ما بیش از حد تلاش می کنیم، زحمت می کشیم. با این وجود ساعت هایی هست که در خانه نشسته ایم و دریافت می کنیم که هیچ کدام از همسایه ها در خانه نیستند، تمام اسم هایی که یک عمر طول کشیده بود از بر کنیم از یادمان رفته است و بدتر از همه دلمان هم گرفته است. بعد می رویم یقه پدر و مادر را می چسبیم که وقتی به تنبانمان می ریده ایم چرا پس گردنی زدید. نمی دانیم که شاید دوای دل شکسته مان که هی شب های جمعه گشنه و شکسته اول آنقدر می چلانیمش و بعد می بریمش روی کار و صدای تخت را در می آوریم شاید این باشد که یک بار، فقط یک بار پشت هر تریبونی که گیر آوردیم داد بزنیم "آقایان، خانم ها، مادرتان را، خشک خشک!" و اشکهایمان را پاک کنیم.

No comments: