پیشانی ات صاف صاف نیست، مثل سطح چوبی که باد کرده باشد وسطش برآمده و گرد شده، همان برآمدگی را می نهی روی دیوار و صبر می کنی، زن میانسالی باید باشد آنکه دارد از پشتت می گذرد. این را از صدای پاهایش می گویی "لابد" و زیاد هم درگیر نمی شوی با بودن یا نبودنش. رد که شد سرت را می کشی عقب و می کوبی: سیاهی می رود آنها که همیشه می رود. مفرد. ساکنی در سیاهی، سکوت درون به بیرون نشت می کند و فراگیر می شود، می دانی که موج رفته بر می گردد و اکثریت قریب به اتفاق فتوحاتش را دوباره واگذار می کند، لذت می بری از این خلسه. موج که بر می گردد درد روشن تر می شود، زردی از بالای پرده پشت چشم، غلیظ و سنگین ول می شود و شره می کند به پایین که سیاهی را بردارد. زیر لب بگو "یک"

نباید می گفتی، همین یک جمله که گفتی کفایت کرد، بدی کلام این است که وقتی شنیده شد پس گرفتنش لا! در کار نیست. فارسی هم گفته بودی همین بود، توی آن جمع همه هم ترکی بلد بودند، هم مالایی، هم فارسی، هم انگلیسی، حالا اسپرس حرفت به چهار زبان پراکنده می شد در این توده منتشر.

چشم باز می کنی و این یکی را حدس می زنی که باز از پشت سر می گذرد. این بار درگیر می شوی با بودن یا نبودنش، بشمار "دو" موج سیاهی می رود و می آید از هر طرف، چون محکمتر زده ای شقیقه هایت بنگ بنگ می کند هر بار که خون از رگ های تعبیه شده در آنها می گذرد، بنگ بنگ و سکوتی که از درون به بیرون نشت کرده بیشتر طول می کشد. دست می گیری به دیوار که کشکشه زانوهایت را جبران کنی. نشمار، قبلا شمرده بودی "دو"

حالا سومین نفر دارد می رسد، وقت نمی کنی به اسپرس منتشر شده له له بزنی، داغ می کشی به اشتباه "اسپرم" که طبیعتا گندش را در می آورد. درگیر می شوی با بودن و نبودنش؟ له له؟ حالا که گفته ای و رفته است، دوست نداشتی جای دیوار شاتگان داشتی؟

- بشمار "چند؟"

خراب کردی، به این زودی اعداد را به هم ریختی. بیشتر لازم نیست، برو حواست را جمع دهانت کن.

No comments: