اینها را دارند تعریف می کنند. ما تصادف کردیم. وقتی برگشتیم هیچ کس زنده نبود، همه مرده بودند، حتی خودمان هم همه مرده بودیم. در اثر ضربه و یا کنده شدن اعضایی از بدنمان کشته شده بودیم. تصمیم گرفتیم دیگر پی کسی نگردیم. همه مرده بودند. به نیره گفتم می توانی برانی؟ نیره گفت که از وقتی ما من آشنا شده این کار همیشه اش است. دیگر بحث نکردیم. به باغ که رسیدیم گفتند باید منتظر شویم. دم در سنگ های دیوار را شمردیم تا آنجا که می شد. دیگر نمی شد صبر کرد. من طاقتم طاق شد، گفتم آقا! ما که بیکار نیستیم، ما باید برویم. نیره گفت من باز هم می توانم برانم. نیره نیره نیره، نیره نیره نیره. نیره نیره نیره، نیره نیره نیره. اشک در چشم های من حلقه زد و با مشت صورت دربان را تکه تکه کردم. حالا هم نیره می راند، اما دائم کسانی دنبالمان هستند. من مرتب می گویم خدا کند دستشان بهمان نرسد نیره، نیست؟
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment