آدم که آدم بود و به قول آرش خودمان، آدم می خواست، دلش از حوا زده شده بود، چند هفته ای بود وقتی به قول خودشان "هن و هن" می کردند، وسط کار حواسش به درخت های جنگل و شکل سایه شان روی زمین پرت می شد و ... جسمش درون حوا یخ می زد. خیلی اوقات بلند می شد و دنبال خرگوش ها می دوید که بدجوری حوا را عصبانی می کرد. یا تق و تق انگشت های دست و پایش را در می آورد، با کتاب و عینک به رختخواب می آمد و ...

وقتی هایی هم که می شد، یعنی کار به صورت کامل پایان می گرفت، چنان پشیمانی و شرمی گریبانش را می گرفت که تمام نه ماه حمل را، پنهان و پیدا به نطفه اش لعنت می کرد. سرسختی و لجوج بودنشان را شاید این طور توجیه کنیم. هرچه باشد همه می دانیم که این روایات، به نیش کشیدن مدفوع مرده است، بوده و شده، همین شده که الان هست و حالا هم هرچقد کتاب بخوانیم و زر بزنیم که چنان نبوده و شاید چنین بوده، این "شاید"های مطال، نه چیزی از تاریخ را عوض می کنند و نه چیزی به واقعیت اضافه. تنها شاید این میل به نوشتن که گلویم را فشار می دهد آرام شود، بلکه هم عاصی شود و خفه ام کند.

گفتم، آدم هرچه که بوده و هرکاری که کرده، پدرمان بوده و از کمرش چکیده ایم، همه. درست نبود که وقت پیری در زنبیلش کنیم و آن طور در کوچه ها بغلتانیم.

No comments: