الویس اعتقاد داره که همه چی درست می شه و شاید اصلا همه چی همین الان هم درست هست و ما داریم بی خودی گنده اش می کنیم، الویس می گه "بیا اینجا بشین با من شیر نارگیل بخور با نی، و سیگار بکش فرت و فرت" من حرف الویس رو گوش می کنم و بقیه آدمایی که تا همین الان اینجا بودن ناگهان همه با هم غیب می شن و من الویس می مونیم و یه تیکه از ساحل که انگار توی شب یه دشت خشک که بادش وز وز می وزه از آسمون افتاده پایین. به الویس می گم "فکر می کنی یه موقعی منم بتونم مث تو فک کنم؟" الویس دراز می کشه و مهمیزهای کفشش صدا می دن. غر می زنه که این مهمیزا که مال من نیستند، ننویسشون الکی. حالا من موندم تنها وسط یه دشت خشک که بادش هی وز وز می وزه و صدای دندون خوردن خلال دندون می آره وسط چندین جفت دندون سفید. برمی گردم به سمت تو، غلت می خورم به طرفت، دراز کشیدی و آسمون رو نگاه می کنی با اون چشا. خلال دندون پیدا می کنم، بهت می گم فک نمی کنی نیره یه اسمیه که خیلی باید تکرار بشه تا بشه فهمیدش؟ تو خوابیدی و قبل از اینکه خوابت ببره رو شونه ات چرخیدی به طرف من، حالا طرف چپ تنت رو به آسمونه به جای صورتت. باد وز وز می زنه تو موهات و تکونشون می ده یه کمی. من پشه ها رو می کشم با تفنگ، صداش بیدارت نمی کنه. نوک لوله اسلحه کمری کالیبر 38 ام رو می گیرم زیر دماغت که بوش رو حس کنی. حس می کنی و دستات رو حلقه می کنی دور بالا تنه ام. حالا حس می کنم یه چیز بزرگی هست که من نمی فهمم. حس می کنم باید سرم رو بخارونم، ولی دستام گیر افتاده بین دستای تو. با نوک لوله تفنگ عینکم رو می دم بالا به سختی. و یه موزیک خوشگل راک از اون گوشه دشت شنیده می شه. انگشتم ناغافل کشیده می شه و عینکم دو نصف می شه. دو تیکه عینکم از دو طرف صورتم آویزون شده. خون می ریزه رو بازوت. خنده ام می گیره از آویزون شدن عینک از صورتم. تو تو خواب می گی "هممم" و لبخند می زنی. سرم رو می گیرم کنار که گرمی و خیسی خون بیدارت نکنه. الویس رو می بینم که اومده نزدیک و خم شده رو صورتم. بهش می گم "از کسی اجازه گرفتی اومدی تو اتاق خواب ما؟" الویس رو پاهاش می ایسته و کفشاش رو نشونم می ده که مهمیز نداره دیگه. می گه " از اون پشت یه قطار رد می شه سه دیقه دیگه، من تا اون موقع تو کل دشت برات راک می زنم. ولی باور کن همه چی درسته، فکرشو نکن، تیک ایت ایزی کن یه کم" بعد یه چرخی به خودش می ده و محکم کف می زنه، یه رقص پای ظریف می کنه که ماسه می پاشه به زخم بزرگ صورتم. و می ره. یه جوری که بیدار نشی و یه ذره هم امیدوار باشم که اونم بشنوه می گم کدوم پشت آخه بد آمریکایی قرتی؟ اینجا که همش دشته و صاف عین کف دست. الویس همین طور که می رقصه داره می ره. خون پیشونیم بند اومده، سرم رو می مالم تو ماسه بادی های دشت و بر می گردم طرفت. زل زدی داری نگا می کنی تو چشام. می گم فهمیدی؟

1 comment:

افشان said...

خدایار این خیییلی جالبه!دوسش دارم.تحریکم میکنه واسه تصویر سازی!
یه چیزایی تو مایه های کاراهای "دالی" رو تو ذهنم میاره.