...

از کنار توتستان راه می افتند

دوتا دوتا، سه تا سه تا، و گاهی تنها

و پشت سرشان زنها و پیرمرد ها و بچه ها به فاصله می آیند

تمشک دندان ها و انگشت های پسر ها را رنگ کرده

اتوبوس ها سر کوچه در میان گرد و خاک پر می شود

و گرچه از زیر قرآن رد شده اند، قلب هایشان می تپد

آخرین بوسه مادر زیر چادر نرم

مادر – چونان مرغی که باشد نیم بسمل –

بعدها در طول راه، خاطره اش از قلب بالا می جوشد و لبالب با چشم می ایستد

چشم های جوان اشک ها را قورت می دهند

و ناگهان کلمات، بوسه ها، تنور و تاپاله و کاهگل و اسب،

و کامیون هایی که فقط صداشان از جاده دور می آمد،

معنی پیدا می کنند

و اتوبوس، بوی نا، عرق، بوسه و بوی " آه جوان نمی دانی به کجا می روی" می دهد

و این تفنگها! پس این ها تفنگ هستند؟

انگار قلم هایی هستند برای رقم زدن نامه های عاشقانه

ناشیانه به دست هاشان نگاه می کنند

واقعا هم قرار است تیر اندازی کنند؟ باورشان نمی شود

" کی جنگ را شروع کرد؟" بوی خیس صورت مادر از حافظه می جوشد، لبالب با چشم می ایستد

"مهم این نیست. مهم این است که جنگ هست!" و این قدم اول است

در شناسایی زمین، تاریخ، محبت مادر، عشق آن چشمهای دخترانه به "من" روستایی ای که پشت سر مانده است

و مفهوم جوان معادل مرگ می شود

و از قطار که پیاده می شوند، و به ستون یک، و بعد به صف که می ایستند

تازه یادشان می آید که در شهر های پشت سر پاییز بود

و سوز اول، برگ ها را پریده رنگ کرده بود

در این جا آسمان آفتابی است که در نیم وجبی کلاهخود می ایستد

" به چپ، چپ! به راست ..." و از پشت تپه ها صدای غرومب غرومب می آید

پس به این زودی؟

و قلبها می تپد

شاید در دره ها و تپه ها، فیلمی جنگی را با ابعاد آسمانی نشان می دهند

و عواطف انسان بوی خیار تازه پوست کنده ای را می دهد که از تردی قیامت می کند

و از تپه سرازیر می شوند

و بعد صدایی شوم نزدیک می شود، می درد، می رود

چیزی به این درشتی و تیزی چگونه از پرده گوشی به این ظرافت فرو می رود!

و آن وقت مغز جهنم می شود

و صف، بیست متری از تپه بالا می پرد، در گرد و غبار لحظه ای معلق می ماند

و بعد به سرعت به سوی زمین کشیده می شود

جوانان ده ما با هم چال شده اند

صف بعدی، از کنار توتستان شما با وقار جوان حرکت می کند

مدافعان تو اینانند، خوزستان

...



قسمتی از شعر بلند "اسماعیل"

رضا براهنی


No comments: