به هرمز، دیوانه ای بود هنگام گذرم از آن شهر "ماه چشم" نام . زبان آویزانش تا روی سینه می رسید و مردم شهر بعض به بعض دوستش می داشتند. روز در کوچه پس کوچه ها می گشت و قرآن می خواند و عصر که می شد روی بام خانه ای می رفت و نوحه می کرد برای خورشید، که فرو می رود. وداع می کرد چنان که گویا روز دیگری در کار نخواهد بود و خورشید دیگری نخواهد رست، سکنه خانه آن شب را در صحرا می گذراندند از بیم بدیمنی ماه چشم. ماه چشم هر شب تا سپیده صبح روی بام خانه ای ضجه می زد و التماس می کرد به خورشید که برآید. با اولین و کمرنگ ترین شعشعه های فلق ضجه اش به لابه بدل می شد و خورشید که سر بر می آورد از افق خاموش می شد و با لبخند خرسندی به خواب می رفت. هرشب، که یک شبش را من نیز با او بودم به روی بام. این که خستگی نمی پذیرفت برایم مساله شد.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment