حریق های پی در پی عذاب...

آزاد راه ها صمیمیت زا هستند، مثل بهار که حساسیت زاست، مسافر و بیابان، راننده و اسب آهنی، مسافر و مسافر، مسافر و جاده، فرمان و چرخ و سوخت و ترمز و ... همه را با هم صمیمی می کنند. به شهر که برسی، [جرعه ای آب می نوشد] به شهر که برسی هرکس مستراح های بیشتری بلد باشد، شاه است. نخند، در زیرزمین های همین تالار های دورچین شده شهر قشنگ، طبقات بلند کیک های آجری که علم شده، مستراح هایی هست که عقل جن هم بهشان نمی رسد چه برسد به ماتحت شاش مرگی که دست از آلت گرفته و پی مسجد و کلینیک می گردد. مستراح ها را که بلد باشی مستقیم می روی و می نشینی و خودت را راحت می کنی، مدیون کسی که نمی شوی هیچ، دیگران را هم مدیون خودت می کنی.

مهم هم نیست، من هم تا چند لحظه دیگر ناپدید می شوم و آدم هایی که به من گوش می کردند با اولین تاکسی که به مسیرشان بخورد می روند که باز پی مستراح بگردند. چمی دانند هر بار در یک مستراح ش... []

1 comment:

Anonymous said...

من كه دارم هي وقت كشي مي‌كنم. كار خاصي كلا بلد نيستم و حرف زياد ميزنم. آرزوهاي محال دارم و از اغلب اوقات از همه بيزام. دوستام چندان ازم خوششون نمي‌ياد و البته به جاش دشمن جدي هم ندارم. يه چيزي ام شبيه نوترون. اسمم علي يه. اما دوستاي نزديكم سعيدي صدام مي‌كنن. سالهاست كه فكر مي‌كنم كه سالهاي زيادي را بدبختي كشيدم. من حيث المجموع دارم منهدم مي شم. تو چي؟