ربیع الاول و ربیع الثانی آن سال هر دو به خریف اوفتاده بود و برگ از درختان، چونان که اشک از چشم من در هجر تو می ریخت. پیغام از آن سوی نهر رسید که رعیتی به چنین خریف چنان عظیم هنوانه ای در خاک یافته که الباقی رعایا از حیرت چشم دریده و انگشت خاییده اند. عزم کردم ببینم بلکه حالم بگردد، گردید و بتر شد. راه گل بود و سخت، استر زیر من و دلم که سنگین تر می شد جا به جا از رفتار می استاد و به خون جگر باز حرکتش می دادم.

هندوانه انگار جنینی در رحم مادر مرده کبود بود و موحش، از خاک بر آورده بودندش و به کپه خاک کوچکی یله اش داده بودند، کج بود و مریض می نمود. نگاهش که می کردی انگار به زبان می آمد که از قافله جدا افتادم و رسوا روی دست خاک ماندم. یاد پاییز کردم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد. حالم خوشتر که هیچ، بتر شد. خرده باری که داشتم زمین نگذاشته بودم، مرکب برگرداندم به سوی دیار که چندک روز مانده از این ربیع به خریف اسیر را در موطن سپر کنم. در راه یاد پاییز بودم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد، چه ربیع و چه خریف، هل زودتر بگذرد.

No comments: