روزهایی که کمونیسم و قاره آفریقا و حلبی نشینان توجه رسانه ها را جلب کرده بودند کسی از نویسندگان ایرانی داستان کوتاهی نوشته بود که نام شخصیت اولش "ندارد" بود. فکر کن، پرسیده بودند اسمش را چی بگذاریم، پدرش گفته بود :"ندارد!" - چی را ندارد؟ اسم را که دارد، اسمش "ندارد" است. - کارد به خایه هایم بخورد، اسمش همین باشد.
ندارد زنگ انشا را دوست داشت.
حالا هم که همه مسروریم از کشف های تازه و آبدار، کور شده ایم از دیدن قاره خوش موسیقی آفریقا، و هی موبایل هایمان را خاموش می کنیم در اعتراض به نرخ بالای مکالمات، هنوز اسم آن "ندارد" در گوشم زنگ می زند. حتی در اوج خوشبختی و عزت دولتم هنوز هم به فکر گذشته سیاهم هستم.
نخ آبی نفتی دور انگشت سبابه راست: از پدرم بپرسم وقتی تلویزیون نداشتند خبر های خوش حکومتی چطور به گوششان می رسیده.
No comments:
Post a Comment