اتفاقی نمی افتد، اینجا همه چیز به طرز احمقانه ای امن و امان است، هیچ کس نمی آد دهن مرا پاره کند. شاید هم هیچ چیز امن و امان نیست، شاید آستانه درد من بالا رفته؟ ها؟ آره؟ آستانه دردم بالا رفته؟ آره انگار. دیگه دردم نمی آد. دلم زخم می خواد، یه زخم گنده بدجا، زیر بغل مثلا، این دمل های درکون دیگه عادی شدن. مث همه چیزای دیگه. می فهمم دلیل این بیماری مازوخیسم رو، آدم که تخماش زیادی بزرگ بشه دیگه هیچی بهش کارگر نیست جز خودش. فقط خودش می تونه به خودش زخم بزنه. دوست دارم یه تیر بخورم و سه چهار کیلومتر رو زمین خودم رو بکشم. خون می خوام. خیلی وقته از دماغم خون نیومده. دوست دارم یه بچه رو از جلوی کالسکه هل بدم کنار و همه سمهای چهار تا اسب کالسکه و هر چهار تا چرخش از روم رد شن. یا اصن یه تانک از روم رد شه، که بعدش با ناخن از لای آسفالت درم بیارن. نه، بزرگ نه، آدم که تخماش زیادی کوچیک بشه - یعنی اصن نیست که بشه – دیگه هیچی بهش کارگر نیست. آدم دو تیکه اس، یه تیکه گنده خواب با صورت چرب و چیلی و بوی گند سیگار تو رختخواب، یه تیکه کوچکتر هم کار با همون صورت و دهنی که انگار سگ توش ریده. آدم بزرگ ترین کابوسش می تونه این باشه که یه روز توی یه زیر سیگاری خیلی گنده گیر بیافته، که نتونه ازش بره بیرون. آدم، آدم، آدم ..... آدم آدمه، آدم می خواد.

No comments: