آدم دست هایش را گذاشته زیر سرش و دراز کشیده روی چمن ها، رو به آسمان. حوا هم خار هایی که به پایش فرو رفته بود را بیرون کشید و دراز کشید کنارش روی زمین، به پهلو، یک دستش را گذاشت زیر سرش و با دست دیگرش شروع کرد به بازی کردن با موهای بلند آدم. آدم اخم کرد، برگشت به سمت حوا و پنجه بزرگ دستش را که رد چمن ها رویش مانده بود باز کرد و گذاشت روی سینه حوا. حوا لبخند زد. آدم گفت : "اینجات درد می کرد؟" گفت : "دیگه خوب شده، سیگاری که می کشم خوب می شه" آدم دستش را از سینه حوا برداشت و گذاشت روی سینه پهن و سفید خودش، گفت : "مال من نمی شه، یکی دیگه روشن می کنی؟"

لبهایشان را چسباندند به هم و دود را سینه به سینه کردند که هدر نرود، آدم سرفه ای کرد : "بیشتر از همه دلم واسه عیسی می سوزه، فک کن ... صدا می زنه، یهودا! بیا اینجا ماچت کنم، تو رسما منو ..."

لنگ های حوا از خنده به هوا می رود.

No comments: