گفتم؛ "شی" رفته است، از "بر"م که نه، ولی رفته است. و چنان در دل من رفته...
فقط زن ها نیستند که موقع تنهایی خیالشان آنقدر تند می تازد که به نیمه های شب نکشیده می رسد به سرحدهای شک و خوره، مرد ها هم همین طورند اگر نیمه های شب بی پروا و بی رویه زل زده باشند به چشم هایت و وصبح بازویت را بوسیده باشند، این را نگفته بودم خانم، مثل نه "خیلی چیزهای دیگر" که مثل "همه چیز". اگر بی رویه از ذخیره ارزی وصال مدام به جیب زده باشند و صدایش را هم در نیاورده باشند. و خیلی اگر های دیگر که تو می دانی و من. من. من. من.
تنم – بی مناقشه در مثل - مثل تن جفت عاشق انتهای "صد سال تنهایی" که عسل مال می کردند می چسبد به همه جا، بو و طعم متعفن سیگار با طعم سیر حال تمام دستگاه گوارش و تنفسی ام را گرفته و من مدام به خودم می گویم "عوضش حالم خوب است، حالم خوب است" تنم، سایه اش دو برابر شده و دیگر تنها راه نمی رود. این سایه به گوش آن سایه می خواند که "حالش خوب است، نگران نباش" و زیر پوزخند من که در تاریکی اسیر بین نور و سایه محو شده، آن یکی سایه با چشم های متعجب نگاهش می کند و جمله را مثل وقتی کسی بخواهد بگوید " کسی راز مرا داند..." تکرار می کند: "حالش خوب است، نگران نباشم"
- بندو به آب دادی آخر آره؟
- خیلی وقته، تازه اومدی می پرسی؟
- وقتش بود آخه، دیدمش داشت می رفت. قشنگ می رفت، می رقصید تو کف و موج وحشی آب.
- [ دو لبش از هم شکاف می خورد به لبخنده ای که سخت سفت گرفته رها نشود] آره، می دیدمش منم.
- می دونی الان چی باید می گفتم جوابت رو؟
- "حالم خوبه، نگران نباش"
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment