"داستانی درباره تابلوئی که در یکی از خیابان های شلوغ جلوی یک گالری که من هر روز از جلویش می گذرم نصب شده است"

این داستان قرار است از همه پیچیدگی های روایی، کلامی و معنایی بری باشد، طوری که حتی بتوانید آنرا برای کودکتان تعریف کنید که خوابش ببرد. من، هیبور هستم و نام پدرم نیشکر بود، زندگی ام را در شهر خودمان آغاز کردم و بعد چون جنگجو شدم پایم به خیلی از جنگ ها باز شد و آخر هم آنقدر عمر کردم که به هف هف افتادم و یک روز وقتی مشغول اجابت مزاج بودم دیگر طاقت نیاوردم و مردم. یک بار ازدواج کردم اما خب چون جنگجو بودم سهم کوچکی از مردانگی ام به زنم می رسید. تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که در زندگی واقعا آدم بدی بودم، از این جور آدم ها که هر کسی دم دستشان می رسد اگر زورشان از او بیشتر باشد بنده اش می شوند و اگر کمتر باشد به بندگی می کشندش، با زنها هم که خب، معامله دیگری می کنند، از آن جور آدمهای بد بودم.

اولین نفری که در این تابلو توجه شما را جلب می کند من هستم، البته اگر آدم حسابی باشید و مثل بعضی نکبت ها اول پس زمینه یا غمی که در چهره یکی از سربازان انتهای صف است را نبینید. شاید به همین خاطر هم بوده که قرار شده من اول حرف بزنم.

این آقایی که نیزه اش را به کمر من فرو کرده را نمی شناسم، قرار هم نیست اسمی از او بیاید، برای من همین کافی است که با اسبش آن طور قدرتمند و محکم حمله آورده و لابد من نتوانسته ام از جلویش فرار کنم، به زمین خورده ام و او هم نیزه اش را تا آنجا که می توانسته فرو کرده است. این طور که پیداست به زمین دوخته شده ام. ولی از او خوشم می آید، پادشاهی چیزی باید باشد، با ریش های سرخ و فریادی که تصویرش هم هول انگیز است.

آن طوری که ما جنگجو ها عمر می گذرانیم، بویی از هنر و این جور چیز ها نمی شنویم، با این حال نمی دانم چرا از این تابلو خوشم می آید. هرچه باشد جنگجو بوده ام و خوش ندارم کسی مرا بکشد. البته غیر از این چیز های دیگری هم هست که نمی دانم. حوصله توضیح بقیه اش را ندارم، اصل قصه و به قول معروف مخلص کلام همین است که من در این جنگی که شما در این تابلو می بینید کشته نشده ام، اصلا نمی دانم چه جنگی هست، من روی سنگ مستراح مرده ام.

No comments: