- وقتی پسر ارشدش مین بازوانش جان داد، اگر دقیق بخواهی ... بله درست همان وقت بود که آواره سرد خانه ها شد.
■
تمام شهر یک سردخانه کوچک بود با دو کشوی بزرگ فلزی، کاپشن خاکی رنگش را پوشید و کشوی اول را بیرون کشید، جسد دخترش را شناسایی کرد و رفت. خورشید آرام آرام فرو رفت و افق غرق خون شد.
کشوی دوم را که بیرون کشید : هر روز همان راه را می رفت و برمی گشت و هر روز عکس پسرش میان بلوار که در کنار عنوان سرخ "شهید" با آن ریش های نرم تازه در آمده و آن چشم هایی که به طور غیر معمولی سیاه می نمود به او نگاه می کرد.خمپاره ای افتاد و بمبی افتاد و بعد خمپاره ای شلیک شد و بمبی رها شد. تیری نشست و تیری رها شد، سپس خانه ای ویران شد و خانه ای ویران شد و همزمان قلبی نتپید و قلبی نتپید، قلبی نتپید و قلبی نتپید.
کسانی مردند و او در دو شهر متفاوت بود بدون رفت و آمد. کشوی دوم را هل داد و بست و برگشت. پایش را که از سردخانه بیرون گذاشت هنوز کسانی می مردند و او هنوز آواره سردخانه ها بود. خورشید فرو رفته بود و افق غرق قیر بود.
1 comment:
salam khodayar jaan
rpouze 14 emtehanaat mishe 5shanbeye ayandeh! jalase ha ra,se 7 shoroo mishan! albate agar bache ha bian!
be omid e didaar
vaght khosh
kanoon-iut.blogfa.com
Post a Comment