نمی دانم خوبم یا بد، حالم را می گویم، نمی دانم. حس می کنم شب هایم باید سک*ی تر شوند، یک اتفاقی حتما می افتد اگر بشوند. دوست دارم این روز ها بیشتر سعدی بخوانم و با کسانی که دوست دارم گپ بزنم و قدم هم بزنم با ایشان. با بعضی ها هم دوست دارم بخوابم، ولی مشخصا برنامه روز هایم را بر اساس این فهرست نمی نویسند، شکر خدا خوب است، خدا را شکر می کنم.
من آدمی هستم که پیچیده شده ام در ماکارونی، شبیه کرمی که به دیگ ماکارونی افتاد و ذوق زده شد، من هنوز نمی دانم این ها که به سرم می آید و از سر می گذرانم چطور است، عسر است یا یسر؟ ولی خدا را شکر.
امروز ذوق زده شدم و نزدیک بود عطری که همکاران خریدند در همان فاصله کوتاهی که بیرون زدم شیرینی دانمارکی بخرم و برگردم، همان ذره محبتی که بویش را می فهمیدم اشک به چشمم بیاورد که زودی آن طرف تر دعوا شد و بحث در گرفت و اشک من هم به مژه نرسیده پیچید و برگشت در گلو که در یکی از همین شب های نگهبانی (یا نجهبانی با همین جیمی که ما فارس ها می گوییم!) ولش کنم برود و در سبیل هایم لانه کند. هنوز از چاردهم بهمن انتظار دارم که روز بخصوصی باشد، که می شود هم بیشتر.
وارد شدم به بیست و نه سالگی، و واعظ شیب دارد گلو جر می دهد بر بناگوشم، آنقدر که شرم می کنم و خانواده سابقم را اهل و عیال پدر خطاب می کنم. زر هم زیاد می زنم. هر چه باشد. دلم هم چندی است زرت و پرتش بلند شده، وقتش نزدیک می شود که بزنم دوباره ناکارش کنم بیافته یه چند سالی کنج سینه خونین و مالین، زپرتی مفنگی. بهع
من آدمی هستم که پیچیده شده ام در ماکارونی، شبیه کرمی که به دیگ ماکارونی افتاد و ذوق زده شد، من هنوز نمی دانم این ها که به سرم می آید و از سر می گذرانم چطور است، عسر است یا یسر؟ ولی خدا را شکر.
امروز ذوق زده شدم و نزدیک بود عطری که همکاران خریدند در همان فاصله کوتاهی که بیرون زدم شیرینی دانمارکی بخرم و برگردم، همان ذره محبتی که بویش را می فهمیدم اشک به چشمم بیاورد که زودی آن طرف تر دعوا شد و بحث در گرفت و اشک من هم به مژه نرسیده پیچید و برگشت در گلو که در یکی از همین شب های نگهبانی (یا نجهبانی با همین جیمی که ما فارس ها می گوییم!) ولش کنم برود و در سبیل هایم لانه کند. هنوز از چاردهم بهمن انتظار دارم که روز بخصوصی باشد، که می شود هم بیشتر.
وارد شدم به بیست و نه سالگی، و واعظ شیب دارد گلو جر می دهد بر بناگوشم، آنقدر که شرم می کنم و خانواده سابقم را اهل و عیال پدر خطاب می کنم. زر هم زیاد می زنم. هر چه باشد. دلم هم چندی است زرت و پرتش بلند شده، وقتش نزدیک می شود که بزنم دوباره ناکارش کنم بیافته یه چند سالی کنج سینه خونین و مالین، زپرتی مفنگی. بهع
No comments:
Post a Comment