بلوار شهید ...

- وقتی پسر ارشدش مین بازوانش جان داد، اگر دقیق بخواهی ... بله درست همان وقت بود که آواره سرد خانه ها شد.



تمام شهر یک سردخانه کوچک بود با دو کشوی بزرگ فلزی، کاپشن خاکی رنگش را پوشید و کشوی اول را بیرون کشید، جسد دخترش را شناسایی کرد و رفت. خورشید آرام آرام فرو رفت و افق غرق خون شد.
کشوی دوم را که بیرون کشید : هر روز همان راه را می رفت و برمی گشت و هر روز عکس پسرش میان بلوار که در کنار عنوان سرخ "شهید" با آن ریش های نرم تازه در آمده و آن چشم هایی که به طور غیر معمولی سیاه می نمود به او نگاه می کرد.
خمپاره ای افتاد و بمبی افتاد و بعد خمپاره ای شلیک شد و بمبی رها شد. تیری نشست و تیری رها شد، سپس خانه ای ویران شد و خانه ای ویران شد و همزمان قلبی نتپید و قلبی نتپید، قلبی نتپید و قلبی نتپید.
کسانی مردند و او در دو شهر متفاوت بود بدون رفت و آمد. کشوی دوم را هل داد و بست و برگشت. پایش را که از سردخانه بیرون گذاشت هنوز کسانی می مردند و او هنوز آواره سردخانه ها بود. خورشید فرو رفته بود و افق غرق قیر بود.

1 comment:

محمد نویری said...

salam khodayar jaan
rpouze 14 emtehanaat mishe 5shanbeye ayandeh! jalase ha ra,se 7 shoroo mishan! albate agar bache ha bian!
be omid e didaar
vaght khosh
kanoon-iut.blogfa.com