اینجا در استوا، لب ها برای حرف زدن باز می شوند، اینجا، مردم وقتی شادند دست می زنند و می رقصند و مهربانی آنقدر هست که یک نخودش اشک به چشم نیاورد. از حالا به بعد، اولین هواپیمایی که بیافتد مال من بوده است. خوب شد آن شب که سرما خورده بودم نمردم. حالا می توانم بیشتر زنده باشم. آدم، آهه و دم؛ اینجا در استوا، درست که پشه ها می خورند، اما خوبیش این است که می شود گاهی چیزی...
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
سلام، تازگي فيلم گرفتار را ديده ام. گاهي جملاتي هستند كه بيش از آنچه ازشان انتظار مي رفته نقش ايفا كرده اند. من تازگي ها دارم به اين نتيجه مي رسم كه حرف زدن بسته به محيط هم مي تواند تأثير متفاوتي داشته باشد. يعني اگر من در آفريقا حرفي بزنم زمين تا آسمان با آنچه در اروپا گفته ام معني متفاوتي دارد. در جايي كه پشه ها مي گزند هم همينطور. معاني متفاوت مي شوند. من مثل ديوانه ها مي رفتم جايي در گرماي زياد و نگاه يم كردم چطور آب مي رود و مي آيد. دوستم با سنگ زد و يكي از مرغها را انداخت. من به آب زدم اما پرنده مرده بود. پرنده اي كه سهم ما مي شود هم يك پرنده مرده است و هواپيماي سقوط كرده.
اینجا لب ها واسه حرف زدن باز نمی شوند... اینجا فقط پشه میزنه و بارون, بارونش که حسی نداره. پشه ها دردشون بیشتره.
Post a Comment