من این زندگی را دوست ندارم، این ماه ها و هفته هایی که چاره ای جز گذشتن ندارند، که کسی در خیابان ندود وقتی می روم و کسی قدم نزند وقتی می آیم، که صبح ببینم پیامکی که برایش فرستاده ام رسیده یا نه، و دوباره بفرستم. من این ماه ها و هفته ها را عزیز نمی دارم، که از فرط خستگی پیش محترم ها پشت هم جفنگ های پسر های دبیرستانی از دهنم بیرون می زند و ابروهایم را روی آتش بسوزانم، که نمی شود آنقدر که می خواهم سیگار دود کنم. کسی نیست مرا بخرد. شط به آن خروشانی از فحشم آرام و بی همهمه می گذرد، بگو بگذرند این هفته ها و ماه ها، یا لااقل ببوسشان که قرمز شوند، که دوستشان ندارم؛ نمی بوسی، بگو بگذرند.

2 comments:

Mojtabaghezel said...

آخه تا کی میخوای ................................

Anonymous said...

زیبا می نویسی.. و پرشور. می خوام برات آرامش آرزو کنم، اونوقت، قلمت چی؟ آرامش و شوق با هم .. میشه؟