بی خودی، مستی، لا ابالی گری، سر به سراپرده های زیرین ملکوت کشیدن، تمایل به تمام ذرات هستی، پلک زدن هایی که سه ثانیه طول می کشند.

حال، من و اخوانیم که معنی وجود را می فهمیم، ای همه هستی ز تو، مرا می بینی؟ راضی هستی از داشتن چنین بنده ای؟ یقین های یافته، همه بر باد رفته اند. به چشم های من نگاه کن، نور شب و زندگی روز در آنهاست، ناسزا نگو شیرین دهان، ناسزا بگو، به ناسزا های تو لایق ترم. از آسمان های بالاتر از چهار اگر خبری خواستی، با من تماس بگیر، با تو یکی، اگرچه ناسزا می گویی، مضایقه نیست.

من که هوشیاریم مایه دشنام است، مستی ام هیهات، شب ها به نام ها معتبر نیستند که به نام ها ماخوذ شویم، شب ها به ماه معتبرند و نوری که در آن ها ساری است. شیرین، سیاه چشم، تلخی که بکنی، چیزی از ارتفاعم کاسته نمی شود. سرم را به این سو، یا به آن سو، تاب می دهم و سلام می کنم به مولایی که ادعای چاکریش را دارند، جماعت سیاه پوش، از مستی اش چیزی بگو، تا ترک هشیاری کند.

متولی نیستی، متولی نباش، حذر کن از امواج در هم کوبنده نفرتم.

No comments: