دیوانه ای که من نقشش را بازی می کنم در بیمارستان یا تیمارستانی بستری است و هر روز به سرم قندی – نمکی خودش پرمنگنات یا آب لبو تزریق می کند تا خوش رنگتر بشود. دیوانه ای که نقشش را من بازی می کنم گاهی انقدر برای استفراغ زور می زند که از چشم هایش خون می آید. او یک مریض روانی است، گاهی به دکمه روی سینه روپوش خانم پرستار دخیل می بندد و مراد هم می گیرد. قول داده رگ هایش را چنان پر کند که به وقتش بتواند کل بیمارستان یا تیمارستان را رنگ کند. من نقشش را خوب بازی می کنم، همه، در این قضیه، اتفاق نظر دارند.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment