سیر شده بودم ولی باز اصرار داشتم بخورم، با خودم یه معامله ای کردم، بش گفتم تو دیگه نخور، یعنی استاپ ایتینگ کن، منم دیگه نمی گم گشنمه، گفت باشه، ناگهان با هم دست از خوردن کشیدیم و امساک ورزیدیم، اذانم هنوز نگفته بودن.
پ.ن: باز زیر بغلم نوستالژیک شده.
... گوش بده عربده را دست منه بر دهنم ...
No comments:
Post a Comment