" قبول نیست، همه حرف قشنگا رو تو زدی، من مث احمقا شدم" گفتم :" تقصیر من چیه؟ این یارو داره این جوری می نویسه" گفتی:" بی خود می کنه، از این به بعد حرف قشنگا رو من می زنم. گفتم:" خب بزن چه فرقی می کنه؟" ساکت شدی و چشم دوختی به دهان من. گفتم:" چقد خوب می شد اگه ما می تونستیم تاریخ رو از اول بنویسیم هر جوری که دلمون خواست، یعنی یه تاریخ خوب، یه تاریخی که ..." یک خمیازه گنده کشیدی و گفتی:" خیلی خوابم می آد، می خوام بخوابم" گفتم:" اِ چی شد پس؟ مگه نمی خواستی حرفای قشنگ بزنی که احمق نباشی؟" گفتی ول کن بابا، اصلا من احمقم، هیچ صدایی هم از شب در نمی آد، اصلا هم شب جالبی نیست، حوصله بحث راجع به تاریخ رو باهات ندارم، بی خیال، بخوابیم" و پتو را کشیدی روی سرت و از زیر پتو گفتی :" چراغو خاموش کن" گفتم:" باشه این جوری صدای ناله مرغان اساطیری حق رو بهتر می شنوم، تو بگیر بخواب" بعد از یک دقیقه خوابم برد.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment