توی ماشین، پسرک نشسته است روی صندلی عقب و دارد آرام آرام گریه می کند، بابا و مامان جلو نشسته اند، خواهر کوچکترش هم عقب پیش خودش نشسته، چند بار تا حالا سعی کرده که دستش را به دست او برساند و لمسش کند که نتوانسته است. شاید همه بدانند که دارد گریه می کند و شاید همه دلیلش را هم بدانند، اما این باعث نمی شود که موضوع بحث مامان و بابا از بنزین و خلوتی خیابان ها برگردد.

شیشه را پایین می کشد، سرش را از پنجره بیرون می برد که صدایش را نشنوند و هق هق هایی را که در شش های کوچکش گیر کرده اند آزاد می کند. سرش را که تو می آورد دیگر می تواند حرف بزند، با صدایی که اصلا نمی لرزد، خیلی عادی، بدون هیچ التماس یا شوقی می گوید:

- بابا، آقای فتحی زاده گفته می تونیم یه ارزونش رو هم گیر بیاریم، تو خیابون امام، گفت همه جورش هست، حتما لازم نیست خیلی گرونش رو بخریم. می شه چهار ماه پول تو جیبی نگیرم؟ دی وی دی رایتر هم نمی خوام فعلا.

بابا جواب نمی دهد، چون مجبور شده یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پشت در توآلت با او کش و قوس برود، به خودش بپیچد، دلیل و برهان بیاورد، ناز بکشد و وعده بدهد تا پسرک اعتصابش را بشکند و از توآلت بیرون بیاید.

صورت پسر در گریه می شکند، خواهرش هم چشم هایش پر از اشک شده و به او نگاه می کند، دست آخر جرات می کند و دستش را می گذارد روی دست پسرک که روی زانویش مشت شده است. خیلی آهسته التماس می کند: "گریه نکن!" و بغضش در گلو سکسکه می شود. مشت پسر باز می شود. محبت خواهر را تاب نمی آورد، باز شیشه را می دهد پایین و سرش را می برد بیرون که هق هق هایش را رها کند.

میکروسکپ می خواست.

No comments: