گل میخ ها را که بکوبم پا به فرار می گذارم. چه کسی دنبالم بدود و چه ندود. صدای اسلحه خودکار نگهبان که موقع دویدن به دکمه های اورکتش - تلق تلق - می خورد را از پشت سرم می شنوم. من سبک بارتر از او می دوم، چون او اسلحه و کلاه و اورکت و غیره دارد و من هیچ لباسی حتی تنم نیست. حالا اگر پایم به چاله ای برود و با سینه و صورت به زمین بخورم می زنم زیر گریه و زاری می کنم. نگهبان هم حتما می ایستد و نوک دماغش را می چسباند به شیشه و مرا نگاه می کند. مردم ایستاده اند پشت در های شیشه ای، نوک دماغ هایشان را چسبانده اند به شیشه و بیرون را نگاه می کنند، نه فقط مرا، همه رهگذر ها را که گاهی می دوند، لخت. برای اینکه خیلی هم سر در گریبان و باری به هر جهت نباشیم می شود به فحش هایی فکر کرد که با سین شروع می شوند، بدون نفرت.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment